پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
گمشده در ترجمه

«Lost in Translation» به چیزی اشاره دارد که به دلیل بدفهمی و عدم تسلط مترجم بر فنون ترجمه یا غیرقابل ترجمه بودن مفهوم ، در ترجمه نیامده ، مورد غفلت واقع شده و از دست رفته.
باب هریس یک بازیگر مشهور آمریکایی است که برای حضور در یک آگهی تجاری به توکیو سفر کرده. باب جدای از اوقاتی که جلوی دوربین شرکت می رود، هیچ کار دیگری برای انجام ندارد و وقتش را بی هدف در بار هتل صرف نوشیدن می کند. روزهای او خسته کننده و ملال آور می گذرد و شب هایش با بی خوابی گره خورده.
از سوی دیگر ، فیلم ما را، با شارلوت آشنا می کند. دختر جوانی که اوضاع و احوالش دست کمی از باب هریس میانسال ندارد. شارلوت به همراه همسرش جان به توکیو آمده و در همان هتل اقامت دارد. جان تمام روز را با حرفه اش یعنی عکاسی سرگرم است و نمی داند که شارلوت چگونه ساعات روزش را سپری می کند. ساعاتی که پر از بلاتکلیفی و بطالت است. اوضاع زمانی بدتر می شود که می فهمیم شارلوت فلسفه خوانده ، شاید رنج حاصل از پوچی این نوع حیات برای او ، بیش از آنی باشد که تصورش را می کنیم.
جان ، همان کلیشه آشنای شوهری است که به همسرش توجه کافی ندارد و توجه، دقیقاً همان چیزی است که زن بدان نیازمند است. اما در کلیشه های رایج، چنین مردی دارای توان هوشی قابل توجهی است و حتی سِمَتی مهم در محل کار بر عهده دارد(حسابدار یا مدیرعامل یک شرکت موفق...) چیزی که حداقل در شخصیت جان نمی بینیم. در او بلاهتی آشکار موج می زند. کسی که در تنگنای سؤالات همسرش ، سلاحی جز ابراز عشق ندارد و حداکثر کمکی که می تواند بکند؛ دادن دو بطری نوشیدنی است تا ساعات غیبت خود را برای شارلوت تحمل پذیر کند. ناخود آگاه از خود می پرسیم که چرا شارلوت با چنین مردی ازدواج کرده؟ آیا گزینه های بهتری وجود نداشتند؟ شاید برای اینکه حداقل از تنهایی فیزیکی خلاص شود! یا اگرچه از لحاظ فکری درک نشده ، حداقل از لحاظ جسمانی ارضاء شود!
زندگی خانوادگی باب هم چنین اوضاعی دارد. شکاف بین او و همسرش خیلی زیاد است. او خوب می داند که در خانه جز بچه ها که آنها هم سرگرم کارهای خود هستند، کسی منتظر او نیست. از هم گسیختگی رابطه او و همسرش لیدیا تا جایی پیش می رود که رنگ تنفر به خود می گیرد. وقتی باب به لیدیا می گوید که قصد دارد غذاهای سالم تری بخورد و خوردن غذاهای ژاپنی را شروع کند. لیدیا پاسخ می دهد:«خوب، چرا همونجا نمی مونی، تا هر روز بتونی[غذای ژاپنی] بخوری.»
باب و شارلوت کاملاً تنها هستند. فیلم برای اینکه این دو شخصیت را، در داشتن حس تنهایی هم درد نشان دهد، موقعیتی مشابه را برایشان طراحی می کند. هر دو پس از یک روز گشت و گذار در توکیو ، تصمیم دارند ، گوشه ای از احساس شان را با کس دیگری شریک شوند. آنها از طریق تلفن با مخاطب شروع به گفتگو می کنند؛ اما، لحن سرد و بی تفاوتی هراس آور مخاطبان شان ، ثمره ای جز دلسردی و احساس پشیمانی برایشان باقی نمی گذارد.
دو شخصیت اصلی فیلم که در سفر به توکیو از ریل روزمرگی و زندگی عادی خارج شده اند ؛ حالا می توانند زندگی روزانه خود را با تمام وجود احساس کنند و تصویر آهسته شده خود را با دقت نظاره گر باشند.
آنچه که در سرتاسر فیلم ، حضوری جدی و قوی دارد ؛ فقدان روح انسانی و ارزش های اصیل بشری است. جهان مدرنی که در آن روابط آدم ها به روابط خشک و بی روح تبدیل شده و انسان ، هیچ درک درستی از خود و جهان اطرافش ندارد. هدفی ندارد و زندگی اش صرف پرسه زنی و وقت گذرانی می شود. درگیر بحران های مختلف روحی است و در بی خبری و غفلت به سر می برد. روح انسانی و ارزش های اصیل آن که ریشه در سنت دارد ، در مناسبات جامعه مدرن جایگاهی ندارد . انسان نتوانسته جایگاهی در زندگی جدید برایشان تعریف کند یا شاید اصلاً نتوان آن را به صورت مفاهیم زندگی مدرن ترجمه کرد. بنابراین ، این ارزش ها در ترجمه جدید ما از حیات، گمشده اند و از دست رفته اند.
