سه شنبه بیستم شهریور 1386
پاریس دوستت دارم

21 کارگردان سینما، در 18 اپیزود کوتاه ارادت و علاقه خود نسبت به شهر پاریس نشان داده اند.این اپیزودها می کوشند هر یک تصویری از فرهنگ ها و آدم های نهفته در این شهر میلیونی ارائه کنند یا با روایت یک داستان کوتاه مردم شهر را تا حدودی توصیف کنند. در واقع این ها همه بهانه ای تا با پایتخت فرانسه بیشتر آشنا شویم. این فیلم 120 دقیقه ای که مملو از فضاهای تماشایی است ؛ امکان ندارد تماشاگرش را خسته کند. حتی بدترین اپیزودها هم قابل تحمل هستند. باور کنید!
مهمترین ویژگی فیلم «پاریس، دوستت دارم» در این نکته است که گفتن این مطلب که کدام اپیزود در حد انتظار نبود آسان تر است تا اینکه بخواهی بهترین و ممتازترین اپیزود را انتخاب کنی. ما در این فیلم شاهد ادای دین سینماگران نسبت به شهر پاریس هستیم که در نوع خود کم نظیر است؛ ولی، با این همه در تاریخ سینما چنین فیلم هایی که از ساختار اپیزودیک بهره می برند؛ یافت می شوند که از مهمترین شان می توان از Aria (1987، رابرت آلتمن، بروس برسفورد، ژان لوک گدار و.....) و همچنین Eros (2004، میکل آنجلو آنتونیونی، استیون سودربرگ، وونگ کار- وای) نام برد.
هر فیلمساز 5 تا 7 دقیقه فرصت داشت تا داستانش را به تصویر بکشد و این امر خود چالش بزرگ و جذابی است. اسم بعضی از سازندگان برایم ناآشنا بود؛ ولی، تا دلتان بخواهد بازیگر شناخته شده و مشهور اینجا جمع هستند. هر اپیزود از فضای خاصی بهره گرفته و به شکل مستقل و متفاوت از سایر اپیزود ها ساخته شده است. اپیزودها با داستان های رومانتیک،دوستانه و اغلب عاشقانه با لحن و ریتمی آرام ، هجوآمیز، کاملاً جدی، غمناک و... درباره لحظاتی از ارتباط آدم ها، صحنه ای کوتاه از زندگی روزمره یا حکایتی فانتزی از قصه آشنایی افراد ساخته شده اند. بعضی خیلی واقع گرایانه ، بعضی کاملاً تخیلی به تصویر کشیده شده اند. برخی به سادگی یک گفتگوی دوستانه یا روایت خاطرات یک توریست هستند. در این بین یکی از اپیزودها به شکل یک داستان کوتاه، توسط دانای کل روایت می شود و تمامش نریشن است.
در این یادداشت فقط نظراتم درباره اپیزودها را بیان کرده ام و از همین جهت با سایر نوشته هایی که پیش از این در این وبلاگ نوشته شده است؛ فرق می کند.

اپیزود اول، Montmartre :
مردی از تنهایی اش گلایه می کند+ اتفاقی می افتد+ از تنهایی در می آید...
یکی از معمولی ترین و خنثی ترین اپیزودهای مجموعه که به نظر می رسد در هدفی که دنبال می کند ، ناموفق است. برای خود من فهم اینکه این بخش سعی دارد چه چیز را برساند در ابتدا کمی سخت بود. با این وجود، چیزی که از این قسمت فهمیدم این بود که هیچ کس در پاریس تنها نخواهد ماند. در هر گوشه شهر عشاق ، کسی هست که شما را از تنهایی در بیاورد.

اپیزود دوم، Quais de Seine:
یک پسر فرانسوی با یک دختر محجبه(!) مسلمان روبه رو می شود...
یکی از جذاب ترین اپیزودهای این مجموعه(شاید فقط برای ما ایرانی ها) از کارگردان هندی الاصل است. این اپیزود با مطرح کردن یک سری تضاد در دل داستان ساده اش سعی می کند پیام هایی را به بیننده غربی اش منتقل کند و برتری اخلاق و فرهنگ اسلامی را به رخ آنها بکشد. پوشش دختران در برابر پوشش دختر مسلمان/ متلک گویی پسران فرانسوی در برابر نصیحت دختر مسلمان/ ذهنیت غلط دو پسر فرانسوی درباره شوهر دختر در برابر حقیقت ماجرا/و...
این اپیزود موسیقی خوب و گوشنوازی دارد که به زیبایی اش اضافه می کند.

