تبليغاتX
چیزی شبیه آن

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

تلما و لوئیز

از نام فیلم شروع می کنم. این اسلوب نامگذاری مرا به یاد یکی از مشهورترین داستان های شکسپیر انداخت؛ «رومئو و ژولیت» . تا همین جا که می رسم نکته ای برایم روشن می شود ، «تلما و لوئیز» به رابطه ای اشاره دارد که دو طرفش ، هر دو زن هستند؛ یعنی، برخلاف رومئو و ژولیت و ده ها نامگذاری این چنینی که دو طرف رابطه یک زن و یک مرد هستند در اینجا هر دو طرف زن هستند. بنابراین ، یک دلیل این نامگذاری بازمی گردد به اینکه سازندگان فیلم می خواستند اعلام کنند که با فیلمی کاملاً زنانه طرف هستیم. از جهتی دیگر ، این نام ، ضمن تداعی نام داستان هایی مثل رومئو و ژولیت ، می خواهد وجهی حماسی – اسطوره ای و تاریخی به داستان خود ببخشد. ظاهراً این تمهیدات اولیه نتیجه مطلوب را داشته و از هر دو جنبه موفق بوده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تیموتی در 20:2 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

سه شنبه هجدهم تیر 1387

کيک برفی

 
کیک برفی«کیک برفی» فیلمی است که می تواند انواع مختلف برداشت های منفی را در ذهن بیننده ای که برای اولین بار به تماشایش نشسته متبادر کند. نمی دانم باید این ویژگی فیلم را جزو موارد مثبت به حساب بیاورم یا منفی. به هر حال ، تماشاگر کم حوصله بلافاصله پس از دیدن فیلم ، در کوشش هایش برای ارزیابی فیلم ، جملاتی سرهم می کند که در بین آنها عباراتی چون گریه آور ، فیلم متوسط رو به ضعیف ، فیلم وقت تلف کن و.... دیده می شود. اما حقیقتی است که فیلم «کیک برفی» به بیننده عجول و کم حوصله روی خوشی نشان نخواهد داد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط تیموتی در 16:13 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

سه شنبه بیستم شهریور 1386

پاریس دوستت دارم

 

                                                                  

      

                                           

 

 

21 کارگردان سینما، در 18 اپیزود کوتاه ارادت و علاقه خود نسبت به شهر پاریس نشان داده اند.این اپیزودها می کوشند هر یک تصویری از فرهنگ ها و آدم های نهفته در این شهر میلیونی ارائه کنند یا با روایت یک داستان کوتاه مردم شهر را تا حدودی توصیف کنند. در واقع این ها همه بهانه ای تا با پایتخت فرانسه بیشتر آشنا شویم. این فیلم 120 دقیقه ای که مملو از فضاهای تماشایی است ؛ امکان ندارد تماشاگرش را خسته کند. حتی بدترین اپیزودها هم قابل تحمل هستند. باور کنید!

مهمترین ویژگی فیلم «پاریس، دوستت دارم» در این نکته است که گفتن این مطلب که کدام اپیزود در حد انتظار نبود آسان تر است تا اینکه بخواهی بهترین و ممتازترین اپیزود را انتخاب کنی. ما در این فیلم شاهد ادای دین سینماگران نسبت به شهر پاریس هستیم که در نوع خود کم نظیر است؛ ولی، با این همه در تاریخ سینما چنین فیلم هایی که از ساختار اپیزودیک بهره می برند؛ یافت می شوند که از مهمترین شان می توان از Aria  (1987، رابرت آلتمن، بروس برسفورد، ژان لوک گدار و.....) و همچنین Eros (2004،  میکل آنجلو آنتونیونی، استیون سودربرگ، وونگ کار- وای)  نام برد.

هر فیلمساز 5 تا 7 دقیقه فرصت داشت تا داستانش را به تصویر بکشد و این امر خود چالش بزرگ و جذابی است. اسم بعضی از سازندگان برایم ناآشنا بود؛ ولی، تا دلتان بخواهد بازیگر شناخته شده و مشهور اینجا جمع هستند. هر اپیزود از فضای خاصی بهره گرفته و به شکل مستقل و متفاوت از سایر اپیزود ها ساخته شده است. اپیزودها با داستان های رومانتیک،دوستانه و اغلب عاشقانه با لحن و ریتمی آرام ، هجوآمیز، کاملاً جدی، غمناک و... درباره لحظاتی از ارتباط آدم ها، صحنه ای کوتاه از زندگی روزمره یا حکایتی فانتزی از قصه آشنایی افراد ساخته شده اند. بعضی خیلی واقع گرایانه ، بعضی کاملاً تخیلی به تصویر کشیده شده اند. برخی به سادگی یک گفتگوی دوستانه یا روایت خاطرات یک توریست هستند. در این بین یکی از اپیزودها به شکل یک داستان کوتاه، توسط دانای کل روایت می شود و تمامش نریشن است.

 

در این یادداشت فقط نظراتم درباره اپیزودها را بیان کرده ام و از همین جهت با سایر نوشته هایی که پیش از این در این وبلاگ نوشته شده است؛  فرق می کند. 

 

 

       

 

اپیزود اول، Montmartre  :

 

مردی از تنهایی اش گلایه می کند+ اتفاقی می افتد+ از تنهایی در می آید...

یکی از معمولی ترین و خنثی ترین اپیزودهای مجموعه که به نظر می رسد در هدفی که دنبال می کند ، ناموفق است. برای خود من فهم اینکه این بخش سعی دارد چه چیز را برساند در ابتدا کمی سخت بود. با این وجود، چیزی که از این قسمت فهمیدم این بود که هیچ کس در پاریس تنها نخواهد ماند. در هر گوشه شهر عشاق ، کسی هست که شما را از تنهایی در بیاورد.

 

        

 

اپیزود دوم، Quais de Seine:  

 

یک پسر فرانسوی با یک دختر محجبه(!) مسلمان روبه رو می شود...

یکی از جذاب ترین اپیزودهای این مجموعه(شاید فقط برای ما ایرانی ها) از کارگردان هندی الاصل است. این اپیزود با مطرح کردن یک سری تضاد در دل داستان ساده اش سعی می کند پیام هایی را به بیننده غربی اش منتقل کند و برتری اخلاق و فرهنگ اسلامی را به رخ آنها بکشد. پوشش دختران در برابر پوشش دختر مسلمان/ متلک گویی پسران فرانسوی در برابر نصیحت دختر مسلمان/ ذهنیت غلط دو پسر فرانسوی درباره شوهر دختر در برابر حقیقت ماجرا/و...

این اپیزود موسیقی خوب و گوشنوازی دارد که به زیبایی اش اضافه می کند.

 

        

 

اپیزود سوم،  Marais :  

 

دو پسر + یکی انگلیسی زبان،  دیگری فرانسوی زبان....

گاس ون سنت چه می گوید؟ من که نفهمیدم. دو پسر یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند. یکی  درباره روح و همزاد آدمی و... حرف می زند و دیگری، در حالی که هیچ یک از حرف های طرف مقابل را نمی فهمد؛  فقط گوش می سپارد. تنها چیزی که من از این اپیزود دریافتم این بود که ون سنت می خواست اپیزودش درباره عشق و دوستی در یک نگاه باشد که نتیجه کار چندان جالب به نظر نمی رسد. البته اگر خود ون سنت اینجا بود شاید می گفت ارزش کار من به مرور زمان معلوم خواهد شد و فعلاً شما درک نمی کنید. راستش ما که بخیل نیستیم آقای ون سنت!

 

         

 

 

اپیزود چهارم، Tuileries:

 

مردی با قیافه مضحک(بخوانید استیو بوشمی ) در مترو پاریس نشسته و با چیزهایی که انتظارش را ندارد روبه رو می شود...

جادوی برادران کوئن ، در همه فیلم هایشان هست؛ این را مدت ها قبل باور کرده ایم. احساس می کنم هیچ کس نباید شوخی آنها با لبخند مونالیزا را از دست بدهد. یک توریست به مترو پاریس رفته و در آنجا به دلیل ناآشنایی با آداب رفتاری فرانسوی ها دچار مشکلاتی می شود که فضایی شوخ و مفرح را ایجاد می کند. چیز دیگری که مثل همه آثار بلندشان در اینجا هم قابل رؤیت است، استاد بودنشان در تیپ سازی است که باز هم مرا شگفت زده کرد. این اپیزود را ببینید. دوباره و چندباره!

 

          

 

اپیزود پنجم، Loin du 16ème:

 

زن + نوزادها + یک آهنگ با دو حس متفاوت+ یک نگاه تلخ...

چیز جدیدی ندارد؛ ولی ، همچنان تکان دهنده است. از همان اوایل اپیزود، آخرش را حدس زدم. راز زیبایی این قسمت در اجراست. والتر سالس و همکارش با یک آواز ساده لاتین به شکل حیرت آوری فاصله عشق و حسرت را به نمایش می گذارند. او حتی از جزئیات تصویری هم غافل نشده مثلاً در دو جا ، با استفاده از بازی دست زن بالای سر دو نوزاد توانسته حس متفاوت زن نسبت به دو نوزاد را نشان دهد. این اپیزود مرا به یاد این بیت انداخت:

 

هرگز حضور حاضـــرٍغــایب شنیده ای؟      من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 

          

 

اپیزود ششم، Porte de Choisy:

 

نماینده یک شرکت آرایشی + یک آرایشگر آسیایی...

خوشم نیامد. شاید کریستوفر دویل فیلمبردار خوبی باشد ولی همین چند دقیقه کافی است تا به بی سلیقگی اش پی ببریم. این اپیزود را به هیچ وجه دوست ندارم.به نظرم یکی از آن قسمت های ضعیف مجموعه است. بهتر است کریستوفر دویل به فیلمبرداری اش بپردازد و سراغ فیلمسازی نیاید و با این ادای دین های نازل کام ما را تلخ نکند. 

 

            

 

اپیزود هفتم،  Bastille:

 

یک مرد+ یک زن+ سرطان...

انگار قسمتی از فیلم آمیلی (ژان پیر ژونه) است. تمام ماجرا را از زبان راوی به سبک قصه های کوتاه می شنویم. این اپیزود از رستورانی شبیه فیلم آمیلی آغاز می شود که در همان نگاه نخست ما را به یاد آن فیلم می اندازد و در ادامه یاد آن فیلم را زنده می کند. بد نیست بدانید که تهیه کنندگان «پاریس دوستت دارم »  همان تهیه کنندگان آمیلی هستند. نمی دانم برای کسانی که فیلم آمیلی را ندیده اند ، جذابیت این قسمت تا چه اندازه است؟ ولی فکر می کنم برای تماشاگرانی که شاهد هنرنمایی ادری توتو بوده اند؛ ین اپیزود خاطره انگیز خواهد بود.

 

  

 

اپیزود هشتم، Place des Victoires :

 

یک مادر + پس از مرگ پسرش+ کابوی ها...

اگر قرار بود خودم عنوانی برای این اپیزود انتخاب کنم؛ بدون شک نامش را بازگشت ژولیت بینوش به کلیشه مادر داغدار می گذاردم. من موقع تماشای این اپیزود مدام به یاد فیلم آبی (کیشلوفسکی) می افتادم. مطمئناً بینندگان هم مانند خود بینوش دچار نوستالژی فیلم آبی می شوند. تأکید این قسمت بیشتر بر رؤیای مادر است که در نهایت با مرگ فرزندش کنار می آید و او را به دست کابوهای آمریکایی می سپارد. من که بدم نیامد.

 

           

 

اپیزود نهم، Tour Eiffel:

 

پانتومیم باز تنها در پاریس...

 

اصلاً انتظار تماشای چنین اپیزودی را نداشتم. یک کار کاملاً خلاقانه که مطمئناً همه را راضی نمی کند. فانتزی و جذاب بود. من که خوشم آمد.

 

               

 

اپیزود دهم،  Parc Monceau:

 

یک دختر+ یک پدر...

چه می شود گفت؟ معمولی بود... حرف خاصی ندارم. حضور آلفونسو کوآرون در یک نمای طولانی چندان جذاب نیست.

 

         

 

اپیزود یازدهم،  Quartier des Enfants Rouges:

 

یک بازیگر+ یک فروشنده+ مواد مخدر از نوع فرانسوی...

چیز خاصی در این اپیزود نبود که نظرم را جلب کند. در کل جزو متوسط ها بود. از اینجا به بعد متوسط ها می تازند.

 

          

 

اپیزود دوازدهم، Place des Fêtes :

 

دو سیاهپوست+ یک مرد عاشق+ یک زن بی خبر...

جوان سیاهپوستی که در پارکینگ کار می کند با یک دختر جوان سیاهپوست برخورد می کند. عاشق می شود. می خواد او را به نوشیدن قهوه دعوت کند. دختر رفته است. او کارش را از دست می دهد. در بیرون از پارکینگ چاقو می خورد. امدادگران می آیند. یکی از آنها همان دختر است. جوان سیاهپوست او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. جوان می میرد و فنجان قهوه در دست امدادگر می لرزد.

متوسط و معمولی مثل خیلی از اپیزودها...

 

        

 

اپیزود سیزدهم، Pigalle   :

 

اول هوس بود+بعدش همه چیز عشقولانه شد...

تصنعی، والا واژه ای است برای این اپیزود. که شایسته آن ، واژه ای است چون مضحک؛ واژه ای چون مزخرف... مردی که برای خوشگذرانی به مغازه ای رفته با زنی هم سن و سال خودش روبه رو می شود. این دو در ادامه با هم بحث می کنند تا جرقه ای در رابطه شان زده شود.

فکر کنم نحسی مشهور، عدد سیزده گریبان تماشاگر را گرفته و تا پایان این اپیزود رهایش نمی کند.

