تبليغاتX
چیزی شبیه آن

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

پست خودمونی شماره سه

 

به نام خدای همه وبلاگ نویس ها ( و بقیه مردم دنیا!!!)

 

یادش بخیر دقیقاً یک سال پیش بود...همه چیز از فکسون شروع شد. همون جایی که با اسم مستعار می تونستی لابه لای فیلم ها و کارگردانای مورد علاقه ات چرخ بزنی...از اطلاعاتش استفاده کنی... و بین اینکه مثلاً چشمان کاملاً باز بسته کوبریک رو بخری یا نجات سرباز رایان اسپیلبرگ تردید کنی...  آدمای ناشناس می اومدن نظراتشون رو می نوشتن و اعلام وجود می کردن... یادمه یکی شون توجه ام رو جلب کرد چون تو اکثر صفحاتی که می رفتم یه نظر نوشته بود... با خود گفتم چقدر ساده و راحت می نویسه...  تو پروفایل اش اسمش رو نوشته بود ... محمد صالح ...  آدرس وبلاگش  هم اون پایین حک شده بود ؛ رفتم توش...دیدم این روانی زیاد هم روانی نیست خیلی هم عاقله(Username اش تو فکسون Psycho بود)... کارش حرف نداشت عشق آلفرد هیچکاک و روانی...

 

راستش از سر و وضع وبلاگ و نوشته ها معلوم بود که نویسنده ، یه سینمادوست هدفداره...با خودم گفتم هدف من چیه؟ تا کی میخوام فقط فیلم ببینم...

 

اینطور بود که تصمیم گرفتم ، در کنار مصرف ، تولید کننده هم باشم... هم ببینم و هم بنویسم... بنابراین یه وبلاگ درست کردم... دنبال یه اسم می گشتم ... نگاهی به اسم های وبلاگ های سینمایی انداختم... دیدم اکثرشون یه سینما یا فیلم تو عنوان شون دارن ... به خودم گفتم باید یه اسم باشه که اصلاً به وبلاگ های سینمایی شبیه نباشه...تا بالأخره این اسم رو انتخاب کردم... بعدش یه شعار انتخاب کردم ... شعاری که امیدوارم بهش پایبند بمونم و هیچ وقت فراموشش نکنم:

 

زندگـی کردن با سیــنمــا یـــــا چیــــــــزی شبیـــه آن

 

Living With Cinema Or Something Like That

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 16:25 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

سه رنگ : سینما ، فلسفه و موسیقی

 

خیلی سعی کردم تا جلوی خود را بگیرم و از یادداشت هایی که سرشار از تحسین  ، تعریف  و تمجید است؛ اجتناب کنم و بیشتر به گوشه ای از حواشی و مفاهیم مطرح شده در فیلم بپردازم. نمی دانم تا چه اندازه موفق شدم ؛ ولی، بالأخره یادداشت هایم را نوشتم.

 

کریستف کیشلوفسکی _ فیلمساز فقید لهستانی و یکی از اساتید طرح مفاهیم متعالی در سینما، در اواسط دهه نود میلادی ، سه گانه ای در بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخت و با بهانه قرار دادن سه رنگ پرچم فرانسه که هر یک نمادی از ارزش های اولیه  انقلاب این کشور ؛ یعنی ، آزادی ، برابری و برادری هستند ؛ به طرح این مفاهیم پرداخت.

 

سه گانه کیشلوفسکی ، آثاری ناب هستند که سینما ، فلسفه و موسیقی را در شکلی ایده آل با هم پیوند زده اند.

 

 

                                                                 سه رنگ: آبی، سفید، قرمز

 

 

  آبی یعنی آزادی...

 

بعد از دیدن این فیلم بود که به راستی مفهوم « اثر تفکر برانگیز» را درک کردم. از هر عنصر فیلم ، بویی از فلسفه و فکر به مشام می رسد. تا چند روز مدام به فکر دنیای تیره و ناامید ژولی ، شخصیت فیلم بودم.

 

آبی به آزادی می پردازد. آیا در زندگی خود از آزادی برخورداریم یا این سرنوشت است که زندگیمان را تحت تأثیر قرار می دهد؟ می توانیم زندگی خود را تغییر دهیم یا همیشه ، محیط است که بر ما غلبه دارد؟ این ها سؤالاتی هستند که فیلم مطرح می کند و  با پایان باز  و  خوشبینانه اش ، جواب ها را به ما واگذار می کند.

