سه شنبه هجدهم تیر 1387
کيک برفی

تماشاگر عجول بعد آنکه این فیلم را احمقانه می خواند، نیم نگاهی به منتقد می اندازد...
منتقد با ذهنی پر سؤال می گوید: «صبر داشته باش»...
«کیک برفی» فیلمی است که می تواند انواع مختلف برداشت های منفی را در ذهن بیننده ای که برای اولین بار به تماشایش نشسته متبادر کند. نمی دانم باید این ویژگی فیلم را جزو موارد مثبت به حساب بیاورم یا منفی. به هر حال ، تماشاگر کم حوصله بلافاصله پس از دیدن فیلم ، در کوشش هایش برای ارزیابی فیلم ، جملاتی سرهم می کند که در بین آنها عباراتی چون گریه آور ، فیلم متوسط رو به ضعیف ، فیلم وقت تلف کن و.... دیده می شود. اما حقیقتی است که فیلم «کیک برفی» به بیننده عجول و کم حوصله روی خوشی نشان نخواهد داد. برای لذت بردن از این فیلم مجبوریم رنج دوباره دیدن فیلم را به جان بخریم . جالب است بگویم تمام رنج و ناراحتی مختص مرحله ای است که باید خودمان را راضی کنیم. وگرنه در دوباره دیدن فیلم رنج که نه ، راحتی و خوشی نهفته است.
پس از اتمام فیلم حس بدی داشتم. گیج شده بودم. نتوانستم دلیلی پیدا کنم که حاکی از زیبایی و تأثیرگذاری این اثر باشد ولی نمی دانم پوستر فیلم بود یا بازیگر مورد علاقه ام، آلن ریکمن یا جمله ای که شخصیت ویوین(Vivienne) درباره شخصیت آلکس گفت. هر چه که بود مرا به تماشای فیلم کشاند و تازه بعد از آن بود که مرا به کرسی اقرار نشاند.
اقرار به اینکه فیلم کیک برفی فیلمی صرفاً احساسی نیست که صحنه هایش را برای گریاندن تماشاگر ، در کنار هم چیده باشند. به جای آن می شود این گونه گفت که کیک برفی فیلمی لطیف و انسانی است که رنگ معتدلی از احساسات آن را زینت بخشیده. می دانید چرا بیننده در اولین تماشا دچار اشتباه می شود. دلیل اصلی شکل پیشروی و گسترش فیلمنامه است. فیلمنامه نویس، داستان را به شکلی روایت می کند که رفته رفته به اطلاعات قبلی معنا داده می شود. آنچه که می توانم از آن تحت عنوان «اطلاع دهی قطره ای» یاد کنم. اما منظور از این اطلاع دهی قطره ای چیست؟ مثلاً درابتدای فیلم می فهمیم آلکس یک نفر را کشته. در اواسط فیلم می فهمیم که آن فرد کشته شده «مرد» بوده. در ادامه گوشه دیگری از این راز فاش می شود؛ درمی یابیم مقتول راننده کامیونی بوده که با پسر جوان آلکس تصادف کرده و... . از این حیث ، فیلم کیک برفی برای من به فیلمنامه بازگشت(Vozvrashcheniye) بی شباهت نبود. در آن فیلم ، بیننده تا فصل پایانی از خودش می پرسد این تأکید بر جزئیات برای چیست و تازه در فصل انتهایی پی می برد که صبر کردن هنگام تماشای فیلم چقدر مفید است.همه ما با تماشای فصل پایانی فیلم بازگشت پرچم های سفیدمان را بالا گرفته ، سرود تحسین سر دادیم. اما به این دلیل که در کیک برفی ما شانس این را نداریم که فشرده شده اتفاقات را در پایان فیلم بیینیم، نمی توانیم لذت کافی را از فیلم ببریم و سرانجام محدودیتی که حافظه کوتاه مدت مان ، برای مان ایجاد کرده درک زیبایی فیلم را ناممکن می کند . و این گونه سرخوردگی جای رضایت می نشیند.
