پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
اینگمار برگمان; فیلمسازی جاویدان
می دانم که همه ما رفتنی هستیم...دیده ام مردم مرده در قبر را...روی سنگ قبرشان خوانده ام روزی را که به این دنیا پرتاب شدند... خوانده ام لحظه ای را که فرشته مرگ از کنارشان گذر کرد... می دانم روزی آغاز می شویم و روزی به آخر می رسیم... روزی هست که چشم در چشم یکدیگر بر روی صفحه شطرنج زندگی، بازی می کنیم... در بازی، گاه مهره مان سیاه و گاه سفید... از باخت نمی ترسیم ولی وقتی رخ دهد مویه می کنیم...
رقیب مان مرگ است... بازیکنی قهار که درست از جایی که اصلاً به ذهنت خطور نمیکند...در یک حرکت ناگهانی... مات ات می کند... بعضی از ما ، حرکتش را... حس می کنیم... مهره اش را می بینیم...ولی او از ما قوی تر و چابک تر است... ماتش می شویم... شکست می خوریم...
برخی آدم ها در لحظه ای از بازی جا می زنند... به خود می گویند ای کاش وارد بازی نمی شدیم... ای کاش شروع نمی کردیم... ای کاش همه چیز این بازی لعنتی محو شود...
آرزویشان می آید و محو می کند تمام آنچه از آنها باقی مانده... می شوید تمام آنچه را که بوی ترس و جهالت و یأس می دهد... تمام شد ... می روند و لبخندی تلخ بر چهره دارند... خدانگهدار دوست من...تو بمان و بازی کن... من ناتوان بودم... من نتوانستم... تو تمامش کن...
برخی می مانند و مردانه بازی می کنند... بازی هایی طولانی با مرگ... آنقدر بازی می کنند و دست می جنبانند که حتی مرگ هم دوست ندارد انتهای کارشان را ببیند... عجب رقیبی است این انسان خاکی... هر چه حیله می کنم کارگر نیست...
و حرکت آخر... تنها انسانی که تا پایان بماند... برای همیشه خواهد ماند... صفحه شطرنجش...مهره هایش... نامش و جایگاهی که در آن بازی کرده... درست است که باخته... ولی بازیکن خوبی بود... بازیکنان خوب ، نیک می دانند که گاهی باختن ، بردن است...
گاهی ایستادن و پایداری کردن که در نهایت باعث شود در آغوش مرگ برای ابد بمانی...خود نوعی بردن است... چرا که مردمان زنده می دانند...روزی کسی روی این صندلی... با دستهایش، این مهره ها را تکان می داد و با مرگ ، بازی می کرد...
یکشنبه ششم اسفند 1385
جاده مالهالند

درست سه سال پیش ، خبری خواندم که باورش برایم بسیار سخت بود. منتقدین روزنامه گاردین ، دیوید لینچ را به عنوان بزرگترین کارگردان زنده دنیا انتخاب کرده بودند. آن هم با وجود دیگرانی چون مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا و... انتخابی دیگر که برای چندمین بار ، این فرضیه را که داستان جدید وجود ندارد و فقط روایت جدید هست را تقویت کرد. چون فقط روایت جدید هست پس هر کارگردانی که بهتر و بدیع تر روایت کند ، بزرگتر است.
شاید جدی ترین دغدغه تماشاگران فیلم های دیوید لینچ ، ترس از نفهمیدن این فیلم ها باشد. اینکه در پایان با چهره ای خالی از رضایت بگویند: « تموم شد؟!! همین بود.»
دیوید لینچ را نماینده سینمای سوررئال می دانند. سینمایی که روایت خطی در آن وجود ندارد و داستان را به شکلی غیرکلاسیک روایت می شود. سینمایی ضدساختار، ضدقصه که پیچیدگی عجیبی بر آن حکمفرماست.
قرار گرفتن صحنه های باربط و بی ربط در کنار هم ، گاه بیننده را کلافه می کند. لینچ، شعار نمی دهد؛ با صراحت هم حرف نمی زند. او فقط نشان می دهد. با رازآلود کردن بعضی از صحنه ها آشکارا بیننده را به تماشای دوباره اثر و تفکر درباره آن دعوت می کند. خود لینــچ هم به این حقیقت اعتراف مـــی کند که نمی توان با تماشای فقط یک بار آثارش ، آنها را درک کرد.
سینمای او به معنای واقعی کلمه تفکر برانگیز نیست؛ ولی نمی توان از جنب وجوشی که در فکر و ذهن بیننده می اندازد؛ چشم پوشی کرد. شاید چیزی که دیویــد لینچ را در میان کارگردانان دیگر ، شاخــص می سازد؛ نوع پرداخت و روایتگری اش باشد. مشخصه ای که در این فیلم هم به نحو بارزی می توان دید.
جاده مالهالند یک فیلم پست مدرن است؛ زیرا ، از دو ویژگی مهم این گونه آثار پیروی می کند:
الف ) شکستن قوانین مربوط به روایت متعارف و ایجاد روایتی نو .