 

       

 

اپیزود چهاردهم، Quartier de la Madeleine  :

 

خون آشام هم عاشق می شود...

خون در روی زمین دیده می شود. خون آشام تو را می بیند. تو می ترسی بعد میفهمی که این ترس، ترس عشق است.آری، عاشق شدی. شیشه را می شکنی. رگ دستت را میزنی. بی حال می شوی. خون آشام می آید. قطره ای از خونش را در دهانت می چکاند. خون آشام می شوی. و بعد عشق خون آشام به خون آشام... مبارک باشه «فردو»!!

بازیگر سه گانه ارباب حلقه ها اینجا هم به خاطر حلقه ازدواج خون آشام وسوسه می شود. چه می شود کرد پاریس است دیگر...

 

            

 

اپیزود پانزدهم، Père-Lachaise :

 

یک زوج+ قبرستان+ روح اسکار وایلد...

درست دیدم؟ این اپیزود را وس کریون ساخته؟ اپیزود قبلی کار چه کسی بود؟ تعجب کردم که یکی از سلاطین وحشت چنین اپیزودی ساخته. با همه این ها، شاید وس کریون شانس ساختن فیلمی درباره یک روح فرهیخته و مهربان را فقط در قبرستان پاریس پیدا می کرد.  نکته جالب دیگر حضور کارگردان اپیزود آخر ، الکساندر پین در نقش روح اسکار وایلد است.

 

         

 

اپیزود شانزدهم،  Faubourg Saint-Denis:

 

یک نابینا+ یک بازیگر+  و زمان که سریع گذشت...

از کامل ترین اپیزود های مجموعه که خیلی دوستش دارم. تام تیکور چیز جالبی ساخته. باید حتماً ببینید.

 

 

اپیزود هفدهم،   Quartier Latin :

 

یک مرد و یک زن کهنسال+ یک قرار ملاقات...

یک گفتگوی ساده در رستورانی که ژرار دوپاریو  گارسون اش است. نظر خاصی ندارم.

 

         

 

 

اپیزود هجدهم،14ème Arrondissement  :

 

یک توریست زن آمریکایی+ بازدید از پاریس...

پایان فیلم پاریس دوستت دارم ، پایان خوبی است. حکایت گشت و گذار یک توریست در پاریس که عشقی نسبت به این شهر پیدا کرده است.

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 19:25 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

یونایتد 93

 

 

یونایتد 93

 

 

« سه قدرت بزرگ جهان :  ترس ،  حرص ، حماقت »                                                

 

آلبرت اینشتین

 

 

جمله بالا را یکبار دیگر بخوانید. جمله ای که امروزه تمامی سیاستمداران آن را به خوبی درک کرده اند و برای پیشبرد خواسته هایشان از این سه قدرت بزرگ استفاده می کنند. این سه اصل مهم را می توان برای گسترش حوزه اختیارات سیاسی به کار برد. حتی می توان این سه عامل را بهانه ای برای حملات نظامی به کشورهای دور قرار داد و رفتارهای نادرست خود را توجیه کرد. گذشته از این ها،  با این کار می توانی قدرت ات را به رخ همگان بکشی و بی توجه به دیگران کار خود را بکنی...

 

در باب حوادث یازده سپتامبر ، بارها سخن گفته اند و درباره تغییراتی که در مناسبات بین المللی داشته تحلیل های بی شماری ارائه کرده اند. هالیوود هم به تبع نقش مهمی که در شکل دهی به دیدگاه های افراد در مورد موضوعات گوناگون بازی می کند، بعد از چند سال با ساخت فیلم هایی، نسبت به این حادثه مهم سالهای نخستین قرن بیست و یکم واکنش نشان داده تا هم خاطره آن رویداد هولناک را زنده نگه دارد و هم بتواند در راستای اهداف کنونی کاخ سفید حرکتی انجام دهد و اعلام کند هنوز خطر از بین نرفته و تروریست ها در کمین اند.

سال گذشته دو فیلم، یونایتد 93 و مرکز تجارت جهانی (الیور استون) پیرامون حادثه 11 سپتامبر ساخته شدند که در این بین فیلم یونایتد 93 توانست نظر منتقدان بسیاری را به خود جلب کند و در مقابل فیلم الیور استون چندان که باید امیدوارکننده نبود و اثری خنثی به نظر می رسید.

 

در روز 11 سپتامبر 2001 ، چهار هواپیما که به سمت کالیفرنیا در حال پرواز بودند ، توسط اعضای گروه القاعده (15 تبعه عربستان، 2 تبعه امارات، 1 تبعه مصر ، 1 تبعه لبنان ) دزدیده شدند. دو هواپیما به برج های مرکز تجارت جهانی برخورد کردند؛ یک فروند به ساختمان پنتاگون اصابت کرد و هواپیمای چهارم هم که به قصد تخریب کاخ سفید ربوده شده بود در شانکسویل ایالت پنسیلوانیا سقوط کرد.

 

فیلم یونایتد 93 داستان همین هواپیمای چهارم را روایت می کند که به دلیل تأخیر در پرواز و درگیری مسافران شجاعش با هواپیمارباها نتوانست به هدفش برسد. وقایع داخل هواپیما بر اساس مکالمات تلفنی مسافران با اعضای خانواده‌شان ساخته شده ؛ ولی، دقایق آخر محصول تخیل نویسنده است، اگرچه در جریان ساخت با خانواده تمام مسافران مشورت شده‌است.

یونایتد 93 یکی از آن فیلم هایی است که پیامش را به صریح ترین شکل ممکن بیان می کنند و تمام تلاشش این است که تماشاگر آنچه را که می بیند باور کند و برای همیشه به ذهن بسپارد،  شاید سبک مستندگونه آن را بتوان تلاشی در جهت تأثیرگذاری هرچه بیشتر فیلم بر ذهن و دیدگاه تماشاگر دانست.

پیام فیلم یونایتد 93 در زمانه ای که اکثر رسانه های جمعی قدرتمند به ساخت تصویری منفی از مسلمانان مشغولند ؛ چندان نو و جدید به نظر نمی رسد و تنها می توان آن را نوعی هم آوایی سینما با سایر رسانه ها دانست. اینکه فیلمی مثل یونایتد 93 با مانور بر خصوصیاتی مانند عرب یا مسلمان بودن تروریست هایش حرف جدیدی برای گفتن ندارد ، مهم نیست. آنچه مهم است تداوم روند تصویر سازی منفی است که باعث می شود یاد و خاطره یازده سپتامبر و در نتیجه ، فضای رعب و وحشت ناشی از آن پابرجا بماند.

 

 

بعد از دو بار تماشای یونایتد 93 ، به نظرم فیلم برای مخاطبش به دو قسمت کاملاً متفاوت تقسیم می شود. یکی قسمتی است که دوربین در سازمان هواپیمایی ایالات متحده و برج کنترل فرودگاه سرک می کشد و دائماً افراد مستأصل و بهت زده ای را نشانمان می دهد که سعی دارند اوضاع را کنترل کنند. دائم فریاد می زنند و از این طرف به آن طرف می روند.  این قسمت برای من خسته کننده بود و به نوعی به نظرم باعث شده فیلم به سکته های خفیف گرفتار شود و  تا حدودی جذابیت اش را از دست بدهد. با این حال،  از دیدی دیگر ، وجودش ضروری است. چه بسا اگر نبود، به بزرگترین ایراد فیلم تبدیل می شد.

 

         پل گرین گرس

 

 

اما قسمت جذاب فیلم را در کنار مسافران هواپیما می گذرانیم. کسانی که این حد از خشونت را حتی در طبیعی ترین صحنه های فیلم های هالیوودی هم شاهد نبودند. دوربین پل گرین گرس به خوبی به میان مسافران سرک می کشد و دغدغه دقایق پایانی عمرشان را به نمایش می گذارد؛ ولی ، بیش از اندازه  بر روی بعضی چیزها توقف می کند. مثلاً در راستای برانگیختن احساسات بیننده ، دائماً روی مسافران تمرکز می کند تا نشان دهد که چقدر خانواده هایشان را دوست داشتند و... این گونه تلاش های متظاهرانه از ارزش صحنه های داخل هواپیما کاسته و  از نقاط ضعف خود فیلم هم به حساب می آید.

 

بزرگترین عیب فیلم یونایتد 93 ، این است که با نمایش هدفدار بعضی المان ها و نشانه ها (مثلاً قرآن خواندن یا سربند سرخ ) انگشت اتهامش را به سوی عده ای کثیری از مسلمانان نشانه می رود. و تصویری کاملاً خشن و جاهل از ملل عرب و مسلمان به نمایش می گذارد. قرائت قرآن توسط جوان عرب و حرکت همزمان و معنی دار دوربین از میان ساختمان های بلند ، به گونه ای در کنار هم قرار داده شده اند که گویی شبح تروریسم اسلامی هر شب بر فراز شهرهای آمریکا به پرواز در می آید.

 

با تمام این اوصاف ، یونایتد 93 یکی از نفس گیرترین فصل های سینمایی چند سال اخیر را در خود جای داده که شایسته تحسین بسیار است. صحنه پایانی فیلم بی هیچ شکی ، یکی از کم نظیرترین پایان بندی های سینما از حیث کارگردانی و اجراست. به خصوص نمای پایانی که کارگردان با تمهیدی هوشمندانه توانسته قدرت فیلمسازی اش را به خوبی به رخ بکشد. او برای نشان دادن لحظات سقوط هواپیما ، در کادری ثابت ، زمین را از ارتفاع بالا به ما نشان می دهد . زمینی سرسبز که لحظه به لحظه ، ما به آن نزدیکتر می شویم و سرانجام به آن می رسیم و تصویر سیاه می شود.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 0:15 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

دوشنبه هشتم مرداد 1386

آلفاویل ، ماجرای عجیب لمی کوشن

 

                                  آلفاویل                   

                               

 

 

جشنواره هنری!!

 

سینما در فرانسه آغاز شد. برادران لومیر که مخترعین دستگاه سینماتوگراف بودند، اولین فیلم تاریخ سینما که رسیدن ترن به ایستگاهی در پاریس را نشان می داد در 1895 ساختند. فرانسوی ها از آن پس حتی در زمانی که آمریکا سیادت خود را بر هنر نمایش به جهان نشان می داد ، با به وجود آوردن موج آوانگارد و پدید آوردن تحولات تازه در تکنولوژی و به خصوص در فلسفه سینما ، سعی در حفظ جایگاه خود داشتند.

هر چند پیشتازان فرانسوی، آلمانی، آمریکایی و انگلیسی همگی در توسعه سینما نقش داشتند ؛ اما ، سرانجام این ایالات متحده آمریکا بود که در همه عرصه ها گوی سبقت را از همه رقبا ربود. آمریکا بزرگترین بازار تولید و مصرف سینما بود و هنوز هم هست.

سیادت هالیوود بر سینما برای فرانسوی ها بسیار ناراحت کننده بود چون آنها ، خود را صاحب سینما می دانستند و سرانجام تصمیم گرفتند تا به هر طریقی که شده مخلوق قدرتمند و تأثیرگذارشان را به سرزمین مادری اش برگردانند. برپایی جشنواره های سینمایی مختلف در اروپا و حمایت گسترده از آثار نو و بدیع (!) که هر یک تغییراتی در فرم کلاسیک و هالیوودی فیلم ها ایجاد کردند ؛ باعث شد تا اینگونه آثار مهم و باارزش تلقی شوند. هرچه می گذشت به هر تغییری در فرم معمول سینما ، نام هنر می دادند و کم کم به چنین فیلم هایی عنوان فیلم هنری اطلاق می شد.

هر چه می گذشت جشنواره های اروپایی به ویژه معتبرترین شان جشنواره کن به آثار سینمایی که رویه ضدهالیوودی داشتند جوایز متعدد می دادند حتی در بعضی موارد این جوایز نه به علت کیفیت ؛ بلکه، بیشتر به خاطر ساختار ضدهالیوودی فیلم ها به آنها اهدا می شد. در واقع برخلاف جریان هالیوود حرکت کردن به نوعی ارزش تبدیل شده بود. سینمای ژان لوک گدار در زمره سینمای خواص است.  سینمایی که هر لحظه چیز جدیدی در آن خواهید دید و به شدت ضدهالیوودی است و دلیل اهمیتش هم همین است. به همین دلیل هم اروپاییان، آن را ارزشمند می دانند.

 آلفاویل را نیز می توان یکی از  آثار سنت شکن او به حساب آورد که خالقش هیچ گاه از مسیر ضدهالیوودی منحرف نشده است و در پناه حمایت های جشنواره های سینمایی به جایگاهی رفیع دست یافته و در عین حال هیچ گاه دست از تجربه و ریسک کردن برنداشته است.

 

کلیشه شکن متظاهر

 

آلفاویل فیلمی سرد و فاصله انداز است. همچون همه فیلم هایی که قصد هشدار درباره مدرنیته و ماشینی شدن زندگی را دارند، آلفاویل نیز بشر را در دوران و جایگاهی بسیار پیشرفته به تصویر می کشد و بدین ترتیب اولین و آخرین اثر علمی/تخیلی ژان لوک گدار را رقم می خورد.

لمی کوشن(ادی کنستانتین)، به آلفاویل ، شهر آینده فرستاده شده تا پرفسور فن براون ، بنیان گذار این پایتخت کامپیوترها را بازگرداند یا بکشد. پیش از او سه مأمور ناکام مانده اند. لمی عاقبت از مأموریتش سربلند بیرون می آید، حتی موفق به بازگرداندن ناتاشا فن براون(آنا کارینا) که معنای عشق را دریافته،  نیز می شود.