اینجاست که فیلم «گمشده در ترجمه» ، شخصیت سومی را پیش چشمان مان قرار می دهد. توکیو . توکیو نمادی از شرق مدرن است. و شرق جایی است که همواره به پاسداری از ارزش های انسانی و مأمنی برای توجه به معنا شناخته شده ؛ ولی، آن تصویری که در فیلم می بینیم بیشتر به یک کپی کامل از شهرهای مدرن غربی شباهت دارد. جلوه گاه معنا، در تصویری بی بدیل و بی همتا ، تهی از معنا و سردرگم نشان داده می شود. آخرین پایگاه های معنا نیز در حال تسلیم به مدرنیته و مناسبات آن هستند. از سنت جز یک ظاهر بی روح، یک شبح فاقد هویت چیزی دیگری باقی نمانده. رستوران های سنتی با پیشخدمت هایی با لباس سنتی که حداقل رابطه انسانی که می تواند یک لبخند یا یک کلام دلنشین باشد را در خود ندارد و فقط و فقط برای رسیدن به هدف جامعه مدرن تعبیه شده است. پول .

شارلوت و باب ، خسته از تنهایی و کسالت ، آغاز یک رابطه انسانی (دارای روح حقیقی ) را با یک لبخند اعلام می کنند. آن هم در مکانی که آدم ها حتی فرصت تلاقی نگاه شان را از هم دریغ می کنند. در اوضاعی مثل این، چنین رابطه ای غنیمت است. دو طرف در حالی این رابطه را آغاز می کنند که کسالت بر لحظات زندگی شان سایه انداخته. این کسالت از کجا ناشی می شود؟ در یکی از دیالوگ های فیلم باب خطاب به شارلوت می گوید:«هر چی بیشتر بدونی که کی هستی و چی میخوای، کمتر اجازه میدی ، اتفاق ها غمگین ات کنن.»
باب و شارلوت آدم های افسرده ای هستند. کسانی که زیستنی زیبنده خود را گم کرده اند. هر کدام موقعیتی بحرانی را تجربه می کنند. باب درگیر بحران میانسالی است. بحرانی که در آن آدمی باید به آخرین بازنگری در شیوه زندگی اش بپردازد. به عبارتی آخرین توانایی هایش را مصرف کند تا به رضایتی از خود و زندگی اش دست یابد. باید کار بامعنایی انجام دهد. اما باب ناامیدانه تنها به نوشیدن مشغول است و مدت هاست که تسلیم شده. با نوشیدن به غفلتی شیرین فرو می رود و تنها راه حلش هم همین است. او حتی این راه حل را از طریق آگهی تجاری به مردم ژاپن هم پیشنهاد می دهد.
شارلوت با بحران معنا در زندگی درگیر است اما در دوره ای دیگر . در جوانی. در سنی که هنوز می شود کاری کرد. هنوز می شود امیدوار بود. هنوز می شود برای دست یابی به راه درست تلاش کرد. همین انگیزه است که دخترک جوان آمریکایی را به نقاط کم رفت و آمدی مثل معابد و بخش های سنتی شهر می کشاند. کشمکش درونی شارلوت و معلق بودن او در انتخاب میان سنت و مدرنیته، حاکی از جایگاه در حال گذار او، از انتهای دوره کودکی به ابتدای دوره بزرگسالی است. جایی که تازه «اما و اگرها» ، «چون و چرا ها» آغاز شده اند. اما درباره باب ؛ دیگر از او گذشته است. او مدت هاست که قربانی جامعه مدرن شده. جامعه ای که مناسبات حاکم بر آن حتی به هویت او هم رحم نکرده. نگاه کنید به صحنه ای باب باید ژست بازیگران مختلف را تقلید کند تا عکاس ژاپنی، از میان آنها برای تبلیغ محصول شرکت ، بهترین را انتخاب کند. صحنه ای نمادین که نشان می دهد باب دیگر خودش نیست. یا صحنه ای که در آن ، در حال عوض کردن کانال ها ، به فیلمی دوبله شده(به ژاپنی) با بازی خودش برخورد می کند. طنز این صحنه چنان است که اجازه نمی دهد، تلخی آن را (برای باب) به خوبی درک کنیم. او حتی توان درک خودش را هم ندارد.
در بسیاری از لحظات، فیلم با تماشاگر سر شوخی دارد. مثلاً فیلم مملو است از موقعیت های پوچ و ابزورد، به خصوص در صحنه مربوط به بیمارستان. جایی که همه با شور و احساس سخن می گویند؛ ولی به زبان ژاپنی. جایی که احساس حضور دارد اما کلمات قابل درک نیستند. و نتیجه هر گونه تقلایی برای فهمیدن طرف مقابل می شود مشابه صحنه گفتگوی بی سرانجام باب و پیرمرد ژاپنی که خنده دو زن دیگر حاضر در سالن انتظار را در پی دارد.
شخصیت های اصلی فیلم ، با حجم قابل توجهی از وقت آزاد مواجه اند (که ناشی از تنهایی است و) نمی دانند چگونه آن را بگذرانند. یا شنا می کنند یا در بار هتل نوشیدنی می نوشند یا در خیابان ها پرسه می زنند یا آواز می خوانند. همه این ها ، اعمالی هستند که با انگیزه لذت بردن انجام می گیرند اما تنها کارکردشان ، وقت گذرانی است ؛ چون، این شادی فاقد هویت حقیقی است. به همین دلیل، صحنه در ظاهر پر جنب و جوش آواز خواندن، در نهایت به اتاقکی ختم می شود که در آن باب و شارلوت طعم تلخ سیگار را با هم شریک می شوند.