ب ) عدم وجود واقعیت مطلق و یکپارچه.

در این فیلم با دو روایت مواجه هستیم. روایت اول که حدود سه چهارم زمان فیلم را تشکیل می دهد که بعد از تماشای فصول پایانی فیلم اصلاً امیدی به آن نیست. جابه جایی شخصیت ها و بازیگران ، می تواند به راحتی بیننده را گمراه کند و گیج نگه دارد. در واقع ما تا دقیقه 117 فیلم ، مخاطب داستانی بوده ایم که شخصیت اصلی بر اساس میل خود و از طریق ذهنش روایت می کرده است.
همانطور که پیشتر گفته شد؛ فیلم های دیوید لینچ نیاز به دوباره بینی دارند تا فهمیده شوند. علاقه او به دشوارسازی باعث شده تا مفاهیم مختلف و گوناگونی را بتوان از فیلمهایش برداشت کرد.
اما واقعاً جاده مالهالند چیست؟ یک عاشقانه نافرجام درباره دو زن که با کشته شدن زن خیانتکار و خودکشی زن دیگر خاتمه می یابد.
یا می توان آن را نقدی بر نظام خفقان آور هالیوود دانست که روی زشت و ظالم سینمای آمریکا را آشکار می کند.
از سوی دیگر ، فیلم یک اثر سوررئال است که فقط روی روایتش تأکید می کند و متظاهرانه پیچش هایش را به نمایش می گذارد.
من آشنایی چندانی با سینمای لینچ ندارم ولی با تماشای همین فیلم هم می توان فهمید که فیلم های او بیشتر شبیه معماهای تو در تویی هستند که هیچ کس به جز خود طراح نمی تواند به آنها پاسخ کامل بدهد.
چهارشنبه ششم دی 1385
رستگاری در شاوشنگ

کم نیستند فیلم هایی که درباره زندان و زندانیان ساخته شده اند به درستی مشخص نیست ، زندان ، به چه دلیلی تا این اندازه برای تماشاگران جذاب بوده است. اما به نظر من مهمترین مشخصه زندان ، رمزآلود بودن آن است. واقعاً چه چیزی پشت این دیوارهای بلند رخ می دهد؟
انسانی بی گناه که به اشتباه به زندان محکوم شده و تلاش می کند خود را از وضع موجود خلاص کند...قصه همیشه جذاب فرار از زندان های مخوف یا رهایی از اسارت دشمن... درگیری های یک تازه وارد با آدم های قدیمی تر زندان...مقابله دو آشنای قدیمی که حالا در زندان همدیگر را ملاقات می کنند؛ ولی ، با این تفاوت که یکی زندانی و دیگری رئیس زندان است. هر کدام می توانند داستان یک فیلم مستقل باشند ولی اگر دو مورد از این ها با هم مخلوط شوند ؛ نتیجه ی بهتری می تواند حاصل شود.
« رستگاری در شاوشنگ » فیلمی است که کمتر کسی آن را ندیده است. این فیلم تقریباً با ادغام همه این داستان ها خود را به عنوان بهترین نمونه این گونه فیلم ها مطرح می کند.
اندی دوفرین به اشتباه به اتهام قتل همسرش به زندان می افتد. در زندان ، با زندانیان قدیمی جدل می کند. او اندکی بعد به لطف دانشش در وکالت به عنوان مشاور مالی رئیس زندان با او همکاری می کند. بعد از مدتی ، با ورود یک زندانی جدید ، یک راز فاش می شود. زندانی تازه وارد نقل می کند که ، مردی در زندان دیگری به او گفته زنی را کشته و مشخصات همسر اندی را می دهد. رئیــس زنــــدان مرد افشــــا کننده راز را می کشد. اندی در اقدامی غیرمنتظره از زندان فرار می کند.
شاید یکی از دلایل ماندگاری فیلم پایان غافلگیرکننده اش باشد. همیشه برای یک پرش بلند، یک دورخیز خوب لازم است.دورخیز فیلم برای پرش پایانی ، همان چکش کوچک است. جسمی به ظاهر بی ارزش که در اوایل فیلم به ما نشان داده می شود و سپس زیر انبوهی از اطلاعات و ماجراهای فرعی گم می شود.
این امر علاوه بر نمایش هوشمندی نویسنده کتاب و البته فیلمنامه ، بار دیگر به ما سینمادوستان یادآوری می کند که وجود هر چیزی روی پرده ، حکمتی دارد.
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
فرانکشتاین

فرانکشتاینی که «کنت برانا» ساخته، اقتباسی متوسط از رمان درخشان «مری شلی» است.
« مری وولستنکرافت گادوین شلی»(1851- 1797) دختر« ویلیام گادوین» فیلسوف و« مری وولستنکرافت» نویسنده بود. مادرش بلافاصله پس از تولد او در 1797 درگذشت. در سال 1814 با « پرسی بیش شلی» شاعر معروف رمانتیک،آشنا شد و با هم ازدواج کردند.