آلکس هیوز که به دلیل کشتن یک نفر در زندان بوده و به تازگی آزاد شده ، در یک رستوران بین راهی نشسته و کتاب می خواند. دختری از در وارد می شود. بعد از اینکه نگاهی به اطراف می اندازد بی مقدمه به طرف آلکس می آید. از آلکس می خواهد او را تا جایی برساند. اما آلکس نمی پذیرد و رستوران را ترک می کند. بیرون از رستوران دوباره دخترک را می بیند که با نوشته ای در دست منتظر اتومبیلی است که او را به مقصدش برساند. آلکس ، سرانجام دخترک را سوار می کند. نام دختر ویوین است. ویوین و آلکس ، مدتی با هم صحبت می کنند. آلکس برای بنزین زدن، اتومبیل را در پمپ بنزین متوقف می کند. آنها آماده ادامه مسیر هستند. اما سرنوشت به ویوین می گوید اینجا ایستگاه آخر است. لب جاده ، هیولای آهنین به اتومبیل آنها برخورد می کند و ویوین می میرد. آلکس بعد از درمان سرپایی ، برای گرفتن وسایلش به اداره پلیس می رود. او از پلیس می خواهد منزل ویوین را به او نشان دهند چراکه می خواهد با مادر ویوین درباره واقعه صحبت کند. پلیس امتناع می کند. ولی آلکس مصمم است و سرانجام از روی پرونده ای که روی میز قرار دارد، آدرس را پیدا می کند. وقتی به خانه ویوین می رسد چیزهای عجیبی می بیند و هنگامی که تصمیم به اقامت چند روزه می گیرد ، چیزهای عجیبی تری برایش روشن می شود که دیدنی نیستند...

«کیک برفی» درباره به آرامش رسیدن آدم هاست. آدم های تنهایی که سنگینی گذشته را به دوش می کشند. آدم های تنهایی مثل آلکس هیوز که به قول ویوین نیاز به صحبت دارند. آدم هایی که در پس ظاهر آرام و متین شان ، دردی عمیق پنهان شده. افرادی که بهترین داستان ها را دارند ولی آنها را در قلب و ذهن و حافظه شان بایگانی کرده اند. شاید بشود کل داستان فیلم را در صحنه عنوان بندی دید. آلکس هیوز که روی صندلی هواپیما خوابش برده، از خواب بیدار می شود و از پنجره کوچک هواپیما به بیرون چشم می دوزد. گویی به دنبال روشنایی خورشید است ولی ابرهای سفید و پراکنده جلوی خورشید را گرفته اند. اما در نهایت خورشید را، در نهایت درخشندگی درمی یابد.
آلکس هیوز باید بار سنگین غم و غصه گذشته را از دوش بردارد و بر زمین بگذارد. باید بعد از مدت ها خودش را پیدا کند. او باید دست از سر گذشته و آدم های درگذشته (مرده) بردارد. آلکس هیوز در حالی در رستوران بین راهی نشسته که هنوز نفهمیده «سرنوشت» آدم های جامانده در دیروز را به کاروان امروز می رساند.
گویا او این ضرب المثل را نشنیده که می گوید :«کسانی که از تاریخ عبرت نمی گیرند؛ محکوم به تکرار آن هستند.»
آلکس با آنکه اتفاق سختی را پشت سر گذاشته ولی واکنش مناسبی از خود نشان نداده. بنابراین در دیروز مانده. « سرنوشت » او را به امروز خواهد رساند و او مجبور است رنجی مانند رنج دیروز، چه بسا سخت تر را تحمل کند. او مجبور است برای رسیدن به خورشید صبح ، از شب طوفانی عبور کند. برای دیدن دوباره رؤیا ، باید ترس کابوس دیگری را به جان بخرد.
او درسی را که باید می گرفته ، نگرفته و حالا سرنوشت قصد دارد او را به تکرار همان حادثه محکوم کند؛ اما به شکلی دیگر تا شاید این مرد انگلیسی خوش لهجه در جایی در کنار برف های اونتاریا به برداشت جدیدی برسد که ادامه زندگی در کنار دیگر آدم های زمینی را برایش آسان تر کند.
در سراسر فیلم ، آلکس درگیر کشمکشی درونی است و از دردی جانکاه رنج می برد. در اوایل فیلم نشانه هایی بر ما عرضه می شود ولی به این خاطر که دلیلش را نمی دانیم ،بی معنی جلوه می کنند. مثلاً وقتی آلکس به خانه ویوین می رود و مادر عقب افتاده او ، لیندا ، برای آلکس چای می آورد. گریه بی مقدمه آلکس، ذهن بیننده را قلقلک می دهد ولی بیننده انگیزه و دلیل این گریه را نمی داند.