در آلفاویل، همچون اکثر فیلم های گدار میل به نوآوری و بدعت گذاری، بر داشتن محتوا پیشی گرفته. فیلمی که بیشترین تأثیرپذیری گدار از برتولت برشت ، نمایشنامه نویس آلمانی را در خود منعکس می کند. شیوه ای که گدار از تئاتر برشتی وام گرفته و کاملاً از شکل رایج سینما دور شده و دست جشنواره ها را برای حمایت از او باز گذاشته است. شکلی در تضاد با هالیوود که به راحتی خرس طلایی برلین سال 1965 را برای ژان لوک گدار به ارمغان می آورد.

آلفاویل، فیلم مخاطب خاص است . طبق تعریفی که از فیلم هنری داریم ، فیلمی به تمام معنا هنری. هنگام تماشای فیلم بهتر است فکر و خیال همذات پنداری با شخصیت ها را از ذهن و سرتان بیرون کنید که از این اثر هنری سینمای فرانسه چیزی عایدتان نمی شود. استفاده از ادی کنستانتین که نقش اصلی را برعهده دارد با آن چهره سنگی و سرد (یا به قول دوستی ، دیو مانند) تنها اولین تلاش های فیلمساز برای جلوگیری از همذات پنداری با شخصیت و غرق شدن مخاطب در داستان است. قضیه وقتی جالب تر می شود که به مورد قبلی، شعرخوانی ملال آور شخصیت ها، حالت تصنعی شخصیت ها، اعمال و عجیب و غریب شان ، نمایش تابلوهای نئونی ، نگاتیوی کردن ناگهانی تصویر و چندین مورد دیگر را هم اضافه کنید.این همان فاصله گذاری معـــروف به فاصله گذاری برشتی است که همین ژان لوک گدار از نخستین افرادی است که آن را از تئاتر به سینما وارد کرد.

 

    آنا کارینا و ادی کنستانتین در نمایی از آلفاویل

 

برتولت برشت، وظیفه تئاتر را این می دانست که بیننده را به تفکر وادار کند نه اینکه او را وارد عالم احساسات کند. او تئاتر حماسی را مقابل تئاتر اکسپرسیونیستی ؛ یعنی،  تئاتری که در آن ذهنیات شخصی و نه واقعیات خارجی ، نمایش داده می شوند؛ به وجود آورد.برشت برای اینکه تماشاگران در زمان نمایش ، مجذوب نمایش نشوند، از روش هایی مانند: ورود ناگهانی کارگردان به صحنه ، قطع ناگهانی بازی توسط بازیگران ، اعلام ساعت و ... با هدف شکستن جو نمایش استفاده می کرد.

حال ژان لوک گدار نیز با وارد کردن عناصر نامربوط به داستان نوعی خاصیت آنارشیستی به فیلمش بخشیده که در کل  با ذائقه من جور نبوده و نیست.

 

 

آلفا 60 – بازداشتن موجودات برتر از تهاجم به نقاط دیگر کهکشان، منطقی نیست.

 

وقتی که به گذشته برمی گردیم و در دالان های پیچیده زمان به جلو پیش می آییم. مشاهده می کنیم که انسان پله های ترقی را یکی یکی طی کرده و به این حد از تکنولوژی رسیده است.گویی هرچه از عمر بشر بر روی زمین خاکی می گذرد ، او بیشتر به این باور می رسد که برای سهولت در کارها و زندگی راحت تر باید به تکنولوژی پناه ببرد و خود را از کارهای طاقت فرسا خلاص کند. با وجود این ، این امر برای انسان ثابت شده که تلاش های او برای ماشینی کردن زندگی می تواند در کنار  فواید، پیامدهای منفی و زیان باری نیز داشته باشد.

همانطور که زمان می گذشت و انسان از پیشرفت هایش خوشحال و سرخوش بود ، عده ای نیز پیدا شدند که ماشینی شدن و شدت آن را یادآوری می کردند. آنها هشدار دادن درباره سلطه ماشین ها بر انسان را وظیفه خود می دانستند. تقابل آدم ها و ماشین ها و طغیان ابر رایانه ها علیه انسان بیانگر دیدگاه نگران متفکران درباره آینده بشر و ارزش های انسانی است. آینده ای که در همه روایت ها و پیش بینی ها،  تاریک و تلخ تصویر شده است.

در آغاز فیلم با نمایی از یک چراغ چشمک زن روبه رو هستیم؛ گویی می خواهد ماهیت هشدار دهنده اثر را برایمان روشن سازد. نشانه ای در ادامه با یک موسیقی پر سرو صدا و نگران کننده و نماهایی از شهر و مأمور بارانی پوش ، لمی کوشن پیوند می خورد. مأموری که با اسم مستعار ایوان جانسون و در هیئت یک خبرنگار پا به آلفاویل گذاشته است.

آلفاویل مکان غریبی است که با فیلمبرداری سیاه و سفید، مخوف نیز جلوه می کند. آدم ها به طرز غریبی رفتار می کنند و در برابر لمی کوشن که تازه قدم به این قسمت کهکشان گذاشته، کهکشانی از عجایب را نمایان می کنند.

در آلفاویل ، مردم حق به کار بردن برخی کلمات را ندارند و نباید به برخی اشکال غیرمنطقی رفتار کنند. در واقع از این جهت فیلم بی شباهت با کتاب 1984 جرج اورول نیست. فضای خوف آور کتاب اورول در آلفاویل به شکلی تعدیل شده ولی با همان میزان از تیرگی و تلخی تصویر شده است.

 

در آلفاویل احساسات بشری مرده است. در جایی از فیلم ، زمانی که لمی با هنری دیکسن ملاقات می کند. دیکسن  در حالتی که تنها لحظه ای از مرگ فاصله دارد به او می گوید:

 

اون هایی رو که گریه می کنن نجات بده...

 

شباهت دیگر آلفاویل با 1984 ، آنجایی است که هر روز کتاب لغت جدیدی به چاپ می رسد و هر روز تعدادی از لغات از کتاب لغت حذف می شوند. واژه هایی مانند گریستن، لطافت، وجدان و... لغاتی که اکثراً کلمات کلیدی در رابطه با احساسات بشری به حساب می آیند. افراد باید تا جایی که امکان دارد به قانون کلمات احترام بگذارند و به آنها اعتقاد کامل داشته باشند تا جایی که عنوان کنایی «کتاب مقدس» را به آن می دهند.

از بهترین صحنه های فیلم ، صحنه اعدام محکومان است که به شکلی هوشمندان طراحی و اجرا شده است. در این صحنه عده ای در یک صف طویل ایستاده اند تا نوبتشان برای اعدام فرا برسد. یکی از متهمان که اتهامش گریستن برای مرگ همسرش است؛ روی تخته شیرجه می ایستد و رو به حاضران و ناظران می گوید:

 

 

ما شاهد حقیقتی هستیم که شما دیگه نمی بینین...اون حقیقت این که در انسان هیچ چیز راستینی وجود نداره به جز عشق و ایمان ، شهامت و مهربانی، سخاوت و ایثار... چیزهای دیگه ، همه شون نیرنگی ان که پیش روی جهل کور شما آفریده شدن!

 

 

ژان لوک گدار

 

مونولوگی که به نوعی دربردارنده پیام کلی فیلم هم هست. در ادامه به مرد محکوم شلیک می کنند و او در استخر آب می افتد. سپس زن های جوانی به در حالی که کاردهای تیز و برّنده در دست دارند به سمت او می روند و با ضربات پیاپی ، او را از پای در می آورند.

لمی کوشن به تدریج درمی یابد به شهری سفر کرده که منطق حاکم بر آن منطق ماشین هاست و احساس بشری در اینجا کاملاً نادیده انگاشته می شود. در بیشتر مواقع اساساً احساسی وجود ندارد یا اگر هست در حدّی نازل و فاقد کیفیت معنوی. مثلاً شهوت و هوس به جای عشق...

به نظر می رسد فیلم در هر لحظه با خطر ریزش مخاطب یا تنفر او روبه روست چراکه فیلمی با چنین مقیاسی در خوش بینانه ترین حالت قابل تحمل جلوه می کند. حجم رو به افزایش فاصله گذاری ها که در برخی موارد قابل قبول است و در اغلب موارد قابل پذیرش نیست.

 

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 0:45 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

امتیاز نهایی

 

                امتیاز نهایی

پخش کننده : دریم ورکس

تاریخ اکران: 12 می 2005 در جشنواره کن

مدت زمان  : 124 دقیقه

زبان         :  انگلیسی

فروش در گیشه : 271 298 85 دلار (فروش جهانی)

درجه بندی :  R به خاطر محتوای جنسی

 ژانر        :  درام، رمانتیک، تریلر ، جنایی و کمدی

 

بازیگران:

جاناتان رایس مه یرز........................................... کریس ویلتون

اسکارلت جانسون............................................. نولا رایس

متیو گود.......................................................... تام هیوت

امیلی مورتیمر.................................................. کلوئه هیوت ویلتون

 

 

نویسنده و کارگردان : وودی آلن

 

 

 

می گویند این فیلم ، اثری متفاوت در کارنامه وودی آلن است. من آشنایی چندانی با وودی آلن ندارم به جز چند فیلمی( ! ) که از تلویزیون ایران از او تماشا کردم؛ بیشتر اطلاعات من از او به مطالبی بازمی گردد که کم و بیش در روزنامه ها و نشریات خوانده ام. پس اجازه دهید به فیلم،  جدا از سایر آثارش بنگرم.

 

امتیاز نهایی ، داستانی کلیشه ای دارد. داستانی که بارها گفته شده و بارها شنیده شده؛ ولی، نه آنهایی که آن را بارها  گفته اند و نه آنهایی که آن را بارها شنیده اند ، هیچ کدام از یادآوری اش خسته نشده اند و در چنین زمانه ای که مغز فیلمسازان از یافتن موضوعات تازه  عاجز است، پیش بینی می شود  در آینده نیز شاهد حضور چنین موضوعاتی در فیلم های سینمایی باشیم .  آری،  داستان عشق پوشالی و دو راهی وسوسه انگیز ثروت و شهوت... حتی وودی آلن که خودش را کارگردانی مستقل معرفی می کند و با فیلمسازی در اروپا ضمن بهره بردن از هزینه کم ساخت فیلم، خودش را به دور از نظام استودیویی هالیوود نشان می دهد؛ در به تصویر کشیدن زرق و برق و احساسات غریزی بشر از قبیل شهوت اندکی درنگ نمی کند؛ چرا که به خوبی می داند هنوز کسانی هستند که به این داستان ها با جان و دل گوش دهند.( یا به قولی وصف العشق ، نصف العشق) اما هر چه تماشاگر در امتیاز نهایی او پیش می رود ، احساس می کند کارگردان اثر به جز مواردی که گفته شد ، از چیز دیگری هم سخن می گوید که تازگی دارد و آن نقش شانس در زندگی است.

گویی خود وودی آلن حسابی شانس آورده ؛ چون می شود گفت از جهتی فیلم با سایر فیلم هایی که در این مایه ها ساخته شده اند تفاوت پیدا کرده است.

 

امتیاز نهایی ستایشی است از شانس که در  بستر چند داستان رمانتیک و با چاشنی دو قتل روایت می شود. ستایشی از شانس، عنصری که همه ما نسبت به آن بی توجه هستیم (یا مثل کریس در این فیلم از تأثیرش بر زندگیمان بی اطلاعیم)، جایگاه اش را به درستی درک نکرده ایم . برخی عقیده دارند که شانس بیشتر برای افراد بی خیال و تنبل به کار می آید و از این رو  ارزش کمی برای آن قائل اند. این گونه افراد که شانس را مؤثر بر جریانات به ظاهر عادی زندگی خود نمی دانند ؛ بهتر است این فیلم را ببینند شاید نظرشان را تغییر دادند.

 

کریس یک مربی موفق تنیس است که به واسطه آشنایی و تمرین دادن تام وارد خانواده ثروتمند و متمول آنها شده است.خواهر تام ، کلوئه به کریس علاقه مند می شود؛ ولی، از طرفی کریس احساس می کند( ! ) عاشق نامزد تام ، نولا شده است.بعد از مدتی ، تام و نولا از هم جدا می شوند و کریس تصمیم می گیرد در عین حال که زندگی عادی خود با کلوئه را حفظ کرده ، با نولا هم ارتباط داشته باشد.زمانی که بهانه ها و اعتراض هایی که انتظارش هم می رفت، شروع می شود؛ کریس باید بین ثروت(کلوئه)و شهوت(نولا) یکی را انتخاب کند.

 

 

         امتیاز نهایی

 

 

وودی آلن در همان ابتدای فیلمش از شانس می گوید.  در بازی تنیس ، بعضی اوقات، توپ فسفری رنگ تنیس به لبه تور برخورد می کند و برای لحظه ای بین زمین و هوا معلق می ماند. توپ در این لحظه تصمیم می گیرد به زمین شما برگردد یا جلوتر بیفتد و شما امتیاز نهایی را کسب کنید. آلن دایره فیلمش را از اینجا کلید می زند و چنانکه احتمالاً دیده اید و خواهم گفت آن را به شکل زیبایی می بندد تا به عبارتی مصداقی تخیلی برای نظریه شانس اش بیاورد.

 

کریس به واسطه استعدادش وارد خانواده ای ثروتمند می شود، به واسطه زیبایی اش در خانواده پذیرفته می شود و این حرص و طمع است که موقعیت او را به خطر می اندازد و این شانس است که او را از نابودی نجات می دهد و آشنایی قبلی اش با احساسات یک قاتل است که او را ترغیب به ماندن و تحمل کردن می کند.

