پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
گمشده در ترجمه

«Lost in Translation» به چیزی اشاره دارد که به دلیل بدفهمی و عدم تسلط مترجم بر فنون ترجمه یا غیرقابل ترجمه بودن مفهوم ، در ترجمه نیامده ، مورد غفلت واقع شده و از دست رفته.
باب هریس یک بازیگر مشهور آمریکایی است که برای حضور در یک آگهی تجاری به توکیو سفر کرده. باب جدای از اوقاتی که جلوی دوربین شرکت می رود، هیچ کار دیگری برای انجام ندارد و وقتش را بی هدف در بار هتل صرف نوشیدن می کند. روزهای او خسته کننده و ملال آور می گذرد و شب هایش با بی خوابی گره خورده.
از سوی دیگر ، فیلم ما را، با شارلوت آشنا می کند. دختر جوانی که اوضاع و احوالش دست کمی از باب هریس میانسال ندارد. شارلوت به همراه همسرش جان به توکیو آمده و در همان هتل اقامت دارد. جان تمام روز را با حرفه اش یعنی عکاسی سرگرم است و نمی داند که شارلوت چگونه ساعات روزش را سپری می کند. ساعاتی که پر از بلاتکلیفی و بطالت است. اوضاع زمانی بدتر می شود که می فهمیم شارلوت فلسفه خوانده ، شاید رنج حاصل از پوچی این نوع حیات برای او ، بیش از آنی باشد که تصورش را می کنیم.
جان ، همان کلیشه آشنای شوهری است که به همسرش توجه کافی ندارد و توجه، دقیقاً همان چیزی است که زن بدان نیازمند است. اما در کلیشه های رایج، چنین مردی دارای توان هوشی قابل توجهی است و حتی سِمَتی مهم در محل کار بر عهده دارد(حسابدار یا مدیرعامل یک شرکت موفق...) چیزی که حداقل در شخصیت جان نمی بینیم. در او بلاهتی آشکار موج می زند. کسی که در تنگنای سؤالات همسرش ، سلاحی جز ابراز عشق ندارد و حداکثر کمکی که می تواند بکند؛ دادن دو بطری نوشیدنی است تا ساعات غیبت خود را برای شارلوت تحمل پذیر کند. ناخود آگاه از خود می پرسیم که چرا شارلوت با چنین مردی ازدواج کرده؟ آیا گزینه های بهتری وجود نداشتند؟ شاید برای اینکه حداقل از تنهایی فیزیکی خلاص شود! یا اگرچه از لحاظ فکری درک نشده ، حداقل از لحاظ جسمانی ارضاء شود!
زندگی خانوادگی باب هم چنین اوضاعی دارد. شکاف بین او و همسرش خیلی زیاد است. او خوب می داند که در خانه جز بچه ها که آنها هم سرگرم کارهای خود هستند، کسی منتظر او نیست. از هم گسیختگی رابطه او و همسرش لیدیا تا جایی پیش می رود که رنگ تنفر به خود می گیرد. وقتی باب به لیدیا می گوید که قصد دارد غذاهای سالم تری بخورد و خوردن غذاهای ژاپنی را شروع کند. لیدیا پاسخ می دهد:«خوب، چرا همونجا نمی مونی، تا هر روز بتونی[غذای ژاپنی] بخوری.»
باب و شارلوت کاملاً تنها هستند. فیلم برای اینکه این دو شخصیت را، در داشتن حس تنهایی هم درد نشان دهد، موقعیتی مشابه را برایشان طراحی می کند. هر دو پس از یک روز گشت و گذار در توکیو ، تصمیم دارند ، گوشه ای از احساس شان را با کس دیگری شریک شوند. آنها از طریق تلفن با مخاطب شروع به گفتگو می کنند؛ اما، لحن سرد و بی تفاوتی هراس آور مخاطبان شان ، ثمره ای جز دلسردی و احساس پشیمانی برایشان باقی نمی گذارد.
دو شخصیت اصلی فیلم که در سفر به توکیو از ریل روزمرگی و زندگی عادی خارج شده اند ؛ حالا می توانند زندگی روزانه خود را با تمام وجود احساس کنند و تصویر آهسته شده خود را با دقت نظاره گر باشند.
آنچه که در سرتاسر فیلم ، حضوری جدی و قوی دارد ؛ فقدان روح انسانی و ارزش های اصیل بشری است. جهان مدرنی که در آن روابط آدم ها به روابط خشک و بی روح تبدیل شده و انسان ، هیچ درک درستی از خود و جهان اطرافش ندارد. هدفی ندارد و زندگی اش صرف پرسه زنی و وقت گذرانی می شود. درگیر بحران های مختلف روحی است و در بی خبری و غفلت به سر می برد. روح انسانی و ارزش های اصیل آن که ریشه در سنت دارد ، در مناسبات جامعه مدرن جایگاهی ندارد . انسان نتوانسته جایگاهی در زندگی جدید برایشان تعریف کند یا شاید اصلاً نتوان آن را به صورت مفاهیم زندگی مدرن ترجمه کرد. بنابراین ، این ارزش ها در ترجمه جدید ما از حیات، گمشده اند و از دست رفته اند.