 

در نگاه اول ، داستان فیلم به نظر تکراری می آید و به اصطلاح چــــندان چنگی به دل نمی زند. اما داستان تکراری مهم نیست ؛ بلکه ، نوع نگاه و پردازش اهمیت دارد. نگاهی عمیق و ماندگار همان چیزی است که فیلم آبی در حدی ایده آل از آن بهره مند است.

 

شروع فیلم ، در واقع همان نقطه عطف اولیه فیلمنامه هم هست. آن چنان سـریع رخ می دهد که بیننده  جا می خورد. عامل دگرگونی شخصیت ( تصادف ) ، همچون طوفانی می آید ، ویـــران می کند و  به ظاهر از داستــــان کنار می رود در حالی که سایه اش در تمام طول فیلم قابل احساس است. لحن عصبی ده  دقیقه اول فیلم ، در القای احساس ویرانی و ناامیدی بسیار موفق عمل می کند. تصادف، اعلام خبر مرگ شوهر و دختر و تلاش ژولی برای خودکشی در مدت زمانی کـوتاه بیـــننده را شــــوکه می کنند. احساس  حضور مرگ و ناامیدی به سرعت افزایش می یابد و انگار ما هم درد و رنج ژولی را یکباره و فقط در چند دقیقه تمام و کمال حس می کنیم و این گونه است که وارد دنیای محنت آلود و غم زده فیلم می شویم.

 

ژولی نه تحمل زندگی کردن را دارد و نه تحمل رنج و درد مرگ. او می خواهد همه چیز را فراموش کند ولــی انـــسان به واسطه حافظه قوی خود به سختی مسائل را فراموش می کند. اینجاست که اشیا و اجسام لب به سخن می گشایند و دائماً بر درد و رنج او می افزایند. حتی یک آب نبات شیرین نیز می تواند تلخی مرگ دخترش را تداعی کند. ژولی خانه را می فروشد و وسایلش را به معرض فروش می گذارد. ژولی از خـــانه بزرگش به آپارتمانی کوچک نقل مکان می کند. در اواخر فیلم است که می فهمد همسرش قبلاً با زنی رابطه داشته، ژولی به دیدار زن می رود. زن در انتظار تولد فرزندش است. ژولی نه تنها ناراحت نمی شود ؛ بلکه ، از این واقعه استقبال می کند. خانه قدیمی را به آن زن واگذار می کند.

 

وقتی اولین بار ژولیت بینوش، کریستف کیشلوفسکی را ملاقات کرد؛ آنها درباره فلسفه صحبت کردند. این درست همان کاری بود که برای آزمایش ایرنه ژاکوب، بازیگر فیلم قرمز  انجام شد؛ یعنی، بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه، یک گفتگوی فلسفی به راه افتاد.

 

بینوش مجبور بود برای بازی در فیلم کیشلوفسکی، نقشی را که در ژوراسیک پارک به پیشنهاد شده بود رد کند.البته باید اضافه کرد که او بیشتر دوست داشت نقش دایناسور را بازی کند تا اینکه یکی از آدمهای فیلم باشد. بینوش که جزو بهترین بازیگران زن نسل خودش به حساب می آمد؛ متوجه شد که کیشلوفسکی به جزئیات بسیار علاقه مند است و نقش ژولی را بر همین اساس برای او نوشته است.

بینوش رمان L'Ange Noir نوشته آنی دوپری را مطالعه کرد و بسیار تحت تأثیر قرار گرفت. کتابی که دوپری در آن درباره مرگ پدر و مادرش در سنین جوانی صحبت کرده بود.

او همچنین در کتابش، به اینکه هیچ گونه نشانه بیرونی درباره این فقدان نداشته؛ اشاره کرد و در جایی از کتابش نوشت: « من به اندازه کافی رنج می کشیدم و اصلاً مجبور نبودم که رنجم را بروز دهم.»

 

در فیلم آبی، ژولیت بینوش ، نقش ژولی را برعهده دارد که در همان آغاز فیلم، همسر نوازنده و دخترش آنا را در تصادف اتومبیل از دست می دهد. او از زندگی قبلی و دوستدار خود فرار می کند. یک آپارتمان در طبقه کارگرنشین پاریس می گیرد.

 

در فیلم آبی، نمونه های مختلفی از کلوزآپ را شاهد هستیم. به خصوص هنگامی که ژولی حبه قندی را گرفته و اجازه می دهد تا قهوه در آن رسوخ کند. کیشلوفسکی آشکارا دراین باره می گوید:

« ما  می کوشیم  نشان دهیم که قهرمان داستان ، جهان را چگونه درک می کند.  می کوشیم نشان دهیم که او بر روی چیزهای کوچک تمرکز می کند؛ چیرهایی که به او نزدیک هستند. او اصلاً برای چیزهایی که در ادامه به دست می آورد،  نگران نیست. او تلاش می کند که دنیایش را محدود کند، محدود به خودش و مکانی که در آن قرار دارد.»