نکته ارزشمندی که در کار سوفیا کاپولا دیده می شود. در ابتدا باز می گردد به روند شکل گیری این رابطه که بسیار به زندگی عادی نزدیک شده. روندی طولانی که مثل هر ارتباط انسانی دیگری نیازمند زمان است. کندی پیشرفت و عمق یافتن این رابطه در القای حس ارزشمندی آن مؤثر بوده. نکته دیگر اینکه برای رفع هرگونه سوء تفاهم از سوی تماشاگر و شفاف تر شدن انگیزه باب از ادامه این رابطه صحنه ای در فیلم گنجانده شده که در یک کاباره می گذرد. باب در آنجا منتظر نشسته ، در حالی که انگاره های جنسی بر محتوای صحنه غلبه دارند. حرکات باب و برگرداندن نگاه از آنچه در مرکز توجه اطرافیان است، او را از طیف آدم های پیرامونش خارج می کند. در واقع ، رابطه باب و شارلوت حالت پدر و فرزندی به خود دارد. یک نوع دوستی عمیق از این نوع. آنها ، هیچ کدام شان به پوچی تجربه شان از زندگی اعتراف نمی کنند. تنها چیزی که از هم درک می کنند، سرخوردگی و نا امیدی رسوخ کرده در روح شان است.

در صحنه پایانی، باب دوست ندارد با شارلوت خداحافظی کند و به این رابطه ارزشمند پایان دهد، گویی ذهن و مغزش توانایی شان را از دست داده اند و در این لحظه بحرانی او را یاری نمی کنند. او با حسرت و احساسی تلخ رفتن شارلوت را نظاره می کند. او نگران است نکند رابطه ارزشمندی که ایجاد کرده اند، همین جا تمام شود.
در برخوردی اتفاقی ، از درون تاکسی شارلوت را در میان انبوه مردم رهگذر تشخیص می دهد و پیاده می شود تا کار ناتمامش را به اتمام برساند. خداحافظی امیدوارانه باب ، با یک نجوا آغاز می شود و به یک لبخند ختم می شود و موسیقی که در القای حس امیدواری نقش مهمی ایفا می کند.
اما باب چه چیز در گوش شارلوت نجوا کرده است. در شرایط طبیعی نمی دانیم چون فضای صحنه و هیاهوی اتومبیل ها و آدم ها نمی گذارد بشنویم. اما تکنولوژی مدرن همه چیز را امکان پذیر می کند. حتی حریم یک نجوا را هم محترم نمی شمارد. یکی از تماشاگران با حوصله ، به آنالیز صدای آن صحنه پرداخته و به لطف او ، امروز می دانیم نجوای سحرآمیز باب هریس چه بوده است.
Bob: “ I have to be leaving, But I won’t let that come Between us, Okay?”
Charlotte :”Okay”
جمله باب می تواند تفاسیر متعددی داشته باشد. چون او از یک ضمیرنامشخص استفاده می کند که می شود به جای آن ، معانی متعددی گذاشت. این معانی هر چه که باشند به ارزشمندی رابطه دو نفره آنها مربوط هستند.
آیا پایان باز فیلم را به خاطر دارید؟ جایی که باب به درون تاکسی برمی گردد و رهسپار کشورش می شود و شارلوت تک و تنها در میان انبوه جمعیت گم می شود. آیا تحولی در زندگی هر یک از آنها رخ می دهد؟ آیا عادات خود را اصلاح می کنند؟ یا می توانند زندگی با معنا را تجربه کنند؟ آیا بحران هایشان را با موفقیت از سر می گذرانند؟ آیا می توانند کسی را پیدا کنند که بتواند درک شان کند؟ یا باز هم به غار روزمرگی خود می خزند و مرگی را که مدت هاست آمده، انتظار می کشند؟!!
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
عجیب تر از تخیل

ادامه مطلب
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
طعم گیلاس
پخش کننده : زیتجیست فیلمز
تاریخ اکران: می 1997 در جشنواره کن فرانسه
مدت زمان : 95 دقیقه
زبان : فارسی
فروش در گیشه :987 252 دلار
درجه بندی : PG
ژانر : درام
بازیگران:
همایون ارشادی........................................... آقای بدیعی
عبدالرحمان باقری........................................ آقای باقری
نویسنده و کارگردان : عباس کیارستمی
هنگام تأسیس این وبلاگ هرگز حتی به نوشتن سطرهایی درباره سینمای ایران فکر هم نمی کردم ؛ اما، مگر می شود از بعضی فیلم ها و کارگردان ها گذشت. امری است غیرممکن...