اینجاست که فیلم «گمشده در ترجمه» ، شخصیت سومی را پیش چشمان مان قرار می دهد. توکیو . توکیو نمادی از شرق مدرن است. و شرق جایی است که همواره به پاسداری از ارزش های انسانی و مأمنی برای توجه به معنا شناخته شده ؛ ولی، آن تصویری که در فیلم می بینیم بیشتر به یک کپی کامل از شهرهای مدرن غربی شباهت دارد. جلوه گاه معنا، در تصویری بی بدیل و بی همتا ، تهی از معنا و سردرگم نشان داده می شود. آخرین پایگاه های معنا نیز در حال تسلیم به مدرنیته و مناسبات آن هستند. از سنت جز یک ظاهر بی روح، یک شبح فاقد هویت چیزی دیگری باقی نمانده. رستوران های سنتی با پیشخدمت هایی با لباس سنتی که حداقل رابطه انسانی که می تواند یک لبخند یا یک کلام دلنشین باشد را در خود ندارد و فقط و فقط برای رسیدن به هدف جامعه مدرن تعبیه شده است. پول .

شارلوت و باب ، خسته از تنهایی و کسالت ، آغاز یک رابطه انسانی (دارای روح حقیقی ) را با یک لبخند اعلام می کنند. آن هم در مکانی که آدم ها حتی فرصت تلاقی نگاه شان را از هم دریغ می کنند. در اوضاعی مثل این، چنین رابطه ای غنیمت است. دو طرف در حالی این رابطه را آغاز می کنند که کسالت بر لحظات زندگی شان سایه انداخته. این کسالت از کجا ناشی می شود؟ در یکی از دیالوگ های فیلم باب خطاب به شارلوت می گوید:«هر چی بیشتر بدونی که کی هستی و چی میخوای، کمتر اجازه میدی ، اتفاق ها غمگین ات کنن.»
باب و شارلوت آدم های افسرده ای هستند. کسانی که زیستنی زیبنده خود را گم کرده اند. هر کدام موقعیتی بحرانی را تجربه می کنند. باب درگیر بحران میانسالی است. بحرانی که در آن آدمی باید به آخرین بازنگری در شیوه زندگی اش بپردازد. به عبارتی آخرین توانایی هایش را مصرف کند تا به رضایتی از خود و زندگی اش دست یابد. باید کار بامعنایی انجام دهد. اما باب ناامیدانه تنها به نوشیدن مشغول است و مدت هاست که تسلیم شده. با نوشیدن به غفلتی شیرین فرو می رود و تنها راه حلش هم همین است. او حتی این راه حل را از طریق آگهی تجاری به مردم ژاپن هم پیشنهاد می دهد.
شارلوت با بحران معنا در زندگی درگیر است اما در دوره ای دیگر . در جوانی. در سنی که هنوز می شود کاری کرد. هنوز می شود امیدوار بود. هنوز می شود برای دست یابی به راه درست تلاش کرد. همین انگیزه است که دخترک جوان آمریکایی را به نقاط کم رفت و آمدی مثل معابد و بخش های سنتی شهر می کشاند. کشمکش درونی شارلوت و معلق بودن او در انتخاب میان سنت و مدرنیته، حاکی از جایگاه در حال گذار او، از انتهای دوره کودکی به ابتدای دوره بزرگسالی است. جایی که تازه «اما و اگرها» ، «چون و چرا ها» آغاز شده اند. اما درباره باب ؛ دیگر از او گذشته است. او مدت هاست که قربانی جامعه مدرن شده. جامعه ای که مناسبات حاکم بر آن حتی به هویت او هم رحم نکرده. نگاه کنید به صحنه ای باب باید ژست بازیگران مختلف را تقلید کند تا عکاس ژاپنی، از میان آنها برای تبلیغ محصول شرکت ، بهترین را انتخاب کند. صحنه ای نمادین که نشان می دهد باب دیگر خودش نیست. یا صحنه ای که در آن ، در حال عوض کردن کانال ها ، به فیلمی دوبله شده(به ژاپنی) با بازی خودش برخورد می کند. طنز این صحنه چنان است که اجازه نمی دهد، تلخی آن را (برای باب) به خوبی درک کنیم. او حتی توان درک خودش را هم ندارد.