فرانکشتاین( یا با تلفظ دقیق تر فرَنکِنستاین) ابتدا داستان کوتاهی بود و بعد به پیشنهاد شوهرش به صورت رمان مفصلی درآمد. رمان فرانکشتاین برای نخستین بار در سال 1818 منتشر شد.
پیام رمان « مری شلی» این است که دانش هر چیزی را میسر خواهد کرد ولی دانشمندان باید با نگاهی درست به دنبال خدمت به بشریت باشند و فعالیت هایی را دنبال کنند که منطقی و مفید است.« ویکتور فرانکشتاین» نماینده و نماد دانشمندانی است که به دنبال کسب شهرت،عقاید خرافی دانشمندان گذشته را دنبال می کنند و پیش از اینکه به علم، به عنوان ابزاری برای رسیدن به زندگی بهتر و برتر نگاه کنند آن را عاملی برای محقق کردن رؤیاهای غیرمنطقی خود می دانند.
در فیلم هایی نظیر فرانکشتاین عامل اصلی ترس غافلگیرکننده و حیرت آور اما قابل تبیــین عقلی است؛ موجودات فضـــایی یا یک بیمار روانی در همین گروه، تقسیم بندی می شوند.
«رابرت مک کی» یکی از استادان مشهور فیلمنامه نویسی چنین می گوید:« اگر احساس می کنید فیلمنامه ای دارای قوت کافی نیست؛ مشکل اصلی را در نیروهای منفی جستجو کنید.»
بزرگترین ضعف فیلم دقیقاً همین است؛ اگر رمان را خوانده باشید به سادگی متوجه تفاوت های فاحش هیولای داستان و فیلم می شوید. هر چقدر در کتاب هیولا سنگدل، ترسناک و سیاه به تصویر کشیده شده اما؛ هیولایی که« استف ليدى»از دل رمان بیرون کشیده و « کنت برانا» ناشیانه آن را قبول کرده به شدت خسته و شل است و حس دلسوزی بیننده را برمی انگیزد. در فیلم ازآن سایه سیاه و بزرگ بر سر فرانکشتاین خبری نیست که همه جا او را تعقیب می کرد و لحظه ای او را آرام نمی گذاشت. بازی متأسفانه درخشان(!!!) « رابـــــرت دنیرو» فیلمنامه نویسان را به هدفشان رسانده است.
نویسنده فیلمنامه به جای اینکه بر جنبه های خصمانه شخصیت هیولا تأکید داشته باشند بعد تراژیک آن را تقویت کرده اند و به این ترتیب رمانی که بیشتر به دلیل وحشت آور بودنش معروف است تبدیل به داستانی تراژیک می شود. در مورد « کنت برانا» هم همین اندازه بس که شک نکنید که او خود ویکتورفرانکشتاین است. او به طرز فوق العاده ای نقش اصلی را بازی کرده است.
جمعه پنجم آبان 1385
محله چینی ها
محله چینی ها فیلمی درخشان و خوب پرداخت شده در فضای نوآر درباره ی یک کارآگاه کله شق است که پرده از فساد محله چینی ها در سال های دهه ی سی لس آنجلس برمی دارد.
پولانسکی در محله چینی ها می کوشد « فیلم نوآر» ی دهه هفتادی بسازد که موفق می شود و ادای دینی شکوهمند را نسبت به « ریموند چندلر» که فیلم نوآر بی وجود او بسیار چیزها کم دارد انجام می دهد.
این فیلم دریازده رشته نامزد اسکار شد که در نهایت تنها اسکاری که به فیلم تعلق گرفت از بابت ، فیلمنامه ی آن بود.
محله چینی ها رازآلود و پر از سوءتفاهم ، توطئه ، پنهان کاری و بازی است و شخصیت هایی دارد که در پس چهره و اعمالشان واقعیات دیگری جز آنچه می بینیم نهفته است و به واقع آنی نیستند که نشان می دهند.
دیدگاه تاون در محله چینی ها این است : « کسانی که که نوع خاصی از تبهکاری را مثل قتل، سرقت و تجاوز یا آتش سوزی را انجام می دهند با زندان رفتن به سزای عمل خود می رسند؛ اما ، کسانی که علیه اجتماع مرتکب جرم می شوند غالباً مورد تفقّد قرار گرفته و نام آنها بر روی خیابان ها گذاشته می شود یا در سالن شهر به آنها مدال یا پلاک داده می شود.»
سید فیلد یکی از اساتید فیلمنامه نویسی درباره فیلم چنین می نویسد: « اولین بار که فیلم را دیدم ، خسته، بی حال و فرسوده شدم. فیلمی بسیار سرد و فاصله انداز به نظر می رسید. دوباره که فیلم را دیدم احساس کردم فیلم خوبی است ؛ اما چیز خاصی ندارد. بعد در یکی از کلاس هایم فیلمنامه را خواندم ، کله پا شدم، شخصیت پردازی، سبک نگارش، حرکت و جاری شدن داستان بی نقص بود.».
یه کم هم شما بگید...!
بهترین نقش آفرینی جک نیکلسون کدام است؟
آیا با دیدگاه بدبینانه فیلمنامه نویسان موافق هستید؟