اگر شما می توانید سینمای ایران تحریم کنید، من نمی توانم و اگر شما می توانید از طعم گیلاس بگذرید، من نمیتوانم بگذرم. سینمای کیارستمی که به نوعی موج نوی سینمای ایران محسوب می شود همواره موافقان و مخالفانی چه در داخل و چه در خارج داشته. نیازی نیست به اینکه موافقان چه می گویند ، بپردازم ولی اینکه مخالفانش چه عقایدی دارند تا حدی مهم است. من قبلاً در همین وبلاگ ، در مقاله ای ضمن مروری بر کارنامه فیلمساز ، به بررسی عقاید مخالفان او پرداختم. ( می توانید آن را اینجا بخوانید )
حال فرصتی پیش آمده تا به مهمترین و مشهورترین فیلم کیارستمی پرآوازه بپردازیم. طعم گیلاس.فیلم موضوعی را دستمایه خود قرار داده که موضوعی فراگیر و جهانی است و در همه جای دنیا، مردم و در طول تاریخ، انسان ها با آن دست به گریبان بودند.خودکشی مسئله ای است که بسیاری از فلاسفه هم روی آن بحث کرده اند. شاید تکراری باشد اگر بگوییم آنهایی که بدبین بودند در همان گام نخستین به این نتیجه می رسیدند حالا که باید مُرد، چه بهتر که این مردن را به تأخیر نیندازیم.از نظر مذهب و دین که موضوع کاملاً روشن و واضح است. همانطور که ادیان الهی به یک خدا اعتقاد دارند، همه در گناه و زشت بودن خودکشی اتفاق نظر دارند؛ به عبارتی،چون خدا یکی است پس دستور هم یکی است.
شخصیت اصلی فیلم، آقای بدیعی قصد خودکشی دارد. او در بالای تپه ای ، زیر درختی کوچک چاله ای کنده است و به دنبال شخصی می گردد تا بعد از خودکشی او ، روی جسدش خاک بریزد تا جسدش بو نگیرد و توسط کلاغ ها پاره پاره نشود. در این سفر و جستجو او با یک سرباز جوان، یک روحانی میانسال و یک پیرمرد خوش صحبت مذاکره می کند. تا اینکه بالأخره پیرمرد از روی گرفتاری و احتیاجی که به پول دارد پیشنهادش را می پذیرد.

سینمای کیارستمی ، به سینما- حقیقت مشهور است . سینمایی که از بعضی از عناصر سینمای رایج می کاهد و بر بعضی دیگر تأکید می کند.
فیلمبرداری روی دست، استفاده از نابازیگر، تدوین خاص(اگر تدوینی در کار باشد!!)، کاهش نقش موسیقی و خلاصه نزدیکی فیلم به زندگی نه سینما ، از مهمترین مشخصه های سینمای کیارستمی هستند.
طعم گیلاس به دلایلی بهترین ساخته کیارستمی تا به امروز است. کیارستمی در اینجا به خوبی مرز سینما و زندگی را حفظ کرده است. او روی مرز باریک روایت سینمایی و طبیعت ملال آور زندگی چنان گام می گذارد که نمی توان با صراحت فیلم را متعلق به یکی از دسته ها دانست. هر چند که مشخصه ها و رگه های زندگی واقعی بر زمینه های سینمایی اندکی می چربد. کیارستمی به جای نمایش اتفاقات مهم یا بخش های مهم همه چیز را نشان می دهد. زندگی هیچ برشی ندارد.
در فیلم با دیدگاه های متفاوتی نسبت به مرگ رو به رو هستیم. بدیعی به عنوان نماینده انسان های خواهان مرگ به سراغ سه انسان مختلف می رود که با دیدگاه های مختلف خود، هر یک مرگ را به گونه ای نفی می کنند.
سرباز جوان فیلم، بعد از شنیدن پیشنهاد بدیعی می هراسد و پا به فرار می گذارد. برایش سخت است که به مرگ فکر کند؛ چون، راه درازی پیش رو دارد. او هنوز جوان است و طعم زندگی را نچشیده. او حتی به مرگ فکر هم نمی کند . دیدگاه او ناپخته و ناشیانه است.
مرد میانسال افغانی، در لباس یک روحانی سعی دارد با دیدگاه منطقی و اخلاقی به موضوع نگاه کند. او قوانین بدیهی الهی را به بدیعی یادآوری می کند. اینکه مذاهب چه می گویند. دیدگاه دینی هم نمی تواند چندان برای بدیعی جالب باشد.
اما پیرمرد خوش صحبت پایان فیلم . او از خود دنیا و زیبایی هایش می گوید. او سعی می کند زندگی به واسطه شرینی ها و قشنگی هایش درون قلب مرد زنده کند. چیزی که او می گوید برای همه ما جالب و دلنشین است. حتی در آقای بدیعی هم حس اشتیاق به زندگی را زنده کرده است.
گفتگو ها چقدر زیبا نوشته شده اند. در لحظاتی شخصیت ها با کلام و سخنانشان ببینده را مجذوب می کنند. این جذابیت تا اندازه ای است که حتی مخالفان کیارستمی هم به زیبایی فیلم اعتراف کرده اند و آنانی که نمی خواستند واقع بینانه نگاه کنند و درصدد پافشاری بر عقاید قدیمی شان بودند، تنها به اینکه فیلم قابل تحمل بود ؛ اکتفا کردند. بهتر است که یکبار دیگر این فیلم را ببینند تا بیشتر کیارستمی و سینمایش را کشف کنند.