 

خواسته کیشلوفسکی این بود که نشان دهد، ژولی بر جزئیات ریز تمرکز می کند تا چیزهای دیگر را ترک کند. کیشلوفسکی صحبت از فرستادن یک دستیار می کرد تا برود و حبه قند مناسب را پیدا کند.( حبه قندی که در 5 ثانیه حل شود- نه کمتر و نه بیشتر) او معتقد بود که بیننده به اندازه کافی صبور خواهد بود و  مفهوم نما را درک خواهد کرد. نمایی که در آن ژولی به حبه قند نگاه می کند که در فنجان قهوه در حال حل شدن است .

 

ژولی مانند بسیاری از شخصیت های اصلی فیلم های کیشلوفسکی ، در هنگام  غم و ناکامی منزوی می شود و در تنهایی سعی می کند به شیوه خودش با اوضاع کنار بیاید.

 

فیلم آبی نیز همچون مکتب فلسفی- ادبی اگزیستانسیالیسم نگاهی حسرت آلود به گذشته دارد و مستقیماً به مرگ و تأثیر آن در زندگی می پردازد. جهان قابل یافت در فیلم پر است از تنهایی و انزوا ، نومیدی و یأس و البته حزن و اندوه که کیشلوفسکی در نماهای پایانی اندکی از این سیاهی می کاهد و بارقــه های امید را نیز به ما نشـــان می دهد.

 

 

نقدی دیگر درباره فیلم را در   اینجــــــــا   بخوانید.

 

 

    سفید یعنی برابری...

 

کیشلوفسکی ، حسابی در برابر داستان پردازی تسلیم شده   و پرچم سفید اش را بالا برده تا همگان آن را ببینند.  

فیلم درباره تبعیض، عشق و شور زندگی است که با عناصر و مایه های مورد علاقه کیشلوفسکی ؛ یعنی،  انزوا و تنهایی همراه شده است.

نمی دانم چه اتفاقی افتاده که استاد فقید سینما ، در مورد این فیلم تصمیم گرفته کمی بیشتر به داستان پردازی بها بدهد. شاید خود او هم می دانست این تغییر رویکرد با توجه به مضمون فیلم لازم است. خلاصه اینکه سفید نسبت به فیلم آبی ، داستانگو تر است. در اینجا کیشلوفسکی داستان می گوید و انصافاً بسیار خوب و راحت  داستانش را روایت می کند.

پرداخت تصویری،  که از خصیصه های مهم آثار کیشلوفسکی محسوب می شود ؛ در فیلم سفید هم رعایت شده و مفاهــیم را فقط نشان می دهد. حرکات نرم و آرام دوربین ، همچنان استعاره ها و نشانه های مخصـــوص به او را به طرز باشکوهـــی به نمایش می گذارند.

قهرمان فیلم دوم ، برخلاف فیلم قبلی و بعدی ، یک مـرد است. مـــردی لهستانی با چهره ای روشن و دلنشین. مردی که با تدبیری از روی هوشمنـدی خودش را ثابـــت می کند. مردی که مجبور بود نیست شود تا هست شود.

سفید، داستان زندگی یک آرایشگر لهستانی، کارول کارول است.( کیشلوفسکی این نام را برای ادای دین به چارلی چاپلین انتخاب کرد.) او در فرانسه زندگی می کند و با دومینیک ازدواج کرده ولی به دلایلی دومینیک می خواهد از او جدا شود.

اکثر منتقدان این فیلم را ضعیف ترین فیلم سه گانه او معرفی می کنند و تنها از آن با عنوان یک کمدی سیاه نام می برند.

 اگر فیلمسازی به موسیقی نگرش مثبت و درستی داشته باشد؛ موسیقی به راحتی می تواند ارزش آن اثر را بالا ببرد. چه بسا آثاری بودند که موسیقی شان حتـــی از خود اثر هم معـــروف تر شده است و  یک اثر هنری مستقل بکر تلقی می شوند. دقیقاً این اتفاق برای فیلم های کیشلوفسکی به خصوص سه گانه اش افتاده است. موسیقی جاودانه ، روح انگیز و دلنشین که به شکل عجیبی روی تصاویر فیلم ها می نشیند و اجازه می دهد گوش آدمی در کنار چشمان از ضیافت زیبایی بهره ای تام ببرند.