 او در دو راهی زندگی اش دست به انتخاب سختی می زند. او ثروت را انتخاب می کند ؛ ثروتی که او برای به دست آوردنش دستانش را به خون دو انسان آلوده کرد. در اینجاست که می فهمیم منطق او به طور ضمنی ،  زودگذری شهوت و ماندگاری بیشتر ثروت را تأیید می کند. حتی موقعی که دستگیری او با واقعه ای طنزآلود و عجیب و غریب(خواب دیدن کارآگاه پرونده قتل) تقویت می شود ، این شانس است که او را می رهاند. حلقه ای(بخوانید توپی) که به طرف رودخانه پرت کرده بود پس از برخورد با نرده آهنی(بخوانید تور) در هوا معلق مانده و در نهایت بر روی سکو می افتد.اینگونه است که وودی آلن دایره اش را می بندد و نتیجه گیری می کند. نماهای اولیه و پایانی فیلم و همچنین نگاه غیرعادی فیلمساز به زندگی ، چیزهایی است که بعد از اتمام فیلم ، باعث می شود با اندکی جو زدگی ، آن را متفاوت و زیبا بخوانیم.

 

وودی آلن در جایی عنوان کرده که همیشه دوست داشته فیلمی در قد و قواره فیلم های اینگمار برگمان بسازد. برای کسانی که با آثار برگمان و آلن آشنایی دارند؛ این اظهار نظر خنده دار و مضحک است. ولی باید گفت که« امید » چیز خوبی است. شاید وودی آلن در فیلم های بعدی اش شانس بیاورد. به همان اندازه ای که کریس در این فیلم شانس آورد.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 21:3 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

ماری آنتوانت

                          ماری آنتوانت

                                                              

پخش کننده : سونی  پیکچرز

تاریخ اکران: 20 اکتبر 2006

مدت زمان  : 123 دقیقه

زبان         :   انگلیسی، اندکی فرانسوی

بودجه فیلم : 000 000 40 دلار

فروش در گیشه :000 000 60 دلار (فروش جهانی)

درجه بندی :  PG-13 به خاطر اندک محتوای جنسی

 ژانر        :  درام ، اقتباس، بیوگرافی

 

بازیگران:

 

کریستن دانست........................................... ماری آنتوانت

جیسون شوارتزمن........................................  لویی شانزدهم

ریپ تورن.................................................... لویی پانزدهم

 

نویسنده و کارگردان : سوفیا کاپولا

 

 

می گویند در یک اثر تاریخی که برگرفته از واقعیت است و درباره رویداد یا شخصیتی حقیقی ساخته می شود،  به عنوان فیلمنامه نویس می توانید در صورت لزوم از شخصیت هایی که هیچ سندیت تاریخی ندارند ؛ استفاده کنید یا گفتگوهایی که اصلاً رد و بدل نشدند را در فیلمنامه خود بگنجانید. به شرطی که به اصل و کلیت قضیه ضربه ای نزنید؛ به عبارتی تاریخ را تغییر ندهید. پس بعضی جزئیات را می توان نادیده گرفت و با استفاده از تخیل ماجرای کلی را پدید آورد.

ماری آنتوانت هم مثل سایر فیلم های تاریخی پر است از  آدم های تخیلی که با کمک آنها، سوفیا کاپولا در پایان توانست قصه فیلمش را منطبق با واقعیت تاریخی به پایان ببرد و لویی شانزدهم بی کفایت را سرنگون کند. واضح است که دختر کاپولای بزرگ در مورد سرانجام ماجرا موفق بوده و از خطر تحریف تاریخ جسته است؛ ولی، آیا توانسته از شخصیت اول فیلمش تصویری درست و نسبتاً کامل ارائه دهد؟

 

ماری آنتوانت بیش از اینکه به وقایع تاریخی بپردازد روایتگر زندگی ملکه ناکام فرانسه در قرن هجدهم است و کارگردان با انتخاب نام قهرمان داستانش، تأکیدی ناخواسته بر زندگی شخصیت اش دارد و ناخودآگاه بیننده را نسبت به صحت محتوای تاریخی فیلم حساس می کند.

احساس می کنم ماری آنتوانت این فیلم بیش از اندازه خوب بود و در جای جای فیلم چنین به نظر می رسید که کارگردان سعی دارد تا تصویری کاملاً مثبت از شخصیت اول فیلمش ارائه دهد و از اینکه بیننده  حس بدی درباره رفتار ماری آنتوانت داشته باشد؛ می ترسد.

پیشنهاد می کنیم که از این به بعد،  اگــــر خانم کاپولا برای ساخت فیلم به سراغ شخصیت های تاریخی می روند ؛ به دنبال کسانی باشند که در تاریخ خوشنام بوده اند تا با دیدگاه خوشبین و نیک دوست ایشان تناسب داشته باشند.

 

 

                                                                    

                          کریستن دانست در نمایی از ماری آنتوانت

                                         

 

 

کاپولا برای فرار از رویداد هایی که بار منفی شخصیت اش را آشکار می کنند به نمایش تجملات قصر و دالان ها و باغ های بزرگ کاخ پناه می برد. البته این را هم باید اضافه کرد که اگر سلطنت لویی شانزدهم به خاطر تجمل گرایی و اسراف ثروت های ملی سقوط کرد؛ ولی ، فیلم سوفیا کاپولا به واسطه همین نمایش تجمل گرایی است که  جذابیت می یابد.

 

از نکات مثبت فیلم می توان به روایت تصویری آن اشاره کرد که  نمایش پر زرق و برق ولی چشم نوازی است. البته همین جنبه مثبت از طرفی به فیلم لطمه زده چراکه با این حجم بالای تصویر مخاطب بیشتر به  پوچ و تهی بودن محتوای فیلم پی می برد.دیگر اینکه ، حتی طراحی صحنه  برای کاخ  و لباس های رنگارنگ  برای درباریان و اسکاری که از بابت طراحی لباس به فیلم تعلق گرفت؛ هیچ کدام نتوانستند پسرفت کارگردان جوان و بااستعداد را کمرنگ کنند.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 17:26 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386

لیتل میس سانشاین

 

 

کمپانی سازنده: فاکس سرچ لایت پیکچرز

درجه نمایش: R ( زیر 17 سال همراه والدین)

کارگردانان: جاناتان دیتون ، والری فاریس

نویسنده: مایکل آرنت

بودجه:  8 میلیون دلار

تاریخ اکران: 26 جولای 2006

مدت زمان : 103 دقیقه

زبان: انگلیسی

محصول: آمریکا

 

بازیگران:

 

 

گرگ کینیر..............................................ریچارد

تونی کولت........................................... شریل

آلن آرکین............................................. پدربزرگ

استیو کارل.......................................... دایی فرانک

آبیگیل برسلین...................................... آلیو

پل دانو................................................. دواین

 

همه کسانی که می گویند سینما نفس های آخرش را می کشد و این روزها هیچ فیلم خوبی وجود ندارد  ، بدانند :

 

 

لیتل میس سانشاین ، یک کمدی جاده ای از سینمای مستقل آمریکاست که همه اجزایش به خوبی در کنار هم چیده شده اند و اثری خلق کرده اند که تماشاگرش را به دل معضلات جامعه آمریکا می برد و با گلچین نمونه هایی از آدم های این جامعه، ما را با کمبودها و زشتی های این جامعه و مردم آن آشنا می کند؛ ولی، همانطور که گفته شد نگاه فیلم به این کمبود ها با چاشنی طنز همراه است و بنابراین از تلخی بسیاری از فیلم های دیگر رنج نمی برد.

 

فیلم ، یک داستان یک خطی دارد و درباره سفر خانواده هوور(Hoover) برای شرکت در یک مسابقه است که سه نسل از این خانواده را با ویژگی ها و خصوصیات مختلف رهسپار کالیفرنیا می کند. این آدم ها آنقدر با هم تفاوت دارند که حتی تصور، داشتن هدف مشترک برای آنها سخت و دشوار است. وقتی فصل افتتاحیــه فیــلم را می بینیم، به راحتــــی درمـــی یابیم که دنیــــای این آدم هــا چه قدر با هــم فـــرق می کند.آدم هایی که با هم یک خانواده را تشکیل می دهند؛ ولی، در تنهایی خود زندگی می کنند.

 

اما اعضای این خانواده چه کسانی هستند: ریچارد(گرگ کینیر،Greg Kinnear )، پدر خانواده ، یک معلم  روش های رسیدن به موفقیت است.او با روش نه مرحله ای« رد کردن باخت» دائماً از برنده و بازنده بودن حرف می زند به طوری که اعضای خانواده را با این حرف ها حسابی کلافه کرده است.

شریل( تونی کولت،Toni Collette)،مادر خانواده، او احساس می کند شکست عاطفی خورده ؛ چراکه، یک بار طلاق گرفته و حالا نهایت سعی اش را می کند تا خانواده را متحد کند و اوضاع را روبه راه نگه دارد.

پدربزرگ(آلن آرکین،Alan Arkin )،او معتاد به هروئین است و در ضمن عقاید عجیب و غریبی دارد و  شاید جالب ترین شخصیت فیلم باشد. دایی فرانک(استیو کارل،Steve Carell)که در پی ناکامی در  ماجرای عشقی خود، دست به خودکشی زده و حالا به خانواده هوور ملحق شده است.دواین، پسر نوجوان خانواده که بیشتر شبیه یک تکه پلاستیک نرم و دراز می ماند که همیشه به یک یک کج است. او علاقه مند افکار نیچه و پروست است.او به خودش قول داده تا در امتحان مدرسه پرواز قبول نشده، حتی یک کلمه هم حرف نزند.البته تماشاگر از همان ابتدا می داند که این آتشفشان خاموش شل و وارفته را نباید دست کم بگیرد؛ زیرا، بالأخره فوران خواهد کرد و سرانجام آلیو، دختر خانواده هوور که قصد دارد در مسابقه لیتل میس سانشاین شرکت کند و خانوده به خاطر او به کالیفرنیا سفر می کنند.

 

راجر ایبرت، در تعریف دقیق کمدی گفته:« درامی با پایان خوش و ماجراهایی که نباید چندان آنها را جدی گرفت.» برای اینکه ذهنیت غلطی از فیلم شکل نگیرد باید بگویم لیتل میس سانشاین طبق این تعریف و سایر نشانه ها فیلمی کمدی است؛ ولی، به هیچ وجه نمی توان آن را یک کمدی صرفاً خنده آور تلقی کرد که تماشاگر را در سراسر فیلم خندان نگه می دارد. 

لیتل میس سانشاین، یک کمدی سیاه است که به بررسی رابطه نسل های مختلف جامعـه آمریکا می پردازد و جایگاه این آدم ها و زشتی ها و پلشتی هایشان را به تمسخر می گیرد.

 

 

      

 

 

می گویند یک فیلم خوب را می توان با تماشای ده دقیقه اول آن شناخت؛ ولی، لیتل میس سانشاین در همان سه دقیقه اول مرا مطمئن و مجذوب خودش کرد. در افتتاحیه فیلم، دوربین به طرف هر یک از شخصیت های خانواده زوم می کند و علاوه بر معرفی آنها، تنها در قالب چند نما و دیالوگ ، جایگاه شان و گوشه ای از ویژگی هایشان را به خوبی به نمایش می گذارد. ایجازی که در معرفی شخصیت ها در چند نمای اولیه فیلم به کار رفته ، فیلم را به یکی از بهترین نمونه های آموزشی، در نوع خودش بدل می کند. 

تنها افتتاحیه فیلم نیست که قوی و منجسم است؛ بلکه، فصول پایانی آن نیز لذت بخش هستند. وقتی همه اعضای خانواده برای تمسخر مراسم متظاهرانه بر روی سن می روند و به رقص و پایکوبی می پردازند؛ تقریباًَ همه به باور جدیدی دست یافته اند.

 والری فاریس و جاناتان دیتون  ، زن و شوهری هستند که با هم این فیلم را کارگردانی کرده اند. آنها در اولین گام فیلمسازی شان فیلمی آبرومند و خیلی بهتر از فیلم های دیگر کارگردانان باسابقه هالیوودی ارائه داده اند.

فیلم را نمی توان تصویری دقیق از جامعه آمریکا دانست؛ چرا که جوامع و روابط در هم تنیده شان، پیچیده تر از آنان اند که بتوان تصویری کامل و بی نقض از آنها ارائه کرد؛ ولی، با اطمینان می توانیم بگوییم که لیتل میس سانشاین یک شمای کلی از مردم آمریکا و دغدغه هایشان ارائه می دهد.

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 16:43 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

سیصد

              

 

کمپانی سازنده: برادران وارنر

درجه نمایش: R ( زیر 17 سال همراه والدین)

کارگردان: زاک اسنایدر

نویسندگان: زاک اسنایدر ، کورت جانستاد

موسیقی: تایلر بیتس

فیلمبرداری: لاری فانگ

تدوین: ویلیام هوی

تهیه کنندگان: جیانی نوناری، مارک کنتون، برنی گلدمن، جفری سیلور

بودجه:  65 میلیون دلار

تاریخ اکران: 9 مارس 2007

مدت زمان : 117 دقیقه

زبان: انگلیسی

محصول: آمریکا

 

بازیگران:

 

جرارد باتلر........................................لئونیداس ، پادشاه اسپارت

لنا هدی........................................... ملکه گورگو ، همسر لئونیداس

دیوید ونهام....................................... دیلیوس ، راوی

رودریگو سانتونو............................... خشایارشاه ، پادشاه ایران

ونسنت رگان.................................... کاپیتان آرتیمیس

مایکل فسبندر..................................استلیوس

 

 

 

بریم سر اصل مطلب...

 

این روزها در میان سینمائی ها دو موضوع بیش از دیگران جلب توجه می کند. یکی مرگ ناگهانی رسول ملاقلی پور کارگردان و هنرمند متعهد کشورمان و دیگری که به نوعی مورد قبلی را تحت شعاع قرار داده، موضوع اکران فیلم ضد ایرانی 300 محصول جدید کمپانی برادران وارنر است. در طول این چند سال هالیوود توجه بیشتری نسبت به ایران و ایرانیان از خودش نشان داده است که تقریباً  همه شان چهره ای منفی و شکست خورده از ایرانیان به نمایش می گذاشتند.