مصطفی درویشی
سه شنبه هجدهم مهر 1385
ای برادر کجایی؟
پخش کننده : یونیورسال
تاریخ اکران: 13 می 2000
مدت زمان : 106دقیقه
زبان : انگلیسی
بودجه فیلم : 000 000 26 دلار
فروش در گیشه : 619 506 45 دلار
درجه بندی : PG-13 به خاطر خشونت و زبان
ژانر : جنایی/گانگستری ، اکشن/ ماجرایی، کمدی، درام ، موزیکال
بازیگران:
جرج کلونی................................... اورت مک گیل
تیم بلیک نلسون............................ دلمار او دانل
جان تورتورو................................... پیت
جان گودمن................................... دن بزرگ یک چشم
هالی هانتر.................................... پنی
چارلز دیورینگ................................. فرماندار پاپی او دانیل
کریس توماس کینگ......................... تامی جانسون
ری مک کینن.................................. ورنون تی والدریپ
وین دووال....................................... هومر استاکس
نویسندگان: جوئل و اتان کوئن
کارگردان: جوئل کوئن
فیلم « ای برادر کجایی؟» را سالها پیش از سری قدیمی برنامه سینما 4 تماشا کردم. آوازهای زیبای فیلم که بدون جرح وتعدیل ، بدون دوبله و ترجمه و زیرنویس پخش می شد برایم تازگی داشت. تا اینکه سال گذشته در سایت سینمایی فکسون چشمم به این فیلم افتاد و یاد طراوت و زیبایی اش افتادم و دوست داشتم آن را به زبان اصلی ببینم و تازه آن زمان بود که فیلم را کشف کردم.
صحبت درباره برادران کوئن در عین حال که ساده است ، سخت هم است. طراوت ونشاطی که در آثار این دو برادر سراغ داریم، باعث می شود گاهی اوقات لذت را بر معنا ترجیح دهیم. فضای پست مدرن و هجوآمیز آثار کوئن ها ، آن دو را در زمره بهترین های هالیوود قرار داده است.
برادران كوئن اگر چه تفاوتهای آشكاری با فيلمسازانی همچون «برايان دی پالما» و «مارتين اسكورسيزی» دارند؛ اما دستكم در يك نقطه با آندو دارای وجه اشتراك هستند. علاقه و شيفتگی دی پالما و اسكورسيزی به سينما و فيلمهای مهم تاريخ سينمای جهان مشخص و انكارناپذير است ، بهويژه دی پالما که در اغلب فيلمهايش همواره به آثار برجسته سينما ارجاع داده است. برادران كوئن از بابت ديگری وامدارِ سينمای جهان هستند. آنها فيلمهايشان را از حيث مضمون و پرداخت متكی به دورههای تاريخی سينما، بهويژه دو دهه 1930 و 1940 _ كه فيلمهای كمدی، نوآر و گنگستری وجه غالب محصولات سينمایی را تشكيل میدادند _ میسازند.
برادران کوئن ، « ای برادر کجایی؟» را براساس شعر حماسی هومر، ادیسه ساخته اند و در جایی عنوان کردند که ما فقط ستون فقرات داستان هومر را برداشتیم و بقیه اش را دور ریختیم.
ولی نسخه به روز شده شعر هومر در دهه 1930 در می سی سی پی اتفاق می افتد. سه زندانی به امید پیدا کردن گنجی که یکی از آنها وعده آن را داده است از اردوگاه کار اجباری فرار می کنند و امیدوارند به گنجشان دست یابند. این ســـه مرد در حالی که همـــواره از تعقیب کننده خود فرار می کنند از تمام ایالت های جنوب آمریکا می گذرند و با ماجراهای عجیبی روبه رو می شوند.
« ای برادر کجایی؟» کوشش برادران کوئن در بیان دغدغه های مذهبی شان است. فیلمی که به نوعی تمام عناصر مورد علاقه این دو را یکجا دارد. بسیاری از منتقدان ، « ای برادر کجایی؟» را کوئنی ترین اثر این دو می خوانند. وارد کردن مفاهیم گاه آشکار و گاه پنهان دینی در فیلم ، چهره ای کاملاً مذهبی به فیلم بخشیده است. از دل این اثر ناب می توان نکات بسیاری به دست آورد.
برادران کوئن با تقسیم دو جهان بینی متفاوت بین شخصیت های اصلی فیلم، تقابل دو نوع نگرش به جهان پیرامون را به نمایش می گذارند. تقابلی که در یک طرف آن اندیشه اساطیری ( دلمار و پیت) و در طرف دیگرش نگرش علمی ( اورت) وجود دارد.
این تقسیم بندی شخصیت ها با نماهایی که در آغاز فیلم دیده می شود به بیننده منتقل می گردد. وقتی سه زندانی فراری با پیرمرد کور سیاهپوستی برخورد می کنند. برادران کوئن با قرار دادن دلمار و پیت در یک کادر نگرش واحد این دو را آشکار می سازند.
اورت با بازی هوشمندانه جرج کلونی، نماد انسانی است که در پایان هر ماجرا به دنبال یک رابطه علت و معلولی است که این خود از عدم اعتقاد او به عالم غیب و متافیزیک حکایت دارد. پس از اینکه پیرمرد کور در اوایل فیلم پیشگویی های بی منطقی را درباره آینده این سه نفر انجام می دهد. دلمار و پیت به سرعت آن را می پذیرند و انتظار دارند حتماً به وقوع بپیوندد. حال آنکه اورت به تمسخر پیر مرد می پردازد و صحبت های او را ناشی از نداشتن حس بینایی می داند. اگر دلمار و پیت بعد از غسل تعمید، احساس رهایــی و رستــگاری می کنند اما اورت آنها را دیوانه و احمق هایی خطاب می کند که به مطالب خرافی باور دارند.