در جایی از فیلم ، قهرمان داستان برای کشتن مردی به یکی از قسمت های متروک قطار زیرزمینی می رود. در این صحنه ، کیشلوفسکی آشکارا زندگی و حیات را می ستاید. جایی که از طریق انکار زندگی ، به ارزش آن پی می برد.

 

خود کیشلوفسکی می گوید  تحقیر موضوع اصلی فیلم است. مردم با هم برابر نیستند و نمی خواهند که باشند.»

 

 

 

قرمز یعنی برادری...

 

دریافت معنی فیلم دشوار است و این،  کار را برای منتقدانی که می خواهند تفسیری شایسته بر فیلم بنویسند سخت می کند. یک مثال خوب اسم شخصیت زن فیلم، والنتین، است که موضوع بیشتر تفسیرها به شمار می آید. کیشلوفسکی می گوید؛ از ایرنه ژاکوب درباره اسمی که دوست داشت با آن خطاب شود سؤال کردم و او اسم مورد علاقه اش در کودکی را گفت...همین...

بارزترین جنبه فیلم همانا شجاعتی است که در به کار بردن رنگ از خود نشان می دهد. هر چیز با اهمیتی با رنگ قرمز علامت گذاری شده است.از روبان والنتین گرفته تا جیپ آگوست.

 

موضوع فیلم در نگاه اولیه، برادری است ولی کیشلوفسکی خودش توضیح می دهد:

 

« سؤال اساسی که فیلم مطرح می کند این است که : آیا می شود اشتباهی که از جایی آن بالا ها رخ داده ، جبران کرد؟ »

 

معنی این کنایه ی ظاهراً مرموز وقتی روشن تر می شود که فیلم جلو می رود؛ مخصوصاً وقتی به نشانه های پراکنده در سرتاسر فیلم توجه کنیم. جایی  که دوربین در برابر تابلوی که رقصنده باله در خانه آگوست توقف می کند و سپس می بینیم والنتین تقلا می کند تا همان ژست را به خود بگیرد، ما انتظار داریم بین این دو صحنه ارتباطی پیدا کنیم.

 

بعضی از مفسران کوشیدند این گونه تلقین کنند که قاضی ، خداست. چراکه او از والنتین خواست تا بماند یا وقتی که آگوست سکه ای را به بالا پرت کرد تا از روی نتیجه آن تصمیم بگیرد که به بولینگ برود یا قانون مجازات را مطالعه کند ، قاضی پیشاپیش نتیجه را گفت و همانطور که می دانیم آگوست هم ، نتیجه ای مشابه به دست آورد.

 

 

آخرین فیلمی که کیشلوفسکی قبل از مرگش ساخت ، قرمز بود که بدون شک شاهکار او محســوب می شود.

 

 

نقدی دیگر درباره فیلم را در   اینجــــا   بخوانید.                                                                 

 

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 16:12 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

سینمایی جدید ، با تکیه بر شعر و عرفان

 

این نوشتار مروری دارد گذرا بر زیبا شناسی سبک خاص کیشلوفسکی که مدرنیسم را اعتلایی تازه بخشید و سینمایی جدید، با تکیه بر شعر و عرفان، پیش رویمان گشود . سینمایی با سبک خاص خود که در هیچ یک از ژانرهای شناخته شده جای نمی گیرد، هر چند به خوبی از آن ها تاثیر می پذیرد. اگر امپرسیونیسم سبکی فرانسوی است، و یا اکسپرسیونیسم را از آن آلمانی ها می دانیم و نئورئالیسم را با ایتالیا می شناسیم، سبک کیشلوفسکی تلفیقی است از تکنیک های سینمای مدرن اروپا با بهره گیری از بعضی مضامین سینمای کلاسیک، همراه با آمیزه ای از خصوصیات یک لهستانی درونگرا ، با لایه هایی از عرفان که زیباشناسی خاص او را به وجود می آورد.

برای بررسی زیباشناسی مضامین سینمای کیشلوفسکی می توان در دو مبحث تکنیک و مفاهیم به شاخص هایی اشاره کرد که این اشاره ها بی شک در شناخت ما نسبت به سینمای وی راهگشا خواهند بود.

 تکنیک :

حرکت دوربین: از ویژگی های دوربین کیشلوفسکی ،سرعت ،کنجکاوی ، شناور و سوبژکتیو بودن آن است،که گاه با فیلم برداری روی دست، سعی در نفوذ در روح شخصیت ها دارد و سینمای مستند را تداعی می کند. مانند حرکت دائمی دوربین در صحنه ی ملاقات قاضی و والنتین در فیلم قرمز ،که برای نمایش آشفتگی روحی قاضی استفاده می شود.