ما هنوز فیلم تصادف ساخته پل هاگیس را فراموش نکردیم. یک ایرانی بدبین، پرخاشگر و عقب افتاده که در جامعه مدرن ایالات متحده لباس هایی مثل روستاییان می پوشد؛ یا با اسلحه ای در دست در مقابل پرچم آمریکا نشان داده می شود.

یا فیلم خانه ای از شن ومه که مستقیماً به یک خانواده ایرانی ساکن در آمریکا می پردازد که با وقوع انقلاب اسلامی آواره دیار غربت شده اند؛ ولی، هنوز خاطره وطن را در ذهن دارند.

 

اما فیلم 300 با دو فیلم بالا تفاوت مهمی دارد. اگر تصادف و خانه ای از شن ومه به ایرانی در جامعه معاصر می پردازند؛ ولی، داستان فیلم 300 به چند هزار سال پیش بازمی گردد. درست است که آنها در حال تحریف تاریخ و تمدن ما هستند؛ ولی، به نظر شما کدامیک خطرناک ترند؟ تصویری که برخاسته از جامعه امروز است یا تصویری که مربوط به چند هزار سال پیش است.

 

فیلم 300 آخرین ساخته زاک اسنایدر که از روز جمعه به اکران عمومی درآمده ؛  در اولین هفته نمایشش به فروش بسیار خوبی دست پیدا کرد. 70 میلیون دلار برای این فیلم ضد ایرانی که بر اساس  یک کمیک بوک از فرانک میلر ساخته شده است، رقم کمی نیست. این میزان فروش نشان دهنده محبوبیت فیلم است که تا حدودی به این احتمال که فروش جهانی فیلم هم به همین خوبی باشد؛  یقـــینی می بخشد.

 

بعضی از دوستان پیشنهاد بمب گوگلی داده اند که با توجه به شرایط فعلی ، چندان نباید به موفقیت اش امیدوار بود چراکه بسیاری از منتقدان نیز فیلم را ستوده اند و حتی برخی از چهار ستاره به آن چهار ستاره داده اند. از نگاه دیگر،  نباید بیش از حد نگران بود چون اکثر تماشاگران به خاطر کیفیت و سبک جلوه های ویژه به تماشای فیلم می نشینند و این به معنای تأیید محتوای فیلم نیست.

 

 

داستان

 

به موضوع نبرد ترموپیل بین سپاه ایران در زمان خشایارشاه با سپاه یونان در زمان لئونیداس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد می‌پردازد. این نبرد به ادعای داستان و فیلم در تنگه ترموپیل در نزدیکی آتن رخ داده و وانمود شده‌است که در آن ۳۰۰ نفر از رزم آوران اسپارت در برابر سپاه یک میلیونی خشایار شاه مقاومت می‌کنند. در این نبرد که حدود سه روز به طول می انجامد ، ارتش امپراتوری هخامنشی در برابر ۳۰۰ جنگجوی اسپارتی در تنگه ترموپیل متوقف شد و تنها زمانی توانست آنها را شکست بدهد که در اثر خیانت، یک یونانی راه دیگری برای دور زدن آنها و محاصره اسپارتی ها یافت.

 

 

 درباره کارگردان

 

زاک اسنایدر، متولد 1 مارس 1966 ، کشور آمریکاست.  کارش را با کارگردانی و فیلمبرداری کلیپ های موسیقی و تجاری آغاز کرد.

 

او که برای کسب تجربه به نقاط مختلف دنیا سفر می کرد سرانجام با ساخت اولین فیلم بلندش رستاخیز مردگان ، به جمع سینماگران هالیوودی پیوست. سبک اسنایدر در این فیلم توانست هم موفقیت تجاری و هم نقدهای مثبت منتقدان را برایش به ارمغان بیاورد. حتی طرفداران فیلم اصلی هم از بازسازی او استقبال مثبتی کردند.

 

فیلم بعدی او همین فیلم 300 است که در مارس 2007 به نمایش درآمد و توانست نقدهای متفاوتی را از آن خود کند؛ برخی سبک و صحنه های اکشن آن را ستودند و بعضی آن را به تمسخر گرفتند.

 

فیلم نگهبان براساس رمان گرافیکی آلن مور، پروژه بعدی اسنایدر برای کمپانی برادران وارنر است که در سال 2008 به نمایش در خواهد آمد.

 

فیلمشناسی:

 

رستاخیز مردگان(2004)

300                   (2007)

نگهبان               (2008)

 

 

 

 

دیالوگ ها

 

لئونیداس ، پادشاه اسپارتی ها  در صحنه های مختلف فیلم:

 

 

Give them nothing! But take from them everything!

بهشون هیچی ندین! اما همه چیز رو ازشون بگیرین!

 

Spartans! Ready your breakfast and eat hearty, for tonight we dine in Hell!

اسپارتی ها! صبحانه تون رو آماده کنید و مقوی بخورید, امشب شام را در جهنم می خوریم!

 

A new age has come, an age of freedom. And all will know that 300 Spartans gave their last breath to defend it.

عصر جدیدی فرا رسیده, عصر آزادی. همه خواهند فهمید که 300 اسپارتی تا آخرین نفس از آن دفاع کردند.

 

This... is where we fight! This... is where they die!

این... جایی است که می جنگیم! این... جایی است که می میریم!

 

The world will know that free men stood against a tyrant, that few stood against many.

دنیا خواهد دانست که مردانی آزاد علیه یک ستمگر مقاومت کردند, تعداد اندکی مقابل تعداد زیادی ایستادگی کردند.

 

--------------------------------

 

خشایارشاه ، پادشاه ایران :

 

Cruel Leonidas demanded that you stand. I require only that you kneel.

لئونیداس ظالم از شما خواسته که مقاومت کنید. من فقط از شما می خوایم زانو بزنید.

 

 

-------------------------------

 

سرباز ایرانی: اسپارتی ها ، سلاح تون رو زمین بذارید.

لئونیداس: ایرانی ها ، بیایید و  اونا رو بگیرید.

---------------------------------------

 

 

فرستاده ایرانی: یک هزار ایرانی از امپراطوری ایران به سمت شما می آیند! نیزه های ما خورشید را خواهد پوشاند!

استلیوس:[ لبخندزنان] پس ما در سایه می جنگیم.

 

 

---------------------------------------

 

[ لئونیداس شمشیرش را به طرف فرستاده ایرانیان گرفته که پشتش یک چاه عمیق است]

 

فرستاده ایرانی:مرد دیوانه! تو یه دیوانه ای!

لئونیداس: زمین و آب... مقدار زیادی از هر دو رو  اون پایین پیدا می کنی...

فرستاده ایرانی: هیچ کس , ایرانی یا یونانی , هیچ کس فرستاده ها رو تهدید نمی کنه...

لئونیداس: تو , تاج ها و سرهای پادشاهان شکست خورده یونانی را به شهر من آوردی. تو به ملکه من توهین کردی. تو افراد من رو به بردگی و مرگ تهدید کردی! آه , من کلماتم رو با دقت انتخاب کرده ام , ایرانی. شاید بهتره تو هم همین کار رو بکنی.

فرستاده ایرانی: این کفره! این دیوانگیه!

لئونیداس: دیوانگی؟... این اسپارتانه!

 

[ فرستاده ایرانی را با یک لگد به داخل چاه می اندازد.]

 

 

------------------------------------

 

 

 

ناگفته ها

 

 

* مارک کرونان ، فیلم را چیزی بین گلادیاتور و ارباب حلقه ها ولی با سبکی دیگر توصیف می کند.

 

* ای. او . اسکات از نیویورک تایمز ، فیلم را به اندازه اپوکالیپتو خشن می داند و دو برابر فیلم گیبسون ، احمقانه.

 

* زاک اسنایدر ادعا کرده که 90 درصد اتفاقات فیلم از نظر تاریخی درست هستند. فقط کمی در نمایش آنها زیاده روی شده است. ولی خیلی از  آدم های فیلم حقیقی هستند.

 

 

 

 

 

لینک های مرتبط

 

دانلود تریلر فیلم 300                      

 

خشایارشاه که بود؟ 

 

امضای طومار  اعتراض   

 

تصاویر بیشتر از فیلم

 

یک نوشته و دیدگاه منطقی

 

                   

 

نوشته شده توسط تیموتی در 13:32 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

دوشنبه بیست و دوم آبان 1385

محرمانه لس آنجلس

 

پخش کننده :  برادارن وارنر

تاریخ اکران: 9 سپتامبر 1997

مدت زمان  : 138 دقیقه

زبان         :   انگلیسی

درجه بندی :  R به خاطر زبان ، محتوای جنسی و خشونت 

ژانر        :   اقتباس، جنایی، تریلر

بازیگران   :

 

راسل کرو................................... باد وایت

گای پیرس.................................. اد اکسلی

کوین اسپیسی........................... جک وینسنز

دنی دوویتو.................................. سید هادجنز

کیم بسینجر................................ لین بریکن

جیمز کرام ول............................... دادلی اسمیت

 

نویسنده: برایان هلگلند

 

کارگردان : کرتیس هانسون

 

 

محرمانه لس آنجلس ، در فهرست 100 فیلم برتر اکشن تاریخ سینما که چند سال پیش از سوی مجله پریمیر منتشر شد ، قرار داشت. این درست است که در فیلم هیجانی کنترل شده جریان دارد ولی به عقیده من پیش از اینکه فیلمی اکشن باشد؛ یک فیلم جنایی است.

در این نوآر دهه نودی  بازی های درخشان ، دیالوگ های فراموش نشدنی و صحنه های به یاد ماندنی به وفور دیده می شود. یکی از فیلم هایی که داد می زند برای اسکار ساخته شده است. بازی بازیگران ، فیلمنامه قرص و محکم  و فیلمبرداری استادانه همه تلاش هایی هستند که صورت گرفته تا فیلم در اسکار موفق باشد.

محرمانه لس آنجلس در واقع رمانی به قلم « جیمز آلوری » بود که در سال 1990 منتشر شد و در سال 1997 توسط  برایان هلگلند اقتباس شد و کرتیس هانسون آن را به فیلم برگرداند.

در شب کریسمس ، تعــدادی از افـــسران پلـــیس شهر لس آنجــلس  با زندانیان مکزیکی درگیر می شوند. اد اکسلی یکی از افسران پلیس که در شب حادثه آنجا حضور داشته است برضد تعدادی از همکاران خود شهادت می دهد و باعث اخراج و جابجایی تعدادی از آنها می شود. کمی بعد جنایتی هولناک در رستوران جغد شب رخ می دهد که جسد یکی از افسران اخراجی پلیس نیز در آنجا پیدا می شود. اد اکسلی به همراه مافوق خود دادلی اسمیت مأمور رسیدگی به پرونده هستند. در نهایت سه جوان سیاهپوست به اتهام قتل دستگیر می شوند و اندکی بعد در حیـــن فرار کشته می شوند. باد وایت که دوستی نزدیکی با افسر کشته شده داشته بی توجه به بسته شدن پرونده به پیگیری مجدد آن می پردازد...

فیلم از آثار شاخص و باکیفیت در ژانر جنایی است. اجازه دهید در اینجا درباره ژانر جنایی کمی توضیح دهم تا بیشتر با این گونه سینمایی آشنا شوید. ژانر جنایی به دو دسته اصلی تقسیم می شود:

 

معمای بسته - همان فرم آگاتا کریستی است که در آن جنایتی در ابتدای داستان رخ می دهد و کسی ( بیننده)  آن را نمی بیند. نخستین قاعده در راه کشف قاتل قاعده  مظنونین چندگانه است. نویسنده باید دست کم سه قاتل احتمالی را معرفی کند تا بتواند در حالی که هویت قاتل واقعی را تا نقطه اوج مخفی نگه می دارد، بیننده را دائماً گمراه کند.

معمای باز – در معمای باز شاهد وقوع جنایت هستیم. می دانیم که قاتل کیست ؛ بنابراین، نویسنده چند سرنخ را جایگزین چند مظنون می کند و محور داستان از « قاتل کیست؟» به « چگونه دستگیر می شود؟» تغییر می یابد.

با این تفاسیر محرمانه لس آنجلس در دسته معمای بسته قرار می گیرد. نه قتل را می بینیم و نه قاتل را می شناسیم ولی تعلیق را به طور کامل تجربه می کنیم.

یک جنایت یا قتل به خودی خود دارای پیچیدگی است وظیفه یک نویسنده این است که  این پیچیدگی را تا حدّ یک فیلم چند ساعته گسترش دهد و دائماً بیننده را هوشیار نگه دارد و در پایان او را مبهوت کند. وقتی صحبت از فیلم های جنایی است ناخودآگاه به یاد حدس ها و پیش بینی هایی می افتم که هر کدام انگشت اتهام به سوی یکی از شخصیت ها نشانه رفته اند. ولی درباره این فیلـم اصلاً جایی برای حــدس و پیش بینی وجود ندارد. چون آدم ها قابل پیش بینی نیستند یا بهتر بگویم آدم ها خودشان نیستند. در پس چهره هر کدام چیزی غیر از آنچه می بینیم نهفته است.

شخصیت ها، مکان ها ، پیچـش های بی شمار داستانی ، پیـرنگ های فرعی ، بهره گیری درست از فضای فرهنگی شهر و در نهایت بازسازی شهر لس آنجلس  1953 مواردی هستند که توجه به آنها منجر به خلق  فیلمنامه ای منسجم شده است.

فیلم از چهار پیرنگ اصلی برخوردار است. رسوایی پلیس لس آنجلس، جنایت جغد شب، ماجرای عشقی باد وایت و سرانجام تلاش برای دستگیری دادلی اسمیت ، رئیس پلیس فاسد شهر لس آنجلس .