یا حتی در پایان فیلم ، جایی که التماس های اورت به خداوند جواب می دهد و آنها از چنگال تعقیب کننده شان ( به تعبیری شیطان) رها می شوند. اورت در جواب دلمار و پیت که آن را یک معجزه می خوانند، می گوید:« یه بار دیگه نشون دادید، چقدر به شعور احتیاج دارید. برای تمام این اتفاقا یه دلیل علمی وجود داره. »
معجزه انتهایی فیلم « ای برادرکجایی؟» تأکید برادران کوئن بر لطف و فیض خداوند است که شامل آدم هایی با نگرش های غیر الهی هم می شود. آدم هایی مثل اورت که هر جا که می توانند با بهره برداری از مفاهیم معنوی ، به خواسته های مادی خود نزدیک می شوند. او در جایی آواز رستگاری برای نجات روح می خواند و در جایی دیگر به انکار معجزه خداوند می پردازد.
اما چرا دلمار و پیت تا این اندازه ساده لوح به نظر می رسند؟ چرا آنها به راحتی هر حرفی را می پذیرند؟ من شخصاً بین این دو شخصیت و شخصیت فارست گامپ یکسری شباهت هایی می بینم که بد نیست تعدادی از آنها را در اینجا ذکر کنم. فارست گامپ را به یاد دارید. کسی که جهان زشت پیرامونش را به گونه ای دیگر می دید؛ به گونه ای تعدیل شده. او حتی بعضی اوقات متوجه نبود چه اتفاقی در پیرامونش در حال رخ دادن است. او آنقدر ساده بود که پلیدی ها و زشتی های اطرافیانش را درک نمی کرد.
حال برادران کوئن با وام گرفتن از آن شخصیت معروف سینمایی ، شخصیت های دلمار و پیت را خلق می کنند.( شاید آشکارترین نشانه در نوع اصلاح موی سر آن دو و شباهتش با نوع پیرایش موی فارست گامپ قابل مشاهده باشد.) دلمار و پیت در واقع شخصیت های احمق و ساده ای هستند که در کوران اتفاقات عجیب و غریب قادر به درک درست دنیای پیرامونشان نیستند.
از رفتار و اعمالشان چنین بر می آید که هوشی به مراتب پایین تر از اورت ( و بالا تر از فارست گامپ) دارند ولی در نرم آدم های عقب افتاده جای می گیرند.آنها مثل کودکانی هستند که بدون ظاهر سازی عمل می کنند، افرادی که هیچ فاصله ای میان نیّت و عمل آنها وجود ندارد. یعنی وقتی فکر می کنند ، دیگری به یک قورباغه تبدیل شده ، آن را باور دارند و آن را فریاد می زنند.
پیت و به ویژه دلمار شخصیت هایی بی پناه ، ضعیف و معصومی محسوب می شوند که اندکی بعد از تماشای فیلم فراموش می کنیم که از زندان فرار کردند و در گذشته کاری غیر قانونی انجام داده اند و این گونه است که معصومیت آنها آشکارا در تضاد با شر فعـــال اطرافشان قرار می گیرد.
« ای برادر کجایی؟» اثری کاملاً موفق در کارنامه برادران کوئن محسوب می شود که در مراسم سالانه اسکار در رشته های بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلمنامه اقتباسی نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
ای ادیسه کجایی؟
در روزگاران خیلی پیش، « ادیسه » در آتیکا ( جزیره ای در ساحل غربی یونان) می زیست. وی با زن زیبایی به نام « پنه لوپ» ازدواج کرد. این زن همسری فداکار بود و صاحب پسری به نام « تلماک» شد. هنگامی که تلماک یک ساله بود ، ادیسه برای جنگ با تروا فراخوانده شد. این جنگ سالهای زیادی به طول انجامید و زمانی ادیسه به میهن بازگشت که پسرش بیست و یک ساله بود.
برخی از داستان ها و ماجراهایی که بر سر ادیسه آمده چنین است:
بعد از سال ها جنگ بین یونان و تروا ، بی آنکه موفقیتی نصیب کسی شود. ادیسه طرح و نقشه ای کشید تا یک اسب چوبی ساخته شود و با این نقشه ، یونانی ها به تروا حمله کردند و شهر را به محاصره در آورده و فتح نمودند. به فاصله دو روز دوازده کشتی زیر فرمان ادیسه ساخته و پرداخته شد تا به میهن بازگردند. ناگهان طوفانی مختصر برخاست و کشتی ها در میان ابر و مه ناپدید شدند. مردان پنداشتند که همه گم شده اند. اما هنگامی که ابر از میان رفت ، آنان دریافتند که به نزدیکی یک ساحل شنی رسیده اند. همین که به جستجو پرداختند ؛ در آنجا غاری یافتند. صاحب غار « سایکلوپس» بود ، مردی ترسناک به بلندی هشت پا ، که یک دهان بزرگ ، دندان های بلند تیز و یک چشم وحشتناک داشت. سایکلوپس چون وارد غار شد ، ورودی غار را با صخره ای بست و وقتی دید یونانی ها به غار وارد شدند، دو تن از آنان گرفت و به خوردن آنها مشغول شد.