 نور:در بسیاری موارد نور به گونه ای اکسپرسیونیستی(بدون سایه)حامل باری معنوی است، و با شدت و از طریق نورهای اصلی با حجم زیاد وارد میزانسن می شود و به عاملی شوک دهنده برای استحاله وضعیت روحی شخصیت ها تبدیل می شود.مانند شروع فیلمی کوتاه  درباره ی عشق، لحظه ای که تامک برای سرقت دوربین وارد فروشگاه می شود، با پاشیدن نور با شدت زیاد به گونه ای که تامک در آن غرق می شود ،او را تطهیر می کند،گویی سرقتی در کار نبوده است.

 رنگ: استفاده از رنگ های خاکستری ، زرد چرک،سبز کدر و لجنی برای نشان دادن انزوا و تنهایی انسان ها در فضای بسته ی حاصل از سرخوردگی در جوامع ایدئولوژیک و سیاسی مانند خود لهستان به کــــار می رود. رنگ سفید، رنگی در مرز تعلیق و بی هویتی (خنثی) مثل کارل شخصیت فیلم سفید که توانایی های جنسی اش را از دست داده است.

 بازیگری: استفاده از حرکت بازیگران و راهنمایی آنان به جای راهبریشان، و استفاده از میزانسن های دو نفره برای ایجاد شرایط عاطفی میان اشخاص که خاص میزانسن های اروپایی است. و استفاده از چهره ی خاص بازیگران با توجه به نقش شان؛ مثل چهره فرشته گونه ی ایرنه ژاکوب و نگاه معصومانه ی او در نقش والنتین و یا ژان لویی ترنتینیان در نقش قاضی عبوس در قرمز.

 موسیقی و صدا:موسیقی گاه مرثیه گونه(زندگی دوگانه ورونیکا) و گاه مضطرب کننده و شوک آور (آبی ) که در مجموع هم تُنال و هـم اَتُنال است . مثلا در فیلم آبی با بهتر شدن لحظه به لحظه ی ژولـی ، نت های موسیقی هم شفاف تر می شوند، تا جایی که در پایان کاملا اشکار و واضح می گردد.

 دکور:دکور در سینمای کیشلوفسکی به اندازه ی لوکیشن ها مطرح نیست. و بیشتر به گونه ای مدرن و غیر کلاسیک در خارج از استودیو مفهوم پیدا می کنــد. نگاه کنید به ساختمان های افتتاحیـــه ی ده فرمان که شروع همه آنها از یک ساختمان چند طبقه است ، و دوربین با حرک تیلت (از پایین به بالا) ما را وارد یک خانه می کند.

 نمادها:استفاده از شیشه به دلیل شفافیت آن به عنوان فواصلی نامرئی مابین روابط انسان ها ، حضوری غیر محسوس دارد. و یا پوست درخت در سکانس پایانی فیلم زندگی دوگانه ورونیکا و لمس آن توسط ورونیکا با کات به کارگاه نجاری پدر او می تواند نماد بازگشت او به خانه (لهستان) باشد.

 به نقل از فصلنامه فارابی- سعید احمدی

 

نوشته شده توسط تیموتی در 15:54 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

مردی که قصه هایش را گفت...

 

 

می توانم یک صندلی بردارم،یک بسته سیگار ، یک فنجان قهوه و شروع کنم به خواندن. کتاب های زیادی هست که فرصت خواندن شان را نداشته ام و کتاب های دیگری که می خواهم برای چهارمین بار یا هفتاد و چهارمین بار بخوانم. این کار تا پایان عمر برایم کافی است.

کیشلوفسکی - گفت و گو با مجله پوزیتیف

 

 

کریستف کیشلوفسکی سیزدهم مارس 1996 درگذشت. در سال هایی که همه بزرگان سینمای ممتاز اروپا مرده بودند یا گوشه عزلت گزیده و از مرگ سینما دم می زدند، کیشلوفسکی یک تنه پرچم سینمای پیشرو و روشنفکر اروپا را بر دوش کشید. کیشلوفسکی در فیلم هایش بن بست های ذهنی انسان معاصر را بازتاب می داد. آدم های آثار او شرایط دنیای معاصر و روابط پیچیده و گاه متناقض اجتماعی آن را نمی شناسند و از وفق دادن خود با زمانه در می مانند. وادی داستان های کیشلوفسکی ، وادی حیرت است.حیرت از فعل و انفعالات جامعه بشری نیمه دوم قرن بیستم. جهان آلوده به وضعیت پست مدرن  این آدم ها را جا گذاشته و از آنان عبور کرده است.ناتوانی آدم های کیشلوفسکی در مواجهه با تیره روزی ها و تلخ کامی ها ، عامل اصلی جذابیت دراماتیک آن هاست. بعضی هایشان آن قدر درویش مسلک و دور از هیاهوی زمانه اند که هنگام وقوع حوادث ناگوار، در نشان دادن واکنشی متناسب ناتوان می مانند. به همین دلیل پا پس می کشند و در لاک انزوایی خودخواسته فرو می روند.آن ها حتی اگر همسر یا معشوقی نیز داشته باشند ، باز تنهایند. تنهایی در فیلم های کیشلوفسکی تسکین دهنده دردها  و ناکامی های روحی است.