در بسیاری از لحظات، فیلم با تماشاگر سر شوخی دارد. مثلاً فیلم مملو است از موقعیت های پوچ و ابزورد، به خصوص در صحنه مربوط به بیمارستان. جایی که همه با شور و احساس سخن می گویند؛ ولی به زبان ژاپنی. جایی که احساس حضور دارد اما کلمات قابل درک نیستند. و نتیجه هر گونه تقلایی برای فهمیدن طرف مقابل می شود مشابه صحنه گفتگوی بی سرانجام باب و پیرمرد ژاپنی که خنده دو زن دیگر حاضر در سالن انتظار را در پی دارد.
شخصیت های اصلی فیلم ، با حجم قابل توجهی از وقت آزاد مواجه اند (که ناشی از تنهایی است و) نمی دانند چگونه آن را بگذرانند. یا شنا می کنند یا در بار هتل نوشیدنی می نوشند یا در خیابان ها پرسه می زنند یا آواز می خوانند. همه این ها ، اعمالی هستند که با انگیزه لذت بردن انجام می گیرند اما تنها کارکردشان ، وقت گذرانی است ؛ چون، این شادی فاقد هویت حقیقی است. به همین دلیل، صحنه در ظاهر پر جنب و جوش آواز خواندن، در نهایت به اتاقکی ختم می شود که در آن باب و شارلوت طعم تلخ سیگار را با هم شریک می شوند.
نکته ارزشمندی که در کار سوفیا کاپولا دیده می شود. در ابتدا باز می گردد به روند شکل گیری این رابطه که بسیار به زندگی عادی نزدیک شده. روندی طولانی که مثل هر ارتباط انسانی دیگری نیازمند زمان است. کندی پیشرفت و عمق یافتن این رابطه در القای حس ارزشمندی آن مؤثر بوده. نکته دیگر اینکه برای رفع هرگونه سوء تفاهم از سوی تماشاگر و شفاف تر شدن انگیزه باب از ادامه این رابطه صحنه ای در فیلم گنجانده شده که در یک کاباره می گذرد. باب در آنجا منتظر نشسته ، در حالی که انگاره های جنسی بر محتوای صحنه غلبه دارند. حرکات باب و برگرداندن نگاه از آنچه در مرکز توجه اطرافیان است، او را از طیف آدم های پیرامونش خارج می کند. در واقع ، رابطه باب و شارلوت حالت پدر و فرزندی به خود دارد. یک نوع دوستی عمیق از این نوع. آنها ، هیچ کدام شان به پوچی تجربه شان از زندگی اعتراف نمی کنند. تنها چیزی که از هم درک می کنند، سرخوردگی و نا امیدی رسوخ کرده در روح شان است.

در صحنه پایانی، باب دوست ندارد با شارلوت خداحافظی کند و به این رابطه ارزشمند پایان دهد، گویی ذهن و مغزش توانایی شان را از دست داده اند و در این لحظه بحرانی او را یاری نمی کنند. او با حسرت و احساسی تلخ رفتن شارلوت را نظاره می کند. او نگران است نکند رابطه ارزشمندی که ایجاد کرده اند، همین جا تمام شود.
در برخوردی اتفاقی ، از درون تاکسی شارلوت را در میان انبوه مردم رهگذر تشخیص می دهد و پیاده می شود تا کار ناتمامش را به اتمام برساند. خداحافظی امیدوارانه باب ، با یک نجوا آغاز می شود و به یک لبخند ختم می شود و موسیقی که در القای حس امیدواری نقش مهمی ایفا می کند.
اما باب چه چیز در گوش شارلوت نجوا کرده است. در شرایط طبیعی نمی دانیم چون فضای صحنه و هیاهوی اتومبیل ها و آدم ها نمی گذارد بشنویم. اما تکنولوژی مدرن همه چیز را امکان پذیر می کند. حتی حریم یک نجوا را هم محترم نمی شمارد. یکی از تماشاگران با حوصله ، به آنالیز صدای آن صحنه پرداخته و به لطف او ، امروز می دانیم نجوای سحرآمیز باب هریس چه بوده است.
Bob: “ I have to be leaving, But I won’t let that come Between us, Okay?”
Charlotte :”Okay”
جمله باب می تواند تفاسیر متعددی داشته باشد. چون او از یک ضمیرنامشخص استفاده می کند که می شود به جای آن ، معانی متعددی گذاشت. این معانی هر چه که باشند به ارزشمندی رابطه دو نفره آنها مربوط هستند.
آیا پایان باز فیلم را به خاطر دارید؟ جایی که باب به درون تاکسی برمی گردد و رهسپار کشورش می شود و شارلوت تک و تنها در میان انبوه جمعیت گم می شود. آیا تحولی در زندگی هر یک از آنها رخ می دهد؟ آیا عادات خود را اصلاح می کنند؟ یا می توانند زندگی با معنا را تجربه کنند؟ آیا بحران هایشان را با موفقیت از سر می گذرانند؟ آیا می توانند کسی را پیدا کنند که بتواند درک شان کند؟ یا باز هم به غار روزمرگی خود می خزند و مرگی را که مدت هاست آمده، انتظار می کشند؟!!