خونسردی کودکانه لیندا ، مادر ویوین ، برای آلکس عجیب است. او زبانش بند آمده چون تا به حال مادری را ندیده که بعد از مرگ فرزندش ، به بازی با توپ های رنگارنگ چشمک زن بپردازد. علاوه بر این ، گویی هرگز چیزی درباره بیماران اوتیسم نشنیده. سرانجام عذاب وجدانی که خود او از آن صحبت می کند ماندگارش می کند. اگرچه نویسنده فیلمنامه ، شرایطی را ترسیم می کند که رفتن آلکس میسر نیست مثلاً اینکه لباس های آلکس خیس هستند ، تاکسی ها نیمه شب سرویس نمی دهند یا هتل چندین مایل آن طرف تر است ؛ اما، چیزی که آلکس را نگه می دارد احساسی است که به او می گوید به خاطر ویوین و کمک به لیندا باید ماند. لیندا از آلکس می خواهد تا روز سه شنبه بماند برای اینکه روز سه شنبه، ماشین جمع آوری زباله می آید. بردن زباله ها همیشه کار ویوین بوده چون لیندا وسواسی است و از زباله و کثیفی می ترسد. به همین خاطر ، آلکس که توان مبارزه با منطق کودکانه لیندا را ندارد ؛ قبول می کند تا روز سه شنبه بماند.
ایده زباله ها، شکلی استعاری به فیلم بخشیده. آلکس تا روز سه شنبه می ماند تا زباله های ذهنش را بیرون بریزد. زباله هایی که اگر بیشتر در مغزش باشند ؛ بیماری اش را تشدید می کنند. زباله هایی سرشار از میکروب های کشنده که مخرب زندگی و مانع آسایش و آرامش او هستند. اما سوال اینجاست، چه چیزهایی آلکس را در این فرآیند دفع زباله های ذهنی کمک می کند؟ بیش از هر چیز و پیش از هر کسی ، لیندا باعث این دگرگونی است.
لیندا یک بیمار مبتلا به اوتیسم است . این آدم متوقف شده در روزهای معصومیت ، در ابتدا با انواع آلرژی ها و حساسیت ها، آلکس را دچار حیرت و ترس می کند. وسواس شمردن، مرتب کردن ، تمیز کردن و ترس از مردم ؛ ویژگی هایی هستند که در کنار بیماری نادر او ، او را به فردی تبدیل کرده اند که تحمل اش سخت است. در حقیقت زیبایی فیلم کیک برفی در همین جا ، خودش را نشان می دهد. آلکس با ورود به خانه همان وظایفی را برعهده می گیرد که ویوین برعهده داشته. با این ترفند جابه جایی ، آلکس همه ویژگی هایی را که ویوین حائز آن بوده(و خود آلکس آنها را نداشته تا حدودی) دارا می شود. به بیان روشن تر ، لازمه زندگی با لیندا داشتن ویژگی هایی مثل صبر، پذیرفتن او ، گذشت و مهم تر از همه، زندگی کردن در زمان حال است. چون لیندا رفتاری همچون کودکان دارد. دقیقاً همان چیزی را که فکر می کند بر زبان می آورد. برای همین ممکن است یک لحظه شما را تحویل بگیرد و لحظه ای دیگر چنان با صراحت بگوید که حوصله حرف زدن با شما را ندارد که خشک تان بزند. از این طریق آلکس می آموزد که : « گذشته فقط یه خاطره اس... آینده ، اوهام و خیاله ... و فقط در زمان حال هست که می تونیم واقعاً زندگی کنیم... »
علاقه و اشتیاق نامعمول لیندا به بلورهای برف به عنوان بازتابی از درون معصوم و آرام او در طول فیلم به کار می رود. این معصومیت چندین بار هم تأکید می شود. مثلاً در صحنه ای که آلکس از لیندا درباره بیرون بردن سگ برای هواخوری سؤال می کند. لیندا پاسخ می دهد:«به شرطی که روی برف های حیاط خرابکاری نکنه!»
برف، در طول فیلم به یکی از عناصر و ویژگی های شخصیتی لیندا تبدیل می شود و چنانکه در ادامه خواهم گفت نویسنده فیلمنامه با استفاده از همین تأکید، نتیجه گیری نهایی اش را در پایان فیلم می گنجاند.

«کیک برفی» درباره پذیرفتن اتفاقات است. کنار آمدن با شرایطی که در آن قرار داری. همان چیزی که ما،ایرانی ها از آن با عنوان دل سپردن به قضا و قدر الهی تعبیر می کنیم. زندگی را با تلخی و شیرینی هایش پذیرفتن. اشتباهات آدم ها را قبول کردن. مثلاً اگر یک راننده کامیون به طور غیرعمدی با کسی که می شناختی [؟] برخورد کرد ؛ بهتر است او را ببخشی و رنج او را نیز درک کنی. اگر برای شرکت در مراسم یابود قربانی اش به کلیسا آمد ، او را بپذیری. مرگ آن فرد را نیز بپذیری و به خودت یادآوری کنی که هر چه که بوده، مربوط به گذشته است و حسرت خوردن فایده ای ندارد.