گره گشایی فیلم به صورتی درخشان به وقوع می پیوندد. باد وایت و اد اکسلی معمای داستان را حل می کنند. این دو که از نظر  راه و روش کاملاً با هم فرق دارند ولی از نظر مهارت چیزی از همدیگر کم ندارند ؛ با هم همراه می شوند و سکانس پر هیجان هتل ویکتوری را رغم می زنند.

اما چیزی که درباره این دو شخصیت بیش از هر چیـــز جلب توجه می کند؛ این است که به نظــــر می رسد « اد اکسلی » در کارش از باد وایت  موفق تر است چرا که دائماً مدال لیاقت یا ترفیع رتبه می گیرد اما این دو فقط از جهت ویژگی های فردی و مهم تر از آن هدف با هم فرق دارند. یک جور تقابل منطق با  احساس و غریزه. باد وایت آدمی است که بیشتر بر مبنای غریزه و احساس عمل می کند، زود عصبانی می شود ، بدون فکر وارد معرکه می شود، در یک کلام یک بی کله تمام عیار است و البته توانایی انجام کارها را نیز دارد. در مقابل  اد اکسلی  محتاط ، منطقی و باهوش است. این بچه مدرسه ای اسیر آرمان های این شغل شده  و به دنبال ترفیع رتبه است یعنی درست همان چیزی که باد وایت نسبت به آن بی تفاوت است. او با کارها و عقاید بیش از اندازه خشک و قانونی اش اعصاب همکارانش را خورد می کند.

محرمانه لس آنجلس به وضوح نشان می دهد که :

«  اگر اعضای  یک جامعه یا گروه خواه بزرگ ، خواه کوچک دچار فساد یا هر فعالیت غیرقانونی دیگری شود ؛ دلیل اصلی آن را باید در بین رهبران گروه جستجو کرد ؛ زیرا آنها هستند که حد و حدود فعالیت ها را مشخص می کنند. »

 

 

 

نامزد جایزه اسکار در 7 رشته ( طراحی دکور- تدوین - موسیقی – صدا - فیلمبرداری- کارگردانی-  فیلم )

برنده جایزه اسکار برای 2 رشته ( بهترین بازیگر نقش مکمل زن – بهترین فیلمنامه اقتباسی )

 

 

ناگفته ها

 

* زمانی که اد اکسلی ( با بازی گای پیرس) با جک وینسنز درباره « رولو توماســی » صحبت می کند. پیرس ناگهان از لهجه آمریکایی به لهجه استرالیایی خود تغییر لحن می دهد.

 

* در داستان اصلی این برادر اد اکسلی بوده که توسط یک ناشناس کشته شده  و اد اکسلی اسم رولو توماسی را برای قاتل انتخاب کرده است. ولی در فیلم این پدر اد اکسلی است که کشته شده و به انگیزه  قتل پدر ، اد به پلیس پیوسته است.

 

 

 

یه کم هم شما بگید...!

 

بهترین فیلم ( یا سریال ) جنایی که دیده اید را نام ببرید؟

اگر فیلم را دیده اید، بازی کدام بازیگر را بیشتر پسندیده اید؟

کدام فرم فیلم های جنایی را بیشتر دوست دارید؟

 

نوشته شده توسط تیموتی در 14:40 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

تصادف

پخش کننده : لاین گیت     

تاریخ اکران: 6 می 2005

مدت زمان  : 113 دقیقه

زبان         :   انگلیسی

بودجه       :  000 500 6 دلار

فروش در گیشه : 847 382 53 دلار

درجه بندی :  R به خاطر زبان ، محتوای جنسی و خشونت 

 ژانر        :  درام

 

بازیگران   :

 

براندن فريزر............................... ريك

ساندرا بولاك............................... جين

دان چيدل.................................... كََراهام

مت ديلون.................................... رايان

ترنس هاوارد............................... كامرون

رايان فيليپ................................. هانسون

 

نویسندگان: پل هاگيس و بابى مورسكو

 

کارگردان : پل هاگيس

 

 

 

 

هنوز هم وقتی به یاد برندگان جایزه اسکار می افتیم ؛ شوکه می شویم. حداقل در بخش بهترین فیلم که این گونه است. تصادف اثری مستقل و کم هزینه توانست گوی سبقت را از حریفان قدرش بربـــایــد و فاتحی متوسط با فیلمنامه ای درخشان باشد. تصادف فیلم عجیبی است. از یک طرف راجر ایبرت آن را بهترین فیلم 2005 می نامد و از طرف دیگر اسکات فونداس  آن را بدترین فیلم سال خوانده است.

فیلمی که علاوه بر فیلمنامه خیره کننده اش تعداد زیادی بازیگر قدرتمند و نه البته ستاره در خود دارد. فیلم ارزش های قابل دفاع بسیاری دارد. پیام های متعدد فیلم در میان داستان های درهـــــم تنیده اش کمرنگ شده اند؛ اما در این میان پیام بارز فیلم برای تمامی جهانیان قابل درک است.

                 « پیش داوری درباره انسان ها با هر نژاد و تفکر ممنوع !»

 

 

 

در مورد داستان چیزی نپرسید که شرح دادنش خیلی مشکل است. ساده ترین راه این است که فیلم را ببینید.

 

فیلم به مسائل نژادی در لس انجلس معاصـــر می پردازد. مسئله ای که سالهای سال پیش گمــــان می رفت حل شده باشد چنان به تصویر کشیده شده است که گویی در تمام روزهای سال مهاجران با یکدیگر دعوا دارند. تمام اتفــــاقات فیلم در یک روز به وقوع می پیوندند. تصـــادف یـــک خرده پیرنگ  خارق العاده است. آدم هایش در عین اینکه اهــداف متفاوتی دارند و داســـتان جداگانه ای را پیش می برند؛ ولی، به نحوی قابل اعتنا باهم پیوند یافته اند. هریک از شخصیت ها سیری تقریباً برابر را می پیمایند. ابتدا ضربه ی بدی می خورند و کم کم به آرامش می رسند. هر صحنه ای که پیش روی ماست از کشمکش لبریز است. در هر صحنه اتفاق شاخصی می افتد و ارزش منفی یا مثبتی را وارد داستان می کند. تقریباً همه شخصیت ها ی فیلم خاکستری هستند. حتی آن مغازه دار ایرانی که ابتدا تفنگ می خرد و می خواهد قفل ساز سیاهپوست را بکشد نیز روح لطیفی دارد چرا که بعد از عمل احمقانه اش مانند یک کودک فکر می کند فرشته اش نجاتش داده است.

فیلم تصادف فیلمنامه درخشانی دارد. آدم هایش را اصلاً نمی توان پیش بینی کرد. هرگونه قضاوت و پیش داوری درباره آنها خطاست. برای مثا ل پلیسی ( مت دیلون ) که به زن سیاهپوست بی حرمتی کرده و نفرت ما را برانگیخته است چند صحنه بعدتر او را از مرگ نجات می دهد. آدم های فیلم در موقعیت های مختلف واکنش ها ی متفاوتی دارند. اصلاً معلوم نیست در صحنه بعدی کدام وجه خود را نمایان می کنند.

تصادف ، خوب یا بد؟ به تاریخ پیوست. به انتظار اسکار 2007 می مانیم. شاید راضی تر از پاى  فهرست برندگان برگشتیم.

واکنش منتقدان مخالف

 

اکثریت منتقدان شخصیت های فیلم را در بالاترین درجه کلیشه ای و دو وجهی بودن ارزیابی کــرده اند. آنها همچنین درباره متقاعد کننده نبودن فیلم و غیرقابل باور بودن آن  بحث کردند.

حتی زمانی که بعضی ها تصادف را یکی از بدترین برگزیدگان اسکار می نامیدند؛  اسکات فونداس منتقد لس آنجلسی آن را بدترین فیلم سال توصیف می کرد. البته این فقط نظر تعداد کمی از منتقدان بود.  نقد جالب توجه راجر ایبرت که با حرارت نوشته شده بود؛ مخالف این گونه نظریات بود و فیلم را حسابی ستوده بود.

منتقدان محافظه کاری  که احساس می کردند فیلم ، تصویر دقیقی از روابط نژادی لس آنجلس معاصر نشان نداده است؛ آن را نکوهش کردند. به ویژه تصویری که از پلیس ارائه شده بود و تنش های نژادی که فیلم به آنها پرداخته بود به این نقدهای منفی دامن زدند. مفسران روشنـــفکر نیز اظهــار داشته اند دادن وجهی رسمی به برتری  سفیدپوستان به مراتب ویرانگرتر از تبعیض های فردی است. آسیایی ها هم بهانه دیگری پیدا کردند و آن هم این بود که  شخصیت های آسیایی فیلم بیش از اندازه کلیشه ای هستند.( لابد دوستداران آنگ لی بوده اند. )

 

 

 چند دلیل خوب برای یک پیروزی مطلوب

 

خیلی درباره دلایل برتری تصادف بر کوهستان بروکبک صحبت شده است. اما من معتقدم این انتخاب می توانست قابل قبول باشد اما وقتی که  فیلمی به نام کوهستان بروکبک اصلاً وجــــود نمی داشت. با همه این ها همانطور که گفتم تصادف ، خوب یا بد؟ به تاریخ پیوسته است.

آقای ریچارد کورلیس از مجله تایم  چند دلیل ساده برای پیروزی فیلم پل هاگیس ارائه کرده که قابل اعتناست و با توجه به برخی نکات آماری تنظیم شده است.

 

1. فیلمی که برنده جایزه بهترین تدوین باشد، برنده جایزه بهترین فیلم هم خواهد بود.( کوهستان بروکبک اصلاً در این رشته نامزد نبود. ضمن اینکه تصادف جایزه بهترین تدوین را هم برد.)

 

2. زمان اکران تصادف در اواخر فصل اسکار بوده است ( 16 بار در 22 سال اخیر رخ داده است.)

 

3.داستان فیلم تصادف سر راست تر، مستقیم تر و عامه فهم تر از کوهستان بروکبک است.( 9 بار در 15 سال اخیر)

 

4. داستان فیلم تصادف در لــــس آنجلس اتفــــاق می افتد. اکثر رأی دهندگان به اســـکارهـم در لس آنجلس و حومه آن زندگی می کنند.

 

5. لاین گیت پخش کننده فیلم برای جلب نظر اعضای آکادمی تعداد 130 هزار نسخه DVD مجانی فیلم را برای 110 هزار عضو آکادمی و 20 هزار فعال در حیطه های مختلف هالیوود فرستاد.

 

 ناگفته ها

 

* عکس آرنولد به عنوان فرماندار در اداره پلیس نصب شده است.

 

* تصادف فیلمی پر از ناسزا و حرف های رکیک است ( بیش از 182 کلمه ) که به گزارش راهنمای رسانه ها برای خانواده 99 بار فقط کلمه (Fuck) تکرار شده است. این تعداد کلمه رکیک در فیلم ، بیشتر از هر فیلم دیگری است که تا به حال نامزد جایزه اسکار شده اند. فیلم هایی نظیر شکارچی گوزن ( مایکل چیمینو ) و جوخه ( الیور استون ) از دیگر فیلم هایی هستند که کلمات رکیک زیادی در خود داشته اند.

 

* قبل از اینکه رایان فیلیپ قراردادش را ببندد، هیث لجر برای نقش هانسون انتخاب شده بود. کوهستان بروکبک با بازی هیث لجر جدی ترین رقیب تصادف در رشته بهترین فیلم بود. اما انتخاب های اولیه دیگر، جان کیوزاک در نقش ریک کابوت و همینطور فارست ویتاکر در نقش کامرون  بودند. که به ترتیب براندن فریزر و ترنس هاوارد نقش ها را بازی کردند.

 

* به دلیل محدودیت بودجه پل هاگیس بخش هایی از فیلم را در خانه خودش فیلمبرداری کرد. دوربین را از عوامل سریال تلویزیونی « راهب» قرض گرفت. از اتومبیل خودش  و اتومبیل های دیگر عوامل فیلم در بعضی از قسمت های فیلم استفاده کرد.

 

* هر چقدر قبل از مراسم اسکار فیلم حاشیه نداشته ولی بعد از بردن اسکار حاشیه ها تازه شروع شده است. اختلاف تهیه کنندگان فیلم همچنان ادامه دارد.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 5:33 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

پنجشنبه پنجم مرداد 1385

چشمان کاملاَ بازبسته

پخش کننده :   برادران وارنر

تاریخ اکران:  13 جولای 1999

مدت زمان  :  159 دقیقه

زبان         :   انگلیسی

بودجه       :   000 000 65 دلار

فروش در گیشه : 006 673 55 دلار

درجه بندی :  R به خاطر محتوای جنسی، برهنگی ، زبان

 ژانر        : درام ، عاشقانه ، اقتباس

 

بازیگران   :

 

 تام کروز ................................. بیل

نیکول کیدمن............................ آلیس

سیدنی پولاک.......................... زیگلر

.

.

.

 

نویسندگان: استنلی کوبریک ، فردریک رافائل

 

کارگردان : استنلی کوبریک

 

 

 

 

پیشگفتار

 

فیلم های جنجال برانگیز همواره این سؤال را برایم مطرح کرده است که آیا می توانند دست به تغییری در جامعه بزنند و ارزش این همه جار و جنجال را داشته باشند؟

در سال 1998 استنلی کوبریک ، استاد فقید سینمای جهان موضوعی جنجالی را برای فیلمش انتخاب کرد. اما فیلم کوبریک، نه ناشیانه بود و نه  بدون فکر ساخته شده بود. کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که آخرین فیلم استاد ، در واقع بهترین اثرش نیز باشد.

«چشمان کاملاً باز بسته» فیلمی به کارگردانی و نویسندگی «استنلی کوبریک» بر اساس رمــان « داستان رؤیا» ( Dream Story ) نوشته «آرتور شنیتسلر»(Arthur Schnitzler ) در سال 1999  ساخته شد.