هنگامی که سایکلوپس به خواب رفت، ادیسه مردانش را واداشت تا چوبی از درخت به بلندی شش پا ببرند و یک سر آن را تیز کنند. ادیسه تیر را به سوی تنها چشم سایکلوپس نشانه رفت. پس از آن واقعه ، کشتی باقی مانده از ناوگان ادیسه در جزیره ی دیگری لنگر انداخت. اولین دسته ای که وارد جزیره شدند با نیروی سحر « سیرس» تبدیل به خوک شدند. ادیسه به سوی « مرکوری» شتافت تا از او راهنمایی بخواهد. چون ادیسه به آنجا رفت و به گفتن پرداخت، سیرس خود را به پایش انداخت و مردان ادیسه را به صورت اول برگردانید. ادیسه یک سال در این جزیره ماند و از او به گرمی پذیرایی کردند. آن گاه سیرس ، ادیسه را از خطرهایی که در سفر دریایی در پیش داشت ، آگاه کرد. سیرس به او گفت خود و مردانش را از « سیرن» های زیبا و خوش صدا دور نگه دارد ؛ زیرا آواز دل فریب سیرن ها برای کسانی که به سوی آنها جلب می شوند مرگ زاست.
طوفانی سهمگین کشتی ادیسه را در هم شکست و تنها ادیسه از مرگ نجات یافت و نوزده روز با خطرات بسیار در جزیره ای دور یک تنه جنگید و تلاش کرد کشتی بسازد تا با آن به « آتیکا» میهن خویش بازگردد.
ادیسه، پس از ماجراهای بسیار ، سرانجام با لباس مبدل ؛ همچون گدا ، خود را به میهن رسانید. ولی گروهی از مردم تن پرور که ادیسه را کشته شده می پنداشتند ، می خواستند زن زیبای وی را مجبور کنند تا شوهر دیگری برگزیند. سرانجام ادیسه از همه خواستگاران بی شرم همسر خویش انتقام گرفت.
حال خودتان قضاوت کنید که تا چه اندازه این دو ( منظومه هومر و فیلم برادران کوئن) به هم شباهت دارند.
جمعه سی و یکم شهریور 1385
وکیل مدافع شیطان

پخش کننده : برادران وارنر
تاریخ اکران: 17 اکتبر 1997
مدت زمان : 130دقیقه
زبان : انگلیسی
فروش در گیشه : 028 984 60 دلار
درجه بندی : R
ژانر : درام، اقتباس، تریلر، تعلیق/ ترسناک
بازیگران :
کیانو ریوز.............................. کوین لومکس
آل پاچینو................................ جان میلتون
شارلیز ترون............................ مری آن لومکس
جفری جونز............................. ادی بارزون
جودیت ایوی............................. آلیس لومکس
کانی نیلسن................................ کریستبلا آندرولی
کریگ.تی. نلسون........................ الکساندر کولن
نویسنده: جاناتان لمکین و تونی گیلروی
کارگردان : تیلور هکفورد
یک وکیل دچار تردید می شود. آیا از فرد گناهکار دفاع کند یا نه ؟ قضیه حق و ناحق کردن در مسائل حقوقی موضوعی است که بسیار تکرارشده. همه ما نمونه های مختلفی به یاد می آوریم. ولی آقای جاناتان لمکین و همکار خبره اش کاری کرده اند که وکیل مدافع شیطان تبدیل به اثری جذاب شود. اثری جذاب ولی فاقد فلسفه ای قوی.
خلق شخصیت جذابی مثل میلتون که شیطان مجسم است و همینطور وارد کردن مســـــائل و حاشیه های ماؤرایی حساب شده ، تا حدودی به آثار دیگر هالیوودی شباهت دارد. در اکثر این آثار ، شیطان به کالبدی انسانی نیاز دارد تا بتواند انتقامش از نسل بشر را بگیرد و هر گاه انسان میزبان کشته شود یا مثل همین فیلم داوطلبانه خودکشی کند، شیطان کالبد انسانی اش را از دست می دهد و در نتیجه ناگزیر از آزار و اذیت بشر دو پا دست می کشد.
وکیل مدافع شیطان ، با اینکه در اواسط کمی افت می کند؛ ولی ، ارزش یک بار دیدن را دارد یا حداقل خواندن فیلمنامه آن خالی از لطف نیست.( ماهنامه سینمایی فیلم نگار در شماره 129 خود، فیلمنامه نسبتاً کاملی را به چاپ رسانده است.) ولی در کل از نظر محتوا چیز زیادی به بیننده منتقل نمی کند و در واقع فلسفه ای پشت فیلم نیست. اما فیلم هر چقدر از نظر محتوا کم می آورد ولی از حیث روایت اثری نو و پرداخت شده به شمار می آید.وکیل مدافع شیطان اثری اخلاقی با مایه های مذهبی و ماؤرایی است که از مفاهیم کلیشه ای و تکراری پر شده است. و تنها حسن فیلم در هنرنمایی آل پاچینو خلاصه می شود.
کوین لومکس در دفاع از گیتس ناگهان متوجه می شود او واقعاً گناهکار است. او از دادگاه تقاضای تنفس می کند. به دستشویی دادگاه می رود. حسابی مستأصل به نظر می رسد. دوباره به دادگاه بــــــــرمی گردد. به دفاع از گیتس می پردازد و پرونده را می برد.