پدر و مادر لیندا و ویوین ، لیندا را همان طور که بود، پذیرفتند. این همان راه حل درست زندگی است که کیک برفی پیشنهاد می کند. به یاد بیاورید صحنه ای را که بعد از مراسم کلیسا ، در خانه ، لیندا در مجلس یادبود دخترش شروع به رقصیدن کودکانه می کند. و یکی از حاضران این را برنمی تابد و سعی می کند لیندا را متوقف کند اما مادر لیندا به آن فرد می گوید بهتر است کنار برود و کاری به لیندا نداشته باشد.
در پایان فیلم آلکس با گذاشتن یک کیک برفی در یخچال خانه لیندا ، به ما اعلام می کند موقع ترک خانه، اصل «پذیرفتن واقعیت» را پذیرفته و دیدگاه نویی درباره جهان اطراف پیدا کرده.
مارک ایوانز را نمی شناسم. حقیقتش را بخواهید اصلاً اسمش را هم نشنیده بودم. از فیلم های قبلی اش ، مثل اینکه فیلم ضربه روحی( Trauma) او در ایران شناخته شده تر است. آن هم به دلیل که در جشنواره فیلم فجر ، چند سانس به نمایش درآمده و شاید از تلویزیون هم پخش شده باشد.خود او هم می داند که با یک فیلم نمی شود کسی را متحول کرد. همانطور که نمی شود با کتاب به آرامش رسید. در ابتدای فیلم ، آلکس در حال خواندن کتابی است که نام جالبی دارد. «Wipe The Slate , Light The Candle»… چیزی شبیه به اینکه گذشته را فراموش کن و امیدوار باش. ویوین در این صحنه به تمسخر این گونه کتاب ها می پردازد و مردمی را که گول چنین کتاب هایی را می خورند سرزنش می کند. برای تند و تیز کردن سخنش ، طعنه ای هم به کلامش اضافه می کند: « من هم در فکر نوشتن کتابی مثل این هستم. با این کتابا میتونی پول زیادی در بیاری. تمام افراد ساده لوح دنبال راه حل میگردن. من بهترین اسم کتاب رو پیدا کردم . «کودک درون مجروح» . » ویوین در ادامه این بحث می گوید که فقط عنوان کتاب را دوست دارد و هنوز در حال تحقیق برای نوشتن اش است. بنابراین ، نویسنده و کارگردان نسخه فیلم خود را می پیچند و از این طریق، تحول عمیق روحی حاصل از تجربه عملی زندگی را تأیید می کنند.
آنجلا پِل ، نویسنده فیلمنامه نقش آلکس را با ذهنیتی که از آلن ریکمن داشت نوشت. و آلن ریکمن بعد از خواندن فیلمنامه ، سیگورنی ویور را برای نقش لیندا پیشنهاد کرد.
درباره آلن ریکمن حرف خاصی ندارم. او ، یک نقش آفرینی خوب (که چندان هم دور از انتظار نبود) ارائه کرده. ولی دو نکته است که دوست دارم برایتان بگویم. یکی درباره کری- آن موس و دیگری درباره سیگورنی ویور. اما اولی ، هر چه دقت کردم تا نکته شاخصی در بازی کری- آن موس بیابم؛ نتوانستم. جالب تر اینکه وقتی فهمیدم جایزه ای به خاطر این نقش آفرینی دریافت کرده مصمم تر شدم. ولی تلاشم بی نتیجه بود. دریغ از یک لحظه برجسته که استحقاق دریافت جایزه ای از یک جشنواره گمنام را داشته باشد. نمی دانم ضعف در چشمان من بود یا ... . (لطفاً اگر کسی فیلم را دیده یا خواهد دید ؛ مرا از اشتباه احتمالی ام درآورد!! )
اما دومی ، گویا سیگورنی ویور برای اینکه نقشی به یاد ماندنی و تأثیرگذار خلق کند، یک سال تمام برای نقشش در این فیلم زحمت کشیده . او در حین فیلمبرداری ، از وجود یک مربی بهره برده. یک مربی که خودش مبتلا به بیماری اوتیسم بوده. اما در طرف مقابل آلن ریکمن هیچ مطالعه ای درباره اوتیسم نداشته تا شوک و واکنشی طبیعی از خودش بروز دهد. ارزیابی من این است که سیگورنی ویور در کل انتخاب مناسبی برای نقش لیندا بوده فقط اینکه بعضی(یکی، دو مورد از) واکنش ها و حرکاتی که از خودش به نمایش می گذارد، یادآور هنرنمایی های پیشین اش (به خصوص در فیلم گوریل ها در مه) است. البته شاید این نکته آخری بیشتر به تجربه شخصی افراد برگردد.
مطمئناً هیئت داوران جشنواره برلین ، بیش از یک بار ، به تماشای این فیلم نشسته اند وگرنه آن را کاندید دریافت جایزه خرس طلایی نمی کردند.