کوبریک ، اندکی بعد از تدوین نسخه ای از فیلم  درگذشت؛ و زمانی که فیلم  به نمایش درآمد ؛ یکی از منتقدان این چنین نوشت:

« کوبریک می خواست اصلاحات بیشتری بر روی فیلم انجام دهد؛ ولی حیف که خیلی زود مُرد.»

فیلم به نمایش درآمد و واکنش های مختلفی را برانگیخت.

 

 

داستان ؛ زمینه ای برای محتوا

 

اساس و بنیان داستان فیلم بر روی شک وتردید می چرخد؛ شکی که زن در  همسرش ایجاد کرده است.

دکتر ویلیام بیل هارفورد ( تام کروز) که به همراه همسرش به مهمانی یکی از سرشناسان نیویورک - ویکتور زیگلر( سیدنی پولاک) - رفته است، توسط صاحبخانه به طبقه بالا خوانده می‌شود تا زن جوانی به نام مَندی را که در مصرف مواد مخدر زیاده‌روی کرده و در حال معاشقه با زیگلر بیهوش شده است، معاینه کند. آلیس( نیکول کیدمن)، همسر او، در غیابش با مهمان دیگری سرگرم گفت و گو می شود. در انتهای شب در خانه، بحثی در مورد روابط جنسی زن و مرد و حسادت بین آنها در می‌گیرد و آلیس پیش شوهرش اعتراف می‌کند که زمانی به یک افسر نیروی دریایی علاقه مند بوده است. بین زن و شوهر بحث در می‌گیرد و مرد برای انجام یک فوریت شغلی از خانه بیرون می‌آید. سپس پریشان از حرفهای آلیس در شهر راه می‌افتد و به شکلی می‌خواهد با خیانت کردن، از حسی که آلیس نسبت به آن ملوان داشته است انتقام بگیرد.

بیل با آدمهای مختلفی برخورد می‌کند و یکی از دوستان قدیمی‌اش به نام نیک که در یک کافه پیانو می‌زند، درباره یک میهمانی مخفی برایش تعریفهایی می‌کند. برای رفتن به این میهمانی حاضران باید کلمه عبور را بدانند. نیک این کلمه را به بیل می‌گوید. بیل برای رفتن به این میهمانی به لباسی مخصوص و ماسک نیازمند است، این لباس را به سختی تهیه می‌کند و به میهمانی می‌رود. در آنجا با صحنه‌های آئینی و مجلس عیاشی اسرارآمیزی روبه‌رو می‌شود. در این بین زنی نزد بیل می‌آید و او را ترغیب به رفتن می‌کند، ولی بیل می‌ماند و گرفتار می‌شود. یکی از مسئولان مهمانی کلمهٔ عبور دوم را از وی سوال می‌کند که او آن را نمی‌داند. مرد به او می‌گوید که باید مجازات شود و از او می‌خواهد که ماسکش را بردارد. در این بین زنی اعلام می‌کند که حاضر است تاوان کار بیل را بدهد و به جای او مجازات شود. بنابراین دکتر هارفورد از مجازات رهایی می‌یابد و به خانه می‌رود.

چند روز بعد، بیل اطلاع می‌یابد که مَندی - مانکن جوانی که در مهمانی ابتدای فیلم معاینه‌اش کرده بود – به دلیل زیاده‌روی در مصرف مواد مخدر، مرده است و پی می‌برد که آن زن همان نجات‌دهنده‌اش است. به سردخانه می‌رود و جسد او را می‌بیند. دوست ویلیام - زیگلر - که در مهمانی بوده به او می‌گوید که این همان دختر است ولی به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر جانباخته است و توطئه و قتلی در میان نیست. ویلیام به خانه باز می‌گردد و می‌فهمد که آلیس ماسکی که در مهمانی به چهره داشته را یافته است و از آشکار شدن مخفی‌کاری و حس گناه می‌گرید.

آلیس از خواب بیدار می‌شود، کابوسی که دیده را برای بیل تعریف می‌کند. سپس بیل تمام ماجرا را برای آلیس نقل می‌کند و به هنگام صبح به همراه دختر کوچکشان برای خرید کریسمس می‌روند. در فروشگاه، آلیس در انتهای گفتگوی پایانی فیلم به بیل می‌گوید که «در مورد آینده چیزی نمی‌دانم، اما اولین کاری که باید بکنیم، عشقبازی است».

 

 

مقایسه رمان با فیلم

 

فیلم ، داستان معماگونه ای دارد که تعابیر متفاوتی را به ذهن می رساند. بسیاری از کسانی که فیلم را دیده اند ، آن را تمثیلی روانشناسانه ، اغلب یک رؤیا  و بیشتر یک درام صریح و بــی پرده  می دانند.

چشمان کاملاً باز بسته  اقتباسی وفادارانه از رمان آرتور شنیتـسلر است؛ اما  بخش مهــــمی که می توانست به فهمیدن فیلم کمک کند را حذف کرده است.

در رمان، فریدولین( همان بیل هارفورد فیلم)، می گوید ، همسرش ماجرای خیانتش در جریان سفر به دانمارک را تعریف می کند.

زمانی که فریدولین ، در جریان مکاشفه عجیب خود به آن مجلــس عیانی می رساند ؛ پسورد « دانمارک » است.  شنیتسلر مشخص نمی کند آیا سفر فریدولین یک رؤیاست یا فقط منظورش یک تعبیر تحت الفظی است.

در «چشمان کاملاً باز بسته » پسورد به فیدلیو(Fidelio) تغییر پیدا می کند. کلمه ای که به« وفاداری در ازدواج » (Marital Fidelity ) اشاره دارد. اما بازهم نمی تواند به روشنی نشان دهد که سفر بیل یک رؤیاست.

 

 

نقد ؛ فرصت اندیشه

 

علاقه استنلی کوبریک به روانشناسی و تجزیه و تحلیل انسان ها در این فیلم هم مشهود است.  بیل ، نماد انسان متعهد و خانواده دوستی است که شک و تردید باعث برهم ریختن آرامش زندگی اش می شود. او برای تلافی کردن خیانت همسرش ، به مکان های مختلف سر می زند؛ ولی هرگز رابطه ای بین او و زن دیگری ایجاد نمی شود. البته او به خاطر تلاشی که در این جهت داشته در پایان ماجرا خودش را سرزنش می کند. قهرمان فیلم به هر کجا که می رود با نمونه ای ازعلاقه های پنهان و روابط نامشروع روبه رو می شود؛ مکان های شخصی مانند خانه ، مکان های عمومی  مانند خیابان.

وقتی اعتمــــاد از بین برود و شک وتردید پدید آید ؛ زندگـــی کردن مشکل می شود.

« چشمان کاملاً بازبسته» یک درام خانوادگی-اجتماعی است. این فیلم به نکوهش آشکار روابط نامشروع  و غیرمجاز می پردازد و با مطرح کردن جایگاه شهوت در جامعه و نشان دادن افراد آلـــوده به آن ،آنها را مورد انتقاد قرار می دهد. فیلم از جمله آثار برتر کوبـــریک است که به دلیل محــتوای شهوانی اش چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت.

 « چشمان کاملاً بازبسته» از نظر بسط  داستان بسیار حائز اهمیت است. فیلم از یک خانواده کوچک و صمیمی شروع می شود و با بررسی التهاب جنسی در افراد تا حد یک جامعه و حتی جهان پیشروی می کند. استنلی کوبریک با وارد کردن دو مرد چـــینی( یا کره ای یا ژاپـــنی یا ...) عملاً می گوید که نگاهش تنها به جامعه آمریکایی نیست؛ بلکه ، کل فرهنگ ها و تمدن ها راهدف قرار داده است. ( نه شرق و نه غرب هیچ کدام از این قاعده مستثنی نیستند.)

 

 

کارگردان ؛ نابغه ای پشت دوربین

 

استنلی کوبریک در 26 جولای 1928 در نیویورک متولد شد و در 7 مارس 1999 در خانه اش چشم از جهان فروبست. او مدت نیم قرن در سینما فعال بود و فیلم های مهمی همچون راه های افتخار(1957)، اسپارتاکوس(1959) لولیتا(1962)، دکتر استرنج لاو یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و بمب را دوست داشته باشم(1964) ، 2001 یک ادیسه فضایی(1968)، پرتقال کوکی(1971)، باری لیندون(1975)، درخشش(1980)، غلاف تمام فلزی(1987) و چشمان کاملاً بازبسته(1998) را ساخت.

اهمیت استنلی کوبریک در تاریخ سیــــنما از یک سو مرهــون نگاه ژرف و کاوش گرایانه او در تحلیل و تجسم موقعیت انسان امروزی است و از سوی دیگر مرهون فناوری و جاه طلبی های تکنیکی و فرمی است.

فرمی که کوبریک در«2001 یک ادیسه فضایی»به دنبالش بود و با «درخشش» در آن به نقطه قابل قبولی رسید و بالأخره در « چشمان کاملاً باز بسته» به حالت ایده آلی تبدیل می شود که کوبریک را وادار می کند این فیلمش را ـــ که البته آخرین ساخته اش هم است ـــ بهترین اثرش بنامد. در این سه فیلم فضای اغلب سرد ، ساکن و خلوت داستان ؛ گرمای خود را از آدم هایشان می گیرد. باز هم دلیل دیگری برای اثبات علاقه کوبریک به تحلیل روح و روان آدمی.

 

 

نا گفته ها

 

* کریستین کوبریک (Christiane Kubrick) ، همسر کوبریک به عنوان بازیگر میهمان در صحنه کافه سوناتا Café Sonata) ) نزدیک تام کروز  نشسته بود.

 

* کوبریک در ابتدا برای نقش دکتر ویلیام هارفورد « استیو مارتین » را در نظر گرفته بود؛ ولی، سرانجام نقش به تام کروز رسید.

 

*  در پی طولانی شدن فیلمبرداری هاروی کایتل  و جنیفر جیسون لا که نمی توانستند به خاطر پروژه های دیگر به  فیلمبرداری  فیلم کوبریک برگردند، جای خودشان را به  سیدنی پولاک و ماریا ریچاردسون دادند و صحنه های مربوط به آنها دوباره گرفته شد.

 

* وودی آلن ادعا کرده  که  کوبریک او را برای نقش ویکتور زیگلر در نظر گرفته بود.

 

* استنلی کوبریک تنها چهار روز پیش از مرگش فیلم را به برادران وارنر تحویل داد. چیزی که گفته می شد تدوین نهایی فیلم است.

 

* نام خانوادگی شخصیت اصلی ( هارفورد ) از ترکیب نام  هریسون فورد به دست آمده است. یعنی؛                         

                                        هریسون + فورد = هارفورد

 

 

 

 

 

 اطرافیان ؛  نظرات

 

تام کروز:

«  استنلی کوبریک، از نظر بسیاری از افراد ، معمایی پیچیده بود. او در فیلم هایش فردی با نشاط ، مبارزه طلب و پذیرای شکستن دیدگاه های کهنه بود. از درون بسیار آرام و بی سر و صدا بود. از جنجال و هیاهو اجتناب می کرد ؛ اصرار داشت خود را گمنام نگه دارد. در محل کار و نزد اعضای خانواده اش احساس خوشبختی می کرد و دوستان زیادی داشت. شخصیتی محتاط و درعین حال مهاجم داشت. او خود را به مخاطره می انداخت ؛ اما، هرگونه حرکتی را با دقت فراوان انجام می داد.»

 

سیدنی پولاک:

«  استنلی کوبریک سر صحنه فیلمبرداری ، یک کمال گرای وسواسی  تمام عیار بود. همه ـــ از جمله مرا ـــ دیوانه می کرد. همه از او می ترسیدیم. هیچ کس جرأت نداشت بدون اجازه اش حتی عطسه کند. درطول زندگی ام ، فیلمبرداری هیچ فیلمی را ندیده بودم که فقط به کمک چند نفر صورت بگیرد؛ یعنـــــی، اگر می خواست از خیر بازیگرها بگذرد ، این کار را مــــــی کرد.»

 

اورسن ولز در سال 1965 در گفتگو با کایه دو سینما:

« کوبریک کارگردان بزرگی است که هنوز شاهکارش را نساخته است. در او استعدادی می بینم که هیچ یک از کارگردانان نسل پیش از او واجدش نبودند.»

 

 

 

 

برگ برنده ؛ نکته ها

 

از آن موقعی که استاد درس جامعه شناسی ام درباره عطش جنسی غرب صحبت کرد مدت زیادی نگذشته است.

در تمام جوامع روابط  بین زن ومرد یکسان است.

مردان در جوامع گوناگون دو انتظار مهم دارند:

 

نخست ـــ  از زنان جامعه توقع دلبری و ناز و عشوه دارند.

دو      ـــ  از زنان خود انتظار  دارند حیا و عفت را رعایت کنند و به آنها وفادار باشند.

 

                                               ***

 

نوشته شده توسط تیموتی در 18:49 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

جمعه نهم تیر 1385

مخلوقات بهشتی

اگر شما فردی رمانتیک هستید؛ این فیلم مخصوص شماست!! « پیتر جکسون» به شما این فرصت را داده  که داستانی لطیف درباره دوستی دو دختر نوجوان را تماشا کنید. دو دختر که علاقه دیوانه واری به هم دارند.