اغلب فیلم های کیشلوفسکی را نمی توان بی توجه به نام های نامتعارفشان دید. آزادی، برابری و برادری به عنوان سه مفهوم و هنجار تاریخی و اجتماعی و شعارهای انقلاب کبیر فرانسه، که هر کدام را یکی از رنگ های پرچم این کشور نمایندگی می کند. آبی رنگ آزادی است، سفید نشانه برابری و سرخ برادری را معنا می کند.هر چند که در چند سال اخیر، شورش های خیابانی جوانان و مهاجران معترض در اغلب شهرهای فرانسه، این مفاهیم اخلاقی را بدجوری در مهد دموکراسی زیر سؤال برده است. یا ده فرمان پیامبر یهود که منشور اخلاقی جوامع بشری با دیدگاه مذهبی است.

کیشلوفسکی دو عنصر جبر زمانه و نسبی بودن اصول اخلاقی در موقعیت های متفاوت( در عصر تردید نسبت به همه آموزه های اخلاقی دوران کهن) را به چالش کشید.

حزب کمونیست لهستان تا اواسط دهه هشتاد کیشلوفسکی را به عنوان یک فیلمساز دگر اندیش تحمل کرد. اما پس از آن همانند بسیاری دیگر از هنرمندان و روشنفکران آن دیار، عرصه را بر او تنگ ساخت تا عاقبت فیلمساز به تبعیدی خودخواسته تن دهد. در فیلم های اولیه کیشلوفسکی ( دوران فیلمسازی در در لهستان) پرسوناژ ها در مقابله با ناملایمات و شکست های زندگی اغلب به زانو در می آیند و فرو می پاشند.اما در دوران فعالیت در فرانسه با شخصیت هایی همچنان زخم پذیر و در عین حال آبدیده مواجهیم.بیشتر این شخصیت ها عاقبت سر از خاکستر بر آورده و به شیوه خود با رنج ها کنار آمده و بر تلخ کامی ها فائق می آیند.

آدم های کیشلوفسکی در برقراری ارتباط با دیگران ناموفق اند، به سختی به کسی اعتماد می کنند و بسیار دیر و دشوار اخت می شوند. حتی ابراز عشق و مهرورزی آنها چنان فاقد احساس و بی روح است که انگار از ســـردی و گرمی هـــوا سخن می رانند. حال آنکه تلاطمـــی در عمـــق روح و وجودشان حکــم فرماست.

 

                   کریستف کیشلوفسکی

 

 

همین آدم های تنها بعضاً بسیار مشتاق سرک کشیدن به خلوت دیگرانند. به عنوان نمونه جوان چشم چران « فیلمی کوتاه درباره عشق» ، پیرمردی که به استراق سمع مکالمات تلفنی همسایگان می پردازد« قرمز»  و یا ژولی که پس از شنیدن سر و صدایی در راهرو از آپارتمان بیرون می آید و پشت در می ماند و کنجکاوانه به رابطه دو تا از همسایه ها پی می برد« آبی».

کیشلوفسکی روزگاری خود را به همراه فیلمسازان لهستانی هم نسلش همچون آنی یژکا هولاند « نسل سینمای پریشانی روحی» می خواند و سینمای خود و هم فکرانش را پاسخی به ریاکاری های اجتماعی و سیاسی می دانست. اما بعد ها در فرانسه پیام های اجتماعی و شعار های سیاسی در سینما را به سخره گرفت و گفت: « می شود آواز خواند، قصه نوشت و نقاشی کشید و پیام داد. لزومی ندارد که آدم نارضایتی اش را حتماً با زبان فیلم بیان کند.»

کیشلوفسکی  در اوایل دهه هفتاد فعالیت حرفه ای در سینما را با مستندسازی آغاز کرد و از همان زمان تا فیلم های بلند داستانی متأخرش بر فضیلت زندگی در زمان حال و فراموشی گذشته و آینده پای فشرد. حتی یک مورد بازگشت به گذشته (فلاش بک) را در فیلم هایش به خاطر نمی آورم. هر چند تک وتوک شخصیت های نوستالژیک و خاطره باز در فیلم هایش ، گذشته را از خلال تماشای فیلم های ویدئویی باز می یابند و زنده می کنند.

شخصیت های مهم فیلم های کیشلوفسکی همگی آرزوهای بزرگی در سر داشتند که برآورده نمی شد. عشق هایی ورزیدند که فرجامی در بر نداشت. حتی تن به قتل  بی هدف و روسپی گری دادند تا به تطهیر روحی برسند. اما دست پنهان و آشکار سرنوشت مقدر بر زندگی شان حکم راند و سرنوشت آنان را رقم زد. آدم های کیشلوفسکی مقهور دست تقدیر می شوند و بر آن گردن می نهند.

کیشلوفسکی حزن و اندوه شخصیت هایش را با چنان وسواس و دقتی  می پروراند و به تصویر می کشید که در عین درونی بودن و سادگی کنش ها، از یاد نرفتنی به نظر می رسند. نگاه ویژه به زنان و روانشناسی رفتار ها، کردارها و اندیشه های زنانه تخصص ویژه اوست و پس از او تنها پدرو آلمودوار، فیلمساز شهیر اسپانیایی در این وادی و در کسوت یک فیلمساز مرد ، به توفیق فراوان دست یافته است.

قرینه سازی و همزاد پردازی های مکرر از دیگر مؤلفه های تثبیت شده آثار کیشلوفسکی است. آدم های محبوب او بازتاب کردار خود را همچون آینه ای در چهره و رفتار دیگران می بینند. باز تولید کردار آدم ها در قبال  یکدیگر بخشی از نگاه قضا و قدری این فیلمساز را به رخ می کشد. او انسانی مرگ آگاه و مرگ اندیش بود. صحنه مرگ و مراسم تدفین در فیلم هایش زیاد می بینیم. اما اغلب نزدیکترین فرد به فردِ در گذشته ( و گاه خود متوفی!) در مراسم تدفین غایبند. این غیاب خواسته یا ناخواسته از کشش تراژیک بسیاری برای کیشلوفسکی و فیلم نامه نویس ثابت و دوست صمیمی اش کریستف پیسویچ برخوردار بود.در آماتور راننده جوان یک ماشین حمل اجساد از فرط اندوه در تشییع جنازه و تدفین مادرش حضور نمی یابد. در آبی ، ژولی(با بازی درخشان ژولیت بینوش) به دلیل بستری بودن در بیمارستان ، مراسم تدفین همسر و فرزندش را از روی یک فیلم ویدئویی که یک دوست خانوادگی(که در نهانخانه دلش، دلباخته ژولی است)گرفته ، می بیند. در سفید ، کارول برای بازگرداندن معشوق بی وفا، مراسم تدفین ساختگی خودش را ترتیب می دهد و از دور شاهد ماجراست. در لحظه مرگ و خاکسپاری خاطرات، آدم ها تنهای تنهایند.

کیشلوفسکی در پیش پا افتاده ترین و بی اهمیت ترین جزئیات زندگی ملال آور و روزمره کشش های دراماتیکی می دید که قطعاً دیگران از درک و به تصویر کشیدنش عاجز بودند. وگرنه جا و بی جا در آثارشان از آن بهره می جستند. او از هر کدام از این جزئیات به دنبال نماد و نشانه ای برای اثبات وجود و ادامه داشتن زندگی  در عین حال ملال و بیهودگی ، می گشت. پیرزنی علیل و سلخورده که به دشواری و با سماجت قصد دارد یک بطری خالی را درون سطـــل های زباله کنار خیبان بینـدازد و عاقبت هـــم موفق نمی شود«آبی»، مرد بیماری که در بستر مرگ آن قدر به یک حشره گیر کرده در لیوان زل می زند تا عاقبت حشره خود را نجات می دهد«ده فرمان- فرمان دوم»، ورونیکا از پنجره پیرزنی را می بیند که به دشواری کیسه های خریدش را حمل می کند و فریاد می زند  تا پیرزن صبر کند که او برود و کمکش کند و عاقبت هم به کمک او نمی رود« زندگی دوگانه ورونیکا». از این دست نمونه ها در آثار کیشلوفسکی فراوان به چشم می خورد.