سپس از سوی جان میلتون به کار در نیویورک دعوت می شود. جان میلتون رئیس یکی از دفاتر وکالت قدرتمند نیویورک است. کوین اکنون برای میلتون کار می کند.
کوین یکی یکی پرونده ها را می برد در حالی که می داند موکلانش همه گناهکار هستند. او هر روز بیشتر در فساد فرو می رود به طوری که همسر معصومش را از دست می دهد و تازه آن وقت است که می فهمد میلتون تجسم شیطان است. او خودش را می کشد تا شیطان درونش آزاد شود.
در اینجاست که دوباره کوین را می بینیم که به آینه چشم دوخته است. او وحشت زده از آینه فاصله می گیرد. تازه می فهمیم که کوین هنوز در دستشویی دادگاه است. او به دادگاه برمی گردد و از وکالت گیتس صرف نظر می کند.
وکیل مدافع شیطان با استفاده از فرم خاصی که برگزیده ، اثری قابل اعتناست و این تنها امتیاز قابل دفاع فیلم است. فیلم تقابل کلیشه ای وجدان و نفس را انتخاب کرده و در اقدامی نه چندان بدیع آن را با مضامین ماؤرایی و مذهبی آمیخته است.
وکیل جوان فیلم ، بر سر دو راهی اخلاقی قرار دارد:
راه مثبت ــ اینکه پرونده گیتس را کنار بگذارد و ادامه ندهد. در این صورت علاوه بر اینکه رشته پیروزی هایش پاره می شود؛ کارش را نیز از دست می دهد.
راه منفی ــ از او دفاع کند و بر پیروزی هایش بیفزاید ولی در این صورت به اعتقاداتش پشت کرده و در برابر خداوند مسئول است.
تقریباً کل فیلم صرف نشان دادن راه دوم می شود اینکه اگر او راه دوم را انتخاب کند چه خواهد شد؟
فیلم دوراندیشی را به ما یادآور می شود. یک لحظه ، یک تصمیم اشتباه مسیر زندگی را به سوی تباهی سوق می دهد. البته همانطور که در فیلم می بینیم کوین در یک لحظه در ذهنش تصمیم غلط را انتخاب می کند و عواقبش را نیز ارزیابی می کند. ولی دوراندیشی او مانع از انجام کار اشتباه می شود.
وکیل مدافع شیطان می گوید هیچ کس نمی تواند همیشه پیروز بماند، پیروزی به هرقیمتی باعث می شود، بسیاری چیزها را نادیده بگیری. وسوسه رسیدن به کامیابی بیشتر ، موجب از خود بیگانگی می شود که بیگانگی از خانواده ، جامعه و حتی خداوند را در پی دارد و اینکه زیاده خواهی ثروت ، قدرت و... بدون توجه به مسائل معنوی موجب نابودی می شود.
یک چیز اضافه
آقای اشکان راد (منتقد سینما ) در نقد فیلمنامه وکیل مدافع شیطان به نکته ی جالبی اشاره کرده اند که بد نیست اینجا از آن استفاده کنم.
« گناهان کبیره و ده فرمان ، چکیده چیزی است که در مسیحیت به عنوان گناه شناخته شده اند. در این فیلم، کوین به گونه ای حرکت می کند که ده فرمان را می شکند.
اولین فرمان ؛ یعنی ، « من خدا هستم، پروردگار شما » ابداً در زندگی کوین و اطرافیان وجود ندارد. در پرونده مویز می توانیم به فرمان « خدایان دیگر را اطاعت مکن» برسیم. در واقع اگر دین مسیحیت را به عنوان اصل بگیریم، متوجه می شویم که مویز به شریعتی دیگر اعتقاد دارد.
فرمان « دروغ نگو» در تحت فشار قرار دادن ملیسا برای دروغ گویی . فرمان « نام خدای خود را به باطل مبر» در همه قسم هایی باطلی که در دادگاه خورده می شود مصداق پیدا می کند. عمل کولن نیز باعث شکستن فرمان « قتل مکن» می شود. ارتباط او با ملیسا نیز مصداق بارزی از فرمان « زنا مکن» است. وقتی کوین با وجود قولی که به مری آن داده ، او را در میهمانی ترک می کند و چند ساعت او را تنها می گذارد، باعث می شود که فرمان « عهد خود را نگه دار» زیرپا گذاشته است.*
* منبع: ماهنامه فیلمنامه نویسی فیلم نگار ، شماره 129، بهمن ماه 1383، صفحه 175
ناگفته ها
* نام شخصیتی که آل پاچینو نقشش را بازی می کند از نام شاعر معروف قرن هفدهم انگلیس یعنی جان میلتون گرفته شده است. حتی به جمله ی معروفی از کتاب« بهشت گمشده» او نیز اشاره شده است.
« بهتره تو جهنم پادشاهی کنی تا در بهشت خدمتکار باشی.»
* عنوان فیلم در واقع از یک اصطلاح رایج گرفته شده است.
* دایره های آتشین متحد المرکزی که در انتهای فیلم دیده می شود در کمدی الهی دانته( بخش دوزخ) به طور کامــل توصیف شده اند.