پیتر جکسون، داستان دو دختر نوجوان  را که در سال 1953 زندگی می کنند را دست مایه اثرش قرار داده است و ما را به دنیای قصه ها و خیال پردازی های آنها وارد می کند. کسانی که عشق و علاقه یشان به همدیگر آنها را وادار می کند تا بزرگترین گناه ممکنه را انجام دهند. چیزی که بیش از همه مرا مجاب کرد تا فیلم را ببینم این بود که، شنیده بودم فیلم در نیوزیلند فیلمبرداری شده و همه می دانیم فیلمی که در نیوزیند زیبا فیلمبرداری شده باشد امکان ندارد که از طبیعت آن بی بهره باشد. پیتر جکسون که خود یک هنرمند است و البته لوکیشن های کشورش را نیز به خوبی می شناسد  ما را به تماشای  چشم نوازترین و زیباترین مکان های کشورش می برد. او استفاده از طبیعت را در ارباب حلقه ها به حد کمال رسانده است.

 

 

ماجرای  فیلم در سال 1953 می گذرد. پیتر جکسون برای اینکه هنرش را در بازسازی آن فضا و زمان  به رخ بکشد؛ قطعه ای قدیمی از 1953 را در ابتدای اثرش می گنجاند و شاید هدفش تنها آمادگی ما و در واقع مقدمه ای برای ورود به  آن سال ها باشد ؛ هر چه باشد تماشاگر باید از سال 1993 ( ولی در مورد ما از سال 2006) وارد فضای داستان در 1953 شود و این تکه فیلم می تواند بسیار کمک کند.

دو دختر نوجوان فیلم در افکار و رؤیاهایشان غرق هستند. آن دو مثل هر دختر دیگری در سن نوجوانی پر شور هستند و اوضاع ایده آل خودشان را متصور هستند. آن دو پس از آشنایی در مدرسه در می یابند که مشترکات زیادی دارند. جولیت( کیت وینسلت) دختری است از خانواده ای نسبتاً ثروتمند. پدرش پزشکی حاذق و مادرش نیز مشاور طلاق است. جولیت کتاب های زیادی خوانده و اینطور به نظر می رسد که ذهنی خلاق دارد و انرژی فوق العاده اش او را در نزد هر کسی محبوب می کند.

 

 اما بر عکس او پالین (ملانی لینسکی) دختری از خانواده ای متوسط است.احتمالاً مادرش خانه دار است و در خانواده ای پر جمعیت زندگی می کند. دختری گرفته و عبوس که تا قبل از آشنا شدن با جولیت لبخند او را نمی بینیم. در یک کلام زندگی خشکی را سپری کرده و حالا که با دخترک پر شر و شور آشنا شده زندگی اش دگرگون شده و وقتی قرارست جولیت به دلیل بیماری شهر را ترک کند او می خواهد با او برود . خانواده این دو دخترهم تمـایل زیـادی به ادامه دوســـتی این دو ندارند و در مقــطعی احساس خطر مــی کنند و در صدد جدا کردن آنها بر می آیند.  این عشق شدید ( یا همجنس گرایی) منجر به اتفاق ناگواری می شود.

 

اما سؤالی که مطرح می شود این اسـت که چــــرا این چنین رابطـــه ای شکـــل می گـیرد؟

پالین، جولیت را می پذیرد؛ زیرا، جولیت زندگی او را پر ازهیجان کرده ؛ از رخوت و سکون بیرون آورده و روحی تازه به زندگی او بخشیده است. پالین اصلاً دوست ندارد این اوضاع تغییر کند.

جولیت هم به دلیل اینکه کسی را یافته که او را به خوبی درک می کند؛ وارد رؤیاهایش می شود و  می تواند یک نفر را تحت تأثیر قرار دهد  دوستی اش با پالین را ادامه می دهد.

نویسنده دنیای مرموز و پر از خیال پردازی  دو دختر را به نمایش می گذارد . دخترانی که هر دو از یک مکـــانیسم دفاعی ؛ یعنـــی، خیال پردازی برای آرام کردن خـــود بهره می برند. بسیاری از اوقات وقتی شخصی نمی تواند به آرزوها یا هدف های خود برسد در عالم خیال  مقصود خود را در آغوش گرفته بر بال های خیال سوار می شود  و آنچه را که در واقعیت بدان نرسیده در عالم خیال جستجو می کند. سرزمین ایده آل ، رنگارنگ و زیبای دو دختر که شباهت زیادی به سرزمین قصه های پریان دارد همان مکانیسم دفاعی است. سرزمینی که به نوعی مالک و مسلط بر آن هستند؛ تنها جایی که از سلطه پدر و مادر خارج می شوند.

وظیفه اصلی و مهمی که این مکانیسم به عهده دارد ارضای آرزوهای ناکام شده فرد است ؛ زیرا، از طریق آن می تواند موانع و محدودیت های موجود در عالم واقع را کنار بزند و خود را خیلی بیش از آنچه هست ؛ در نظر آورد و از شر واقعیت خلاص شود.

 

 اما عنصری که در فیلم حضوری حاشیه ای ولی مهم  از نظر محتوایی دارد  آدم های خمیری هستند که پالین می سازد. پالین که زندگی خشکی داشته  وهمواره تحت مراقبت پدر و مادر خود بوده  با درست کردن آدم های خــمیری ، تسلط بــر دیگران از طریق خیال پردازی را تجربه می کند. دقت کنید به آدم خمیری ویژه او که همیشه اخمی بر پیشانی دارد. این مرد اخمو در واقع بازتابی از فضای خشک و افسرده ذهن اوست.

نکته ی دیگر اینکه نحوه ی پیرایش و گریم  مردان خمیری متعلق به قرون وسطاست. یعنی دورانی که کلیسا از قدرت زیادی برخوردار بود و هر گونه پیشرفتی جز در خدمت دین کفر محسوب می شد. دورانی که  گامی رو به جلو درعلم و دانش ، یک گناه  و جرم به شمار می رفت.  استفاده از این عنصر، اشاره ضمنی به این نکته است که خیال پردازی آنها باعث پسرفت و دور شدن از جهان واقعی است.

  

نوشته شده توسط تیموتی در 3:43 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

شنبه نهم اردیبهشت 1385

فارست گامپ

چه وقت می توان روی یک عقب مانده ذهنی به عنوان قهرمان جذاب یک فیلم هالیوودی حساب باز کرد؟

زمانی که صحبت از شخصیت ها و کاراکترهای عقب مانده ذهنی در سینما می شود، ناخودآگاه به یاد سه فیلم در این باره می افتم.

اول:« فارست گامپ»، که موضوع نقد ما به آن اختـصاص دارد و به موقــع دربـــاره اش صحبت خواهیم کرد.

دوم: «مرد بارانی»، ساخته ی بری لویسون، که درامی است در باب معصومیت یک عقب مانده ـ نابغه  که با حضور داستین هافمن طراوتی خاص گرفته است.

سوم:« من سام هستم»که تلاش یک ناتوان ذهنی برای گرفتن حضانت دختر خردسالش را نشان می داد و این سؤال را مطرح می کرد که« آیا سپردن سرپرستی کودکان عادی به والدین عقب افتاده کار درستی است؟ ».

اما چیزی که در هر سه فیلم مشترک است موفقیت بازیگران آنهاست و گواهی بر این مدعاست که اینگونه نقش ها جایزه آور هستند. همانطور که همه می دانید تام هنکس و داستین هافمن برای نقش هایشان جایزه اسکار گرفتند و شون پن نیز تحسین های زیادی را به خود اختصاص داد.

 

 

رابرت زمه کیس یکی از ناب ترین آثار دهه نود را به سینما هدیه کرده است. فیلمی سرشار از رویدادهای غریب که گاهی همانند خود زندگی قابل لمس بودند. در این میان تام هنکس به اندازه تمام عمر بازیگری اش از خود مایه گذاشت تا اثر تحسین شده زمه کیس تندیس طلایی آکادمی و دیگر جوایز معتبر سینمایی را یکی پس از پس دیگری درو کند. هنوز هم پس از گذشت 12 سال صحنه افتتاحیه فیلم و حرکات مواج پر در هوا بکر و دست نیافتنی است.

 

من هم مثل اکثر منتقدان داخلی و خارجی در دسته بندی این فیلم در ژانرها مشکل دارم. با یک فیلم زندگینامه ای، درام و تبلیغی روبه رو هستیم. فیلم عناصر چند ژانر را باهم دارد و همین باعث می شود باز هم از خودم بپرسم فارست گامپ دقیقاً چیه؟

 

ضعف عمده فیلم که بعد از تماشای آن توجه مرا به خودش جلب کرد این بود که مردی که به افتخارات زیادی کسب کرده و در طی چند سال سوژه اصلی مطبوعات و تلویزیون بوده چرا تا این اندازه در بین مردم گمنام معرفی می شود و این مسئله به ویژه در صحنه های مربوط به روایت داستان ها خودنمایی می کند.

 

اریک راث در مقام نویسنده ، یکی از بهترین فیلمنامه های دهه نود را عرضـــه مـــی کند. او با تکیه بر عناصر سادگی و درستکاری « قهرمان کند ذهنی» را پیش رویمان قرار می دهد که اگر قدم در عرصه ای گذارد تا به اوج موفقیــت نرســـد دست بردار نیست و رمز پیروزی او در زندگی ، اراده آهنین او معرفی می شود.

اریک راث قهرمان احمقش را برای بیننده بسیار ساده به تصویر می کشد و این در حالی است که بیننده نکته سنج و آگاه  همینطور که از دیدن فیلم لذت می برد و از اجرای فوق العاده بازیگرش شگفت زده می شود ولی در ناخودآگاه ذهنش به اینکه این نسخه از قهرمان آمریکایی( ـــ هالیوودی) یک کند ذهن است می خندد.

من زمانی به هوش و ذکاوت نویسنده پی بردم که، فارست گامپ در میدان نبرد ویتنام با  رشادت های( تصادفی!!!) خود، همرزمانش را نجات می داد.

 

Tom hanks

 

بهتر است در ادامه نظر مخالفی درباره فیلم ارائه کنم تا عدالت را نیز به خوبی رعایت کرده باشم.

 

نخست، مطلب نشریه پریمیر:« فارست گامپ یک شوی تلویزیونی سرهم بندی شده است که قهرمان کند ذهن خود را تا اوج می برد وانتظار دارد مخاطب با او همذات پنداری کند. این فیلم برای من مثل شکلات برای بچه ها بود. اما آیا درعمق ماجرا چیزی جز یک نوستالژی ، حس کردیم.»

 

کمی که در مورد این فیلم فکر می کنم؛ می بینم  تا حدودی درست است اگر فیلم را تجزیه کنیم به سریالی درباره آدم های موفق ولی عقب افتاده ای می رسیم که تصادفاً اسم همه ی آنها فارست گامپ است و باز هم تصــادفاً نقش همه را تام هنــکس ایفا می کند فقط زمینه موفقیت ها با هم متفاوت است.

 

اما خواندن نظر راجر ایبرت، منتقد مشهور آمریکایی در مورد این فیلم خالی از لطف نیست. ایبرت نیز توان مقاومت در برابر جذابیت های فیلم را نداشته و به آن 4 ستاره ، یعنی؛ شاهکار داده است.

 

«من تا به حال هیچ کسی شبیه به فارست گامپ ، درهیچ فیلمی ندیدم. به همین دلیل تا به حال هیچ فیلمی مثل« فارست گامپ» ندیدم. هر کوششی برای توصیف آن خطری است که ممکن است منجر شود فیلم قراردادی تر از آنچه هست به نظر بیاید اما اجازه دهید تلاشم را بکنم. حدس می زنم فیلم یک کمدی یا شایدهم یک درام باشد یا یک رویا .

 

فیلمنامه« اریک راث»، پیچیدگی داستان های مدرن را داراست ولی اصلاً بر طبق فرمول های مدرن نوشته نشده است. قهرمان داستان با اجرای تام هنکس، مردی کاملاً محجوب است که با IQ 75  درگیر رویدادهای بزرگ تاریخ آمریکا بین سالهای  1950 تا1980 می شود و از همه آنها سربلند بیرون می آید. و همه آنها را فقط با درستکاری و مهربانی اش پشت سر می گذراند.

 

 ولی هنوز یک داستان دلگرم کننده درباره یک عقب افتاده ذهنی نیست. این محیط خیلی کوچک است و فارست گامپ را محدود می کند. فیلم، بیشتراز یک تفکر درباره زمانه ماست درست مثل نگاه کردن از دریچه چشمان مردی که فاقد فلسفه است و چیزها را همانطور که هستند می فهمد. فارست گامپ را به دقت نگاه کنید تا بفهمید چرا بعضی به خاطر خیلی کم هوش بودنشان مورد انتقاد قرار می گیرند. فارست به قدر کافی باهوش است.

 

شاید تام هنکس تنها بازیگری بود که می توانست این نقش را بازی کند.

 

 بعد از دیدن اینکه چگونه تام هنکس، فارست گامپ را در قالب انسانی باوقار و رک به تصویر کشیده ، من نمی توانم کس دیگری را در نقش گامپ تصور کنم. اجرای فیلم،  کاری یکدست و هیجان انگیز بین کمدی وتراژدی؛  در یک داستان باشکوه با خنده های زیاد و حقایق پنهان است.

 

فارست گامپ در آلاباما، در پانسیونی که متعلق به مادرش بود به دنیا آمد. مادرش تلاش می کند با بستن زانوبـــند طرز ایستادن او را اصـلاح کند اما هرگـــز از ذهن عقب مانده او انتقادی نمی کند. وقتی فارست را « احمق» خطاب می کنند مادرش به او می گوید:« احمق کسیه که کارهای احمقانه انجام میده » و فارست ازانجام دادن کارهایی کمتر از کارهای عمیق دست برمی دارد. همچنین وقتی زانوبند از پایش جدا می شود؛ او می فهمد که می تواند مثل باد بدود.   

 

«فارست گامپ» فیلم هوشمندانه ای است که قهرمانش را به دل رویدادهای مهم تاریخ آمریکا می برد.»

نوشته شده توسط تیموتی در 19:44 |  لینک ثابت   • 
Balatarin