فیلم های کریستف کیشلوفسکی در کنار فیلمنامه های درخشان ، از غنای بصری فوق العاده ای نیز بهره جستند. کمپوزیسیون های هنرمندانه در قاب بندی های خیره کننده تصاویر از دیگر نکات به یادماندنی آثار اوست.او مردی کمال گرا بود که در سال های پایانی عمر، سینما را قادر به بازگویی و بازتولید همه ایده ها و اندیشه هایش نمی دید. این عقیده را بارها نوشت و گفت  و ادبیات را تنها واسطه خلق جهان های تازه دانست. کوتاه مدتی پیش از مرگ در مصاحبه ای اعلام بازنشستگی خودخواسته کرد و گفت:

 

« ... قصه هایم را گفته ام. وقت آن است که کنار پنجره بنشینم، در حال تماشای آنچه در بیرون می گذرد ، سیگار دود کنم و مرگ را انتظار بکشم.»

 

 

 

 

به نقل از فصلنامه سینما و ادبیات – مازیار فکری ارشاد

 

نوشته شده توسط تیموتی در 15:48 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

نابغه لهستانی

 

کریستف کیشلوفسکی ( Krzysztof Kieślowski ) متولد ۲۷ ژانویه سال ۱۹۴۱ در ورشو،  کارگردان مشهور لهستانی که در جهان بیشتر با فیلمهای سه‌ رنگ و ده‌ فرمان شناخته می‌شود.

 

جوانی

 

کیشلوفسکی در شهر ورشو به دنیا آمد و در چند شهر کوچک رشد کرد. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت . در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی ، وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد ؛ چون ، یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود ؛ اما ، آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود ، پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.

ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسه فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.

او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً ‌زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.

 

 

 

مستندها

 

مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلمسازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت ، تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهد انداخت. فیلم تلویزیونی او «کارگران ۷۱» که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد.

پس از «کارگران ۷۱» او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم «شرح حال» ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند.

او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور «کارگران ۷۱» که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمتهایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود. فیلم داستانی ، به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد.

 

فیلمسازی در لهستان

 

اولین فیلم غیر مستند او «کارکنان» (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او «اثر زخم» هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. «کارکنان» درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و «جای زخم» تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته با صراحت ،  بیان نمی‌شد.

«Camera Buff» ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و Blind Chance ساخته ۱۹۸۱ فیلمهایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معتقد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور ، فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلمهای او در این دوران شد البته اگر سانسور نمی‌شد. (فیلم Blind Chance تا شش سال پس از ساخت نمایش داخلی نداشت.)

«بی‌سرانجام» (۱۹۸۴) شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. نمایشگر دادگاههای سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنیو پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند در همین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پرایزنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود. موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی.

«ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد.

 

فیلمسازی در خارج از لهستان

 

چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند.

اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند.

 

 

درگذشت

 

کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او ، همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند.

او ، پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند. در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او ، همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستف ویرزبیکی ساخته شده‌است.

اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» ، «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

کارگردان و بازیگر لهستانی «جرزی اشتوهر» که در چند فیلم او بازی کرده بود و فیلمنامه‌نویس اصلی Camera Buff نیز بود اقتباس خودش را از فیلمنامه فیلم نشده «حیوان بزرگ» در سال ۲۰۰۰ به فیلم درآورد.

 

 

فیلمشناسی

 

 

مستندها:

 

از شهر اودز ۱۹۶۹

من سرباز بودم ۱۹۷۰

کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱

زیرگذر ۱۹۷۳

عشق اول ۱۹۷۴

شرح حال ۱۹۷۵

بیمارستان ۱۹۷۶

آرامش ۱۹۷۶

نمی‌دانم ۱۹۷۷

از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸

Talking Heads  ۱۹۸۰

ایستگاه ۱۹۸۰

روز کاری کوتاه ۱۹۸۱

 

فیلم ها:

 

کارکنان ۱۹۷۵

جای زخم ۱۹۷۶

Camera Buff سال ۱۹۷۹

Blind Chance سال ۱۹۸۱

بی‌سرانجام ۱۹۸۴

ده ‌فرمان ۱۹۸۸

فیلمی کوتاه درباره کشتن ۱۹۸۸

فیلمی کوتاه درباره عشق ۱۹۸۸

زندگی دوگانه ورونیکا ۱۹۹۰

سه رنگ: آبی ۱۹۹۳

سه رنگ: سفید ۱۹۹۴

سه رنگ: قرمز ۱۹۹۴

 

 

 

برگرفته از دایرةالمعارف آن لاین ویکی پدیا

 

ویرایش متن : مصطفی درویشی

 

نوشته شده توسط تیموتی در 15:39 |  لینک ثابت   • 
Balatarin