تبليغاتX
چیزی شبیه آن

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

سیصد

              

 

کمپانی سازنده: برادران وارنر

درجه نمایش: R ( زیر 17 سال همراه والدین)

کارگردان: زاک اسنایدر

نویسندگان: زاک اسنایدر ، کورت جانستاد

موسیقی: تایلر بیتس

فیلمبرداری: لاری فانگ

تدوین: ویلیام هوی

تهیه کنندگان: جیانی نوناری، مارک کنتون، برنی گلدمن، جفری سیلور

بودجه:  65 میلیون دلار

تاریخ اکران: 9 مارس 2007

مدت زمان : 117 دقیقه

زبان: انگلیسی

محصول: آمریکا

 

بازیگران:

 

جرارد باتلر........................................لئونیداس ، پادشاه اسپارت

لنا هدی........................................... ملکه گورگو ، همسر لئونیداس

دیوید ونهام....................................... دیلیوس ، راوی

رودریگو سانتونو............................... خشایارشاه ، پادشاه ایران

ونسنت رگان.................................... کاپیتان آرتیمیس

مایکل فسبندر..................................استلیوس

 

 

 

بریم سر اصل مطلب...

 

این روزها در میان سینمائی ها دو موضوع بیش از دیگران جلب توجه می کند. یکی مرگ ناگهانی رسول ملاقلی پور کارگردان و هنرمند متعهد کشورمان و دیگری که به نوعی مورد قبلی را تحت شعاع قرار داده، موضوع اکران فیلم ضد ایرانی 300 محصول جدید کمپانی برادران وارنر است. در طول این چند سال هالیوود توجه بیشتری نسبت به ایران و ایرانیان از خودش نشان داده است که تقریباً  همه شان چهره ای منفی و شکست خورده از ایرانیان به نمایش می گذاشتند.

ما هنوز فیلم تصادف ساخته پل هاگیس را فراموش نکردیم. یک ایرانی بدبین، پرخاشگر و عقب افتاده که در جامعه مدرن ایالات متحده لباس هایی مثل روستاییان می پوشد؛ یا با اسلحه ای در دست در مقابل پرچم آمریکا نشان داده می شود.

یا فیلم خانه ای از شن ومه که مستقیماً به یک خانواده ایرانی ساکن در آمریکا می پردازد که با وقوع انقلاب اسلامی آواره دیار غربت شده اند؛ ولی، هنوز خاطره وطن را در ذهن دارند.

 

اما فیلم 300 با دو فیلم بالا تفاوت مهمی دارد. اگر تصادف و خانه ای از شن ومه به ایرانی در جامعه معاصر می پردازند؛ ولی، داستان فیلم 300 به چند هزار سال پیش بازمی گردد. درست است که آنها در حال تحریف تاریخ و تمدن ما هستند؛ ولی، به نظر شما کدامیک خطرناک ترند؟ تصویری که برخاسته از جامعه امروز است یا تصویری که مربوط به چند هزار سال پیش است.

 

فیلم 300 آخرین ساخته زاک اسنایدر که از روز جمعه به اکران عمومی درآمده ؛  در اولین هفته نمایشش به فروش بسیار خوبی دست پیدا کرد. 70 میلیون دلار برای این فیلم ضد ایرانی که بر اساس  یک کمیک بوک از فرانک میلر ساخته شده است، رقم کمی نیست. این میزان فروش نشان دهنده محبوبیت فیلم است که تا حدودی به این احتمال که فروش جهانی فیلم هم به همین خوبی باشد؛  یقـــینی می بخشد.

 

بعضی از دوستان پیشنهاد بمب گوگلی داده اند که با توجه به شرایط فعلی ، چندان نباید به موفقیت اش امیدوار بود چراکه بسیاری از منتقدان نیز فیلم را ستوده اند و حتی برخی از چهار ستاره به آن چهار ستاره داده اند. از نگاه دیگر،  نباید بیش از حد نگران بود چون اکثر تماشاگران به خاطر کیفیت و سبک جلوه های ویژه به تماشای فیلم می نشینند و این به معنای تأیید محتوای فیلم نیست.

 

 

داستان

 

به موضوع نبرد ترموپیل بین سپاه ایران در زمان خشایارشاه با سپاه یونان در زمان لئونیداس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد می‌پردازد. این نبرد به ادعای داستان و فیلم در تنگه ترموپیل در نزدیکی آتن رخ داده و وانمود شده‌است که در آن ۳۰۰ نفر از رزم آوران اسپارت در برابر سپاه یک میلیونی خشایار شاه مقاومت می‌کنند. در این نبرد که حدود سه روز به طول می انجامد ، ارتش امپراتوری هخامنشی در برابر ۳۰۰ جنگجوی اسپارتی در تنگه ترموپیل متوقف شد و تنها زمانی توانست آنها را شکست بدهد که در اثر خیانت، یک یونانی راه دیگری برای دور زدن آنها و محاصره اسپارتی ها یافت.