اپیزود سوم، Marais :
دو پسر + یکی انگلیسی زبان، دیگری فرانسوی زبان....
گاس ون سنت چه می گوید؟ من که نفهمیدم. دو پسر یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند. یکی درباره روح و همزاد آدمی و... حرف می زند و دیگری، در حالی که هیچ یک از حرف های طرف مقابل را نمی فهمد؛ فقط گوش می سپارد. تنها چیزی که من از این اپیزود دریافتم این بود که ون سنت می خواست اپیزودش درباره عشق و دوستی در یک نگاه باشد که نتیجه کار چندان جالب به نظر نمی رسد. البته اگر خود ون سنت اینجا بود شاید می گفت ارزش کار من به مرور زمان معلوم خواهد شد و فعلاً شما درک نمی کنید. راستش ما که بخیل نیستیم آقای ون سنت!

اپیزود چهارم، Tuileries:
مردی با قیافه مضحک(بخوانید استیو بوشمی ) در مترو پاریس نشسته و با چیزهایی که انتظارش را ندارد روبه رو می شود...
جادوی برادران کوئن ، در همه فیلم هایشان هست؛ این را مدت ها قبل باور کرده ایم. احساس می کنم هیچ کس نباید شوخی آنها با لبخند مونالیزا را از دست بدهد. یک توریست به مترو پاریس رفته و در آنجا به دلیل ناآشنایی با آداب رفتاری فرانسوی ها دچار مشکلاتی می شود که فضایی شوخ و مفرح را ایجاد می کند. چیز دیگری که مثل همه آثار بلندشان در اینجا هم قابل رؤیت است، استاد بودنشان در تیپ سازی است که باز هم مرا شگفت زده کرد. این اپیزود را ببینید. دوباره و چندباره!

اپیزود پنجم، Loin du 16ème:
زن + نوزادها + یک آهنگ با دو حس متفاوت+ یک نگاه تلخ...
چیز جدیدی ندارد؛ ولی ، همچنان تکان دهنده است. از همان اوایل اپیزود، آخرش را حدس زدم. راز زیبایی این قسمت در اجراست. والتر سالس و همکارش با یک آواز ساده لاتین به شکل حیرت آوری فاصله عشق و حسرت را به نمایش می گذارند. او حتی از جزئیات تصویری هم غافل نشده مثلاً در دو جا ، با استفاده از بازی دست زن بالای سر دو نوزاد توانسته حس متفاوت زن نسبت به دو نوزاد را نشان دهد. این اپیزود مرا به یاد این بیت انداخت:
هرگز حضور حاضـــرٍغــایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است

اپیزود ششم، Porte de Choisy:
نماینده یک شرکت آرایشی + یک آرایشگر آسیایی...
خوشم نیامد. شاید کریستوفر دویل فیلمبردار خوبی باشد ولی همین چند دقیقه کافی است تا به بی سلیقگی اش پی ببریم. این اپیزود را به هیچ وجه دوست ندارم.به نظرم یکی از آن قسمت های ضعیف مجموعه است. بهتر است کریستوفر دویل به فیلمبرداری اش بپردازد و سراغ فیلمسازی نیاید و با این ادای دین های نازل کام ما را تلخ نکند.

اپیزود هفتم، Bastille:
یک مرد+ یک زن+ سرطان...
انگار قسمتی از فیلم آمیلی (ژان پیر ژونه) است. تمام ماجرا را از زبان راوی به سبک قصه های کوتاه می شنویم. این اپیزود از رستورانی شبیه فیلم آمیلی آغاز می شود که در همان نگاه نخست ما را به یاد آن فیلم می اندازد و در ادامه یاد آن فیلم را زنده می کند. بد نیست بدانید که تهیه کنندگان «پاریس دوستت دارم » همان تهیه کنندگان آمیلی هستند. نمی دانم برای کسانی که فیلم آمیلی را ندیده اند ، جذابیت این قسمت تا چه اندازه است؟ ولی فکر می کنم برای تماشاگرانی که شاهد هنرنمایی ادری توتو بوده اند؛ ین اپیزود خاطره انگیز خواهد بود.

اپیزود هشتم، Place des Victoires :
یک مادر + پس از مرگ پسرش+ کابوی ها...
اگر قرار بود خودم عنوانی برای این اپیزود انتخاب کنم؛ بدون شک نامش را بازگشت ژولیت بینوش به کلیشه مادر داغدار می گذاردم. من موقع تماشای این اپیزود مدام به یاد فیلم آبی (کیشلوفسکی) می افتادم. مطمئناً بینندگان هم مانند خود بینوش دچار نوستالژی فیلم آبی می شوند. تأکید این قسمت بیشتر بر رؤیای مادر است که در نهایت با مرگ فرزندش کنار می آید و او را به دست کابوهای آمریکایی می سپارد. من که بدم نیامد.

اپیزود نهم، Tour Eiffel:
پانتومیم باز تنها در پاریس...
اصلاً انتظار تماشای چنین اپیزودی را نداشتم. یک کار کاملاً خلاقانه که مطمئناً همه را راضی نمی کند. فانتزی و جذاب بود. من که خوشم آمد.
اپیزود دهم، Parc Monceau:
یک دختر+ یک پدر...
چه می شود گفت؟ معمولی بود... حرف خاصی ندارم. حضور آلفونسو کوآرون در یک نمای طولانی چندان جذاب نیست.

اپیزود یازدهم، Quartier des Enfants Rouges:
یک بازیگر+ یک فروشنده+ مواد مخدر از نوع فرانسوی...
چیز خاصی در این اپیزود نبود که نظرم را جلب کند. در کل جزو متوسط ها بود. از اینجا به بعد متوسط ها می تازند.
اپیزود دوازدهم، Place des Fêtes :
دو سیاهپوست+ یک مرد عاشق+ یک زن بی خبر...
جوان سیاهپوستی که در پارکینگ کار می کند با یک دختر جوان سیاهپوست برخورد می کند. عاشق می شود. می خواد او را به نوشیدن قهوه دعوت کند. دختر رفته است. او کارش را از دست می دهد. در بیرون از پارکینگ چاقو می خورد. امدادگران می آیند. یکی از آنها همان دختر است. جوان سیاهپوست او را به نوشیدن قهوه دعوت می کند. جوان می میرد و فنجان قهوه در دست امدادگر می لرزد.
متوسط و معمولی مثل خیلی از اپیزودها...

اپیزود سیزدهم، Pigalle :
اول هوس بود+بعدش همه چیز عشقولانه شد...
تصنعی، والا واژه ای است برای این اپیزود. که شایسته آن ، واژه ای است چون مضحک؛ واژه ای چون مزخرف... مردی که برای خوشگذرانی به مغازه ای رفته با زنی هم سن و سال خودش روبه رو می شود. این دو در ادامه با هم بحث می کنند تا جرقه ای در رابطه شان زده شود.
فکر کنم نحسی مشهور، عدد سیزده گریبان تماشاگر را گرفته و تا پایان این اپیزود رهایش نمی کند.
اپیزود چهاردهم، Quartier de la Madeleine :
خون آشام هم عاشق می شود...
خون در روی زمین دیده می شود. خون آشام تو را می بیند. تو می ترسی بعد میفهمی که این ترس، ترس عشق است.آری، عاشق شدی. شیشه را می شکنی. رگ دستت را میزنی. بی حال می شوی. خون آشام می آید. قطره ای از خونش را در دهانت می چکاند. خون آشام می شوی. و بعد عشق خون آشام به خون آشام... مبارک باشه «فردو»!!
بازیگر سه گانه ارباب حلقه ها اینجا هم به خاطر حلقه ازدواج خون آشام وسوسه می شود. چه می شود کرد پاریس است دیگر...

اپیزود پانزدهم، Père-Lachaise :
یک زوج+ قبرستان+ روح اسکار وایلد...
درست دیدم؟ این اپیزود را وس کریون ساخته؟ اپیزود قبلی کار چه کسی بود؟ تعجب کردم که یکی از سلاطین وحشت چنین اپیزودی ساخته. با همه این ها، شاید وس کریون شانس ساختن فیلمی درباره یک روح فرهیخته و مهربان را فقط در قبرستان پاریس پیدا می کرد. نکته جالب دیگر حضور کارگردان اپیزود آخر ، الکساندر پین در نقش روح اسکار وایلد است.
اپیزود شانزدهم، Faubourg Saint-Denis:
یک نابینا+ یک بازیگر+ و زمان که سریع گذشت...
از کامل ترین اپیزود های مجموعه که خیلی دوستش دارم. تام تیکور چیز جالبی ساخته. باید حتماً ببینید.

اپیزود هفدهم، Quartier Latin :
یک مرد و یک زن کهنسال+ یک قرار ملاقات...
یک گفتگوی ساده در رستورانی که ژرار دوپاریو گارسون اش است. نظر خاصی ندارم.

اپیزود هجدهم،14ème Arrondissement :
یک توریست زن آمریکایی+ بازدید از پاریس...
پایان فیلم پاریس دوستت دارم ، پایان خوبی است. حکایت گشت و گذار یک توریست در پاریس که عشقی نسبت به این شهر پیدا کرده است.
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
یونایتد 93

« سه قدرت بزرگ جهان : ترس ، حرص ، حماقت »
آلبرت اینشتین
جمله بالا را یکبار دیگر بخوانید. جمله ای که امروزه تمامی سیاستمداران آن را به خوبی درک کرده اند و برای پیشبرد خواسته هایشان از این سه قدرت بزرگ استفاده می کنند. این سه اصل مهم را می توان برای گسترش حوزه اختیارات سیاسی به کار برد. حتی می توان این سه عامل را بهانه ای برای حملات نظامی به کشورهای دور قرار داد و رفتارهای نادرست خود را توجیه کرد. گذشته از این ها، با این کار می توانی قدرت ات را به رخ همگان بکشی و بی توجه به دیگران کار خود را بکنی...
در باب حوادث یازده سپتامبر ، بارها سخن گفته اند و درباره تغییراتی که در مناسبات بین المللی داشته تحلیل های بی شماری ارائه کرده اند. هالیوود هم به تبع نقش مهمی که در شکل دهی به دیدگاه های افراد در مورد موضوعات گوناگون بازی می کند، بعد از چند سال با ساخت فیلم هایی، نسبت به این حادثه مهم سالهای نخستین قرن بیست و یکم واکنش نشان داده تا هم خاطره آن رویداد هولناک را زنده نگه دارد و هم بتواند در راستای اهداف کنونی کاخ سفید حرکتی انجام دهد و اعلام کند هنوز خطر از بین نرفته و تروریست ها در کمین اند.
سال گذشته دو فیلم، یونایتد 93 و مرکز تجارت جهانی (الیور استون) پیرامون حادثه 11 سپتامبر ساخته شدند که در این بین فیلم یونایتد 93 توانست نظر منتقدان بسیاری را به خود جلب کند و در مقابل فیلم الیور استون چندان که باید امیدوارکننده نبود و اثری خنثی به نظر می رسید.
در روز 11 سپتامبر 2001 ، چهار هواپیما که به سمت کالیفرنیا در حال پرواز بودند ، توسط اعضای گروه القاعده (15 تبعه عربستان، 2 تبعه امارات، 1 تبعه مصر ، 1 تبعه لبنان ) دزدیده شدند. دو هواپیما به برج های مرکز تجارت جهانی برخورد کردند؛ یک فروند به ساختمان پنتاگون اصابت کرد و هواپیمای چهارم هم که به قصد تخریب کاخ سفید ربوده شده بود در شانکسویل ایالت پنسیلوانیا سقوط کرد.
فیلم یونایتد 93 داستان همین هواپیمای چهارم را روایت می کند که به دلیل تأخیر در پرواز و درگیری مسافران شجاعش با هواپیمارباها نتوانست به هدفش برسد. وقایع داخل هواپیما بر اساس مکالمات تلفنی مسافران با اعضای خانوادهشان ساخته شده ؛ ولی، دقایق آخر محصول تخیل نویسنده است، اگرچه در جریان ساخت با خانواده تمام مسافران مشورت شدهاست.
یونایتد 93 یکی از آن فیلم هایی است که پیامش را به صریح ترین شکل ممکن بیان می کنند و تمام تلاشش این است که تماشاگر آنچه را که می بیند باور کند و برای همیشه به ذهن بسپارد، شاید سبک مستندگونه آن را بتوان تلاشی در جهت تأثیرگذاری هرچه بیشتر فیلم بر ذهن و دیدگاه تماشاگر دانست.
پیام فیلم یونایتد 93 در زمانه ای که اکثر رسانه های جمعی قدرتمند به ساخت تصویری منفی از مسلمانان مشغولند ؛ چندان نو و جدید به نظر نمی رسد و تنها می توان آن را نوعی هم آوایی سینما با سایر رسانه ها دانست. اینکه فیلمی مثل یونایتد 93 با مانور بر خصوصیاتی مانند عرب یا مسلمان بودن تروریست هایش حرف جدیدی برای گفتن ندارد ، مهم نیست. آنچه مهم است تداوم روند تصویر سازی منفی است که باعث می شود یاد و خاطره یازده سپتامبر و در نتیجه ، فضای رعب و وحشت ناشی از آن پابرجا بماند.
بعد از دو بار تماشای یونایتد 93 ، به نظرم فیلم برای مخاطبش به دو قسمت کاملاً متفاوت تقسیم می شود. یکی قسمتی است که دوربین در سازمان هواپیمایی ایالات متحده و برج کنترل فرودگاه سرک می کشد و دائماً افراد مستأصل و بهت زده ای را نشانمان می دهد که سعی دارند اوضاع را کنترل کنند. دائم فریاد می زنند و از این طرف به آن طرف می روند. این قسمت برای من خسته کننده بود و به نوعی به نظرم باعث شده فیلم به سکته های خفیف گرفتار شود و تا حدودی جذابیت اش را از دست بدهد. با این حال، از دیدی دیگر ، وجودش ضروری است. چه بسا اگر نبود، به بزرگترین ایراد فیلم تبدیل می شد.

اما قسمت جذاب فیلم را در کنار مسافران هواپیما می گذرانیم. کسانی که این حد از خشونت را حتی در طبیعی ترین صحنه های فیلم های هالیوودی هم شاهد نبودند. دوربین پل گرین گرس به خوبی به میان مسافران سرک می کشد و دغدغه دقایق پایانی عمرشان را به نمایش می گذارد؛ ولی ، بیش از اندازه بر روی بعضی چیزها توقف می کند. مثلاً در راستای برانگیختن احساسات بیننده ، دائماً روی مسافران تمرکز می کند تا نشان دهد که چقدر خانواده هایشان را دوست داشتند و... این گونه تلاش های متظاهرانه از ارزش صحنه های داخل هواپیما کاسته و از نقاط ضعف خود فیلم هم به حساب می آید.
بزرگترین عیب فیلم یونایتد 93 ، این است که با نمایش هدفدار بعضی المان ها و نشانه ها (مثلاً قرآن خواندن یا سربند سرخ ) انگشت اتهامش را به سوی عده ای کثیری از مسلمانان نشانه می رود. و تصویری کاملاً خشن و جاهل از ملل عرب و مسلمان به نمایش می گذارد. قرائت قرآن توسط جوان عرب و حرکت همزمان و معنی دار دوربین از میان ساختمان های بلند ، به گونه ای در کنار هم قرار داده شده اند که گویی شبح تروریسم اسلامی هر شب بر فراز شهرهای آمریکا به پرواز در می آید.
با تمام این اوصاف ، یونایتد 93 یکی از نفس گیرترین فصل های سینمایی چند سال اخیر را در خود جای داده که شایسته تحسین بسیار است. صحنه پایانی فیلم بی هیچ شکی ، یکی از کم نظیرترین پایان بندی های سینما از حیث کارگردانی و اجراست. به خصوص نمای پایانی که کارگردان با تمهیدی هوشمندانه توانسته قدرت فیلمسازی اش را به خوبی به رخ بکشد. او برای نشان دادن لحظات سقوط هواپیما ، در کادری ثابت ، زمین را از ارتفاع بالا به ما نشان می دهد . زمینی سرسبز که لحظه به لحظه ، ما به آن نزدیکتر می شویم و سرانجام به آن می رسیم و تصویر سیاه می شود.
