تبليغاتX
چیزی شبیه آن - جاده مالهالند

یکشنبه ششم اسفند 1385

جاده مالهالند

درست سه سال پیش ، خبری خواندم که باورش برایم بسیار سخت بود. منتقدین روزنامه گاردین ، دیوید لینچ را به عنوان بزرگترین کارگردان زنده دنیا انتخاب کرده بودند. آن هم با وجود دیگرانی چون مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا و... انتخابی دیگر که برای چندمین بار ، این فرضیه را که داستان جدید وجود ندارد و فقط روایت جدید هست را تقویت کرد. چون فقط روایت جدید هست پس هر کارگردانی که بهتر و بدیع تر روایت کند ،  بزرگتر است.

 

شاید جدی ترین دغدغه تماشاگران فیلم های دیوید لینچ ، ترس از نفهمیدن این فیلم ها باشد. اینکه در پایان با چهره ای خالی از رضایت بگویند: « تموم شد؟!! همین بود.»

 

دیوید لینچ را نماینده سینمای سوررئال می دانند. سینمایی که روایت خطی در آن وجود ندارد و داستان  را به شکلی غیرکلاسیک روایت می شود. سینمایی ضدساختار، ضدقصه که پیچیدگی عجیبی بر آن حکمفرماست.

قرار گرفتن صحنه های باربط و بی ربط در کنار هم ، گاه بیننده را کلافه می کند. لینچ، شعار نمی دهد؛ با صراحت هم حرف نمی زند. او فقط نشان می دهد. با رازآلود کردن بعضی از صحنه ها آشکارا بیننده را به تماشای دوباره اثر و تفکر درباره آن دعوت می کند. خود لینــچ هم به این حقیقت اعتراف مـــی کند که نمی توان با تماشای فقط یک بار آثارش ، آنها را درک کرد.

 

سینمای او به معنای واقعی کلمه تفکر برانگیز نیست؛ ولی نمی توان از جنب وجوشی که در فکر و ذهن بیننده می اندازد؛ چشم پوشی کرد. شاید چیزی که دیویــد لینچ را در میان کارگردانان دیگر ، شاخــص می سازد؛ نوع پرداخت و روایتگری اش باشد. مشخصه ای که در این فیلم هم به نحو بارزی می توان دید.

جاده مالهالند یک فیلم پست مدرن است؛ زیرا ، از دو ویژگی مهم این گونه آثار پیروی می کند:

 

الف ) شکستن قوانین مربوط به روایت متعارف و ایجاد روایتی نو .

ب  )  عدم وجود واقعیت مطلق و یکپارچه.

                                

 

       

         

 

در این فیلم با دو روایت مواجه هستیم. روایت اول که حدود سه چهارم زمان فیلم را تشکیل می دهد که بعد از تماشای فصول پایانی فیلم اصلاً امیدی به آن نیست. جابه جایی شخصیت ها و بازیگران ، می تواند به راحتی بیننده را گمراه کند و گیج نگه دارد. در واقع ما تا دقیقه 117 فیلم ، مخاطب داستانی بوده ایم که شخصیت اصلی بر اساس میل خود و از طریق ذهنش روایت می کرده است.

 

همانطور که پیشتر گفته شد؛ فیلم های دیوید لینچ نیاز به دوباره بینی دارند تا فهمیده شوند. علاقه او به دشوارسازی باعث شده تا مفاهیم مختلف و گوناگونی را بتوان از فیلمهایش برداشت کرد.

 

اما واقعاً جاده مالهالند چیست؟ یک عاشقانه نافرجام درباره دو زن که با کشته شدن زن خیانتکار و خودکشی زن دیگر خاتمه می یابد.

یا می توان آن را نقدی بر نظام خفقان آور هالیوود دانست که روی زشت و ظالم سینمای آمریکا را آشکار می کند.

از سوی دیگر ، فیلم یک اثر سوررئال است که فقط روی روایتش تأکید می کند و متظاهرانه پیچش هایش را به نمایش می گذارد.

 

من آشنایی چندانی با سینمای لینچ ندارم ولی با تماشای همین فیلم هم می توان فهمید که فیلم های او بیشتر شبیه معماهای تو در تویی هستند که هیچ کس به جز خود طراح نمی تواند به آنها پاسخ کامل بدهد.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 15:50 |  لینک ثابت   • 
Balatarin