 

 

 درباره کارگردان

 

زاک اسنایدر، متولد 1 مارس 1966 ، کشور آمریکاست.  کارش را با کارگردانی و فیلمبرداری کلیپ های موسیقی و تجاری آغاز کرد.

 

او که برای کسب تجربه به نقاط مختلف دنیا سفر می کرد سرانجام با ساخت اولین فیلم بلندش رستاخیز مردگان ، به جمع سینماگران هالیوودی پیوست. سبک اسنایدر در این فیلم توانست هم موفقیت تجاری و هم نقدهای مثبت منتقدان را برایش به ارمغان بیاورد. حتی طرفداران فیلم اصلی هم از بازسازی او استقبال مثبتی کردند.

 

فیلم بعدی او همین فیلم 300 است که در مارس 2007 به نمایش درآمد و توانست نقدهای متفاوتی را از آن خود کند؛ برخی سبک و صحنه های اکشن آن را ستودند و بعضی آن را به تمسخر گرفتند.

 

فیلم نگهبان براساس رمان گرافیکی آلن مور، پروژه بعدی اسنایدر برای کمپانی برادران وارنر است که در سال 2008 به نمایش در خواهد آمد.

 

فیلمشناسی:

 

رستاخیز مردگان(2004)

300                   (2007)

نگهبان               (2008)

 

 

 

 

دیالوگ ها

 

لئونیداس ، پادشاه اسپارتی ها  در صحنه های مختلف فیلم:

 

 

Give them nothing! But take from them everything!

بهشون هیچی ندین! اما همه چیز رو ازشون بگیرین!

 

Spartans! Ready your breakfast and eat hearty, for tonight we dine in Hell!

اسپارتی ها! صبحانه تون رو آماده کنید و مقوی بخورید, امشب شام را در جهنم می خوریم!

 

A new age has come, an age of freedom. And all will know that 300 Spartans gave their last breath to defend it.

عصر جدیدی فرا رسیده, عصر آزادی. همه خواهند فهمید که 300 اسپارتی تا آخرین نفس از آن دفاع کردند.

 

This... is where we fight! This... is where they die!

این... جایی است که می جنگیم! این... جایی است که می میریم!

 

The world will know that free men stood against a tyrant, that few stood against many.

دنیا خواهد دانست که مردانی آزاد علیه یک ستمگر مقاومت کردند, تعداد اندکی مقابل تعداد زیادی ایستادگی کردند.

 

--------------------------------

 

خشایارشاه ، پادشاه ایران :

 

Cruel Leonidas demanded that you stand. I require only that you kneel.

لئونیداس ظالم از شما خواسته که مقاومت کنید. من فقط از شما می خوایم زانو بزنید.

 

 

-------------------------------

 

سرباز ایرانی: اسپارتی ها ، سلاح تون رو زمین بذارید.

لئونیداس: ایرانی ها ، بیایید و  اونا رو بگیرید.

---------------------------------------

 

 

فرستاده ایرانی: یک هزار ایرانی از امپراطوری ایران به سمت شما می آیند! نیزه های ما خورشید را خواهد پوشاند!

استلیوس:[ لبخندزنان] پس ما در سایه می جنگیم.

 

 

---------------------------------------

 

[ لئونیداس شمشیرش را به طرف فرستاده ایرانیان گرفته که پشتش یک چاه عمیق است]

 

فرستاده ایرانی:مرد دیوانه! تو یه دیوانه ای!

لئونیداس: زمین و آب... مقدار زیادی از هر دو رو  اون پایین پیدا می کنی...

فرستاده ایرانی: هیچ کس , ایرانی یا یونانی , هیچ کس فرستاده ها رو تهدید نمی کنه...

لئونیداس: تو , تاج ها و سرهای پادشاهان شکست خورده یونانی را به شهر من آوردی. تو به ملکه من توهین کردی. تو افراد من رو به بردگی و مرگ تهدید کردی! آه , من کلماتم رو با دقت انتخاب کرده ام , ایرانی. شاید بهتره تو هم همین کار رو بکنی.

فرستاده ایرانی: این کفره! این دیوانگیه!

لئونیداس: دیوانگی؟... این اسپارتانه!

 

[ فرستاده ایرانی را با یک لگد به داخل چاه می اندازد.]

 

 

------------------------------------

 

 

 

ناگفته ها

 

 

* مارک کرونان ، فیلم را چیزی بین گلادیاتور و ارباب حلقه ها ولی با سبکی دیگر توصیف می کند.

 

* ای. او . اسکات از نیویورک تایمز ، فیلم را به اندازه اپوکالیپتو خشن می داند و دو برابر فیلم گیبسون ، احمقانه.

 

* زاک اسنایدر ادعا کرده که 90 درصد اتفاقات فیلم از نظر تاریخی درست هستند. فقط کمی در نمایش آنها زیاده روی شده است. ولی خیلی از  آدم های فیلم حقیقی هستند.

 

 

 

 

 

لینک های مرتبط

 

دانلود تریلر فیلم 300                      

 

خشایارشاه که بود؟ 

 

امضای طومار  اعتراض   

 

تصاویر بیشتر از فیلم

 

یک نوشته و دیدگاه منطقی

 

                   

 

نوشته شده توسط تیموتی در 13:32 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

جمعه هجدهم اسفند 1385

عروس مرده

 

 

 

 

در یکی از صحنه های فیلم فرانسوی « ساکت شو! » ، ژرار دوپاریو در حال فرار از دست پلیس به طور ناگهانی وارد یک سالن سینما می شود. سالن پر از بچه هایی است که رو به پرده میخکوب شده اند و می خندند. دوپاریو  روی یکی از صندلی ها ، کنار بچه ها می نشیند و بلافاصله خنده هایش شــــروع می شود. حتی موقعی که پلیس ها او را در میان جمعیت پیدا می کنند و می برند ، او دائماً به طرف پرده برمی گردد و خنده هایش را ادامه می دهد. سپس با قطع شدن نما به پرده می بینیم که یک فیلم انیمیشن ( عصر یخبندان ) در حال نمایش دادن است.

 

همین صحنه کوتاه می تواند جایگاه امروزی سینمای انیمیشن را در دنیا نشان دهد. گونه ای که دیگر به کودکان اختصاص ندارد و می تواند هر بزرگسالی را که گذری به تماشایش می نشیند ؛ مجذوب کند.

 

دیگر دنیای انیمیشن  منحصر به  انیمه های ژاپنی نیست و ما مجبور به تماشای بی شو جو ها( در انــیمه های  ژاپنی به دختران بسیار زیبا گفته می شود ) و یا بی شو نن ها ( پسران خوش قیافه) نیستیم.

 

امروزه زبان انیمیشن ، زبان ایجاز و سادگی است که همین امر باعث می شود تا شخصیت ها هم هماهنگ با فضای کلی کار ساده ، جذاب و بدیع باشند. شخصیت ها باید همگی از معیار های جهانی تبعیت کنند و از این رو شخصیت های بامزه ، زشت و زیبا همگی می توانند در آثار انیمیشنی به یک اندازه حضور داشته باشند و نقش ایفا کنند.

 

تیموتی ویلیام برتون ، انیماتور سابق کمپانی دیزنی که بیشتر به خاطر فیلم های نامــتعارف و عجیبــش شناخته می شود؛ هر از چند گاهی به دنیای مورد علاقه اش؛ یعنی، انیمیشن سر می زند و اثری جالب توجه خلق می کند.

دنیای آثار برتون، مخلوطی از داستان های عاشقانه پریان، فضاهای گوتیک و یا ویکتوریایی تحت تأثیر رمان های چارلز دیکنز، فیلم های ترسناک سیاه و سفید درجه دوی قدیمی همراه با کلی ایده های غریب و تخیلات بی حد و مرزی است که کابوس های جذاب و بامزه ای می سازند.

 

با وجود اینکه ما ، برتون را بیشتر به خاطر فیلم های فانتزی و ترسناکش می شناسیم ولی باید بدانید که  او کارش را با یک انیمیشن عروسکی کوتاه ایست حرکتی(Stop - Mation)  با نام وینسنت شروع کرده  و در طول دوران فعالیتش سعی کرده در کنار ساخت فیلم ، ساخت انیمیشن را نیز ادامه بدهد.

 

عروس مرده ،  یک انیمیشن 76 دقیقه ای که همه عناصر دوست داشتنی فیلم های برتون را در خـود دارد ؛ فضاسازی های ترسناک ، طنز سیاه ، حال و هوای ویکتوریایی و انبوهی از جسد ها و مردگان جذاب و دیدنی همراه با موسیقی خیال انگیز دنی الفمن.

 

برتون ،  در این فیلم ما را در برابر دو دنیای مختلف قرار می دهد. دنیای آدم های زنده و دنیای آدم های مرده. در همان نگاه اول می توان به تفاوت های بسیار این دو جهان پی برد.

 

دنیای آدم های زنده ، دنیایی سرد ، سیاه و ساکن و پر از قوانین خشک و بی روح است؛ اما ، در طرف دیگر شاهد دنیایی هستیم که شاد و پرجنب و جوش و پرتحرک است.

 

به نظر من ، فضاهای دنیای زنده ها شبیه حال و هوای فیلم اسلیپی هالو و در مقایسه با انیمیشن قبلی برتون؛ یعنی،  کابوس قبل از کریسمس یک سر و گردن بالاترست. اگرچه مارک جانسون اینجا هم به کمک برتون آمده ولی مشخص است که در کار بیشتر سلیقه برتون تأثیر داشته است.

 

برخلاف آنچه که از فیلم های ایست- حرکتی انتظار داریم ، حرکات عروسک های فیلم هم بسیار نرم و  هم طبیعی به تصویر کشیده شده اند.

 

گرچه این فیلم یک شاهکار تمام عیار نیست؛ ولی، در جایگاه خودش اثری قابل قبول به حساب می آید.

نوشته شده توسط تیموتی در 17:27 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

پنجشنبه دهم اسفند 1385

برندگان اسکار معرفی شدند!

 

لیست کامل برندگان به شرح زیر است:

 

 

بهترين فيلم
مرده

 

بهترين کارگردان
مارتين اسکورسيزی


بهترين بازيگر نقش اول مرد

فارست ويتاکر: آخرين پادشاه اسکاتلند

بهترين بازيگر نقش اول زن
هلن ميرن: ملکه

بهترين بازيگر نقش مکمل مرد
آلن ارکين:  لیتل ميس سانشاین

 
بهترين بازيگر نقش مکمل زن
جنيفر هادسن: دختران رويايی

بهترين فيلم زبان غير انگليسی
زندگی ديگران- آلمان

 

بهترين انيميشن بلند
پاهای شاد


بهترين فيلمنامه اقتباسی
مرده


بهترين فيلمنامه اريجينال
لیتل ميس سانشاین

بهترين موسيقی
بابل

بهترين ترانه
حقيقت تلخ - خواننده: مليسا اتريج

بهترين جلوه های ويژه
دزدان دريايی کارائيب: صندوقچه مرد مرده

بهترين فيلمبرداری
هزارتوی پن

 

 

بهترين کارگردانی هنری
هزارتوی پن

بهترين انيميشن کوتاه
شاعر دانمارکی

بهترين فيلم کوتاه
داستان کرانه باختری

بهترين طراحی لباس
ماری آنتوانت

 

بهترين گريم
هزارتوی پن


بهترين ترکيب صدا
دختران رويايی

بهترين صداگذاری
نامه های ايوو جيما

بهترين تدوين
مرده

 

بهترين فيلم مستند بلند
حقيقت تلخ

بهترين فيلم مستند کوتاه
خون محله يينگژو

 

اسکار افتخاری

انیو موریکونه

 

 

 

 

نوشته شده توسط تیموتی در 14:6 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

یکشنبه ششم اسفند 1385

جاده مالهالند

درست سه سال پیش ، خبری خواندم که باورش برایم بسیار سخت بود. منتقدین روزنامه گاردین ، دیوید لینچ را به عنوان بزرگترین کارگردان زنده دنیا انتخاب کرده بودند. آن هم با وجود دیگرانی چون مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا و... انتخابی دیگر که برای چندمین بار ، این فرضیه را که داستان جدید وجود ندارد و فقط روایت جدید هست را تقویت کرد. چون فقط روایت جدید هست پس هر کارگردانی که بهتر و بدیع تر روایت کند ،  بزرگتر است.

 

شاید جدی ترین دغدغه تماشاگران فیلم های دیوید لینچ ، ترس از نفهمیدن این فیلم ها باشد. اینکه در پایان با چهره ای خالی از رضایت بگویند: « تموم شد؟!! همین بود.»

 

دیوید لینچ را نماینده سینمای سوررئال می دانند. سینمایی که روایت خطی در آن وجود ندارد و داستان  را به شکلی غیرکلاسیک روایت می شود. سینمایی ضدساختار، ضدقصه که پیچیدگی عجیبی بر آن حکمفرماست.

قرار گرفتن صحنه های باربط و بی ربط در کنار هم ، گاه بیننده را کلافه می کند. لینچ، شعار نمی دهد؛ با صراحت هم حرف نمی زند. او فقط نشان می دهد. با رازآلود کردن بعضی از صحنه ها آشکارا بیننده را به تماشای دوباره اثر و تفکر درباره آن دعوت می کند. خود لینــچ هم به این حقیقت اعتراف مـــی کند که نمی توان با تماشای فقط یک بار آثارش ، آنها را درک کرد.

 

سینمای او به معنای واقعی کلمه تفکر برانگیز نیست؛ ولی نمی توان از جنب وجوشی که در فکر و ذهن بیننده می اندازد؛ چشم پوشی کرد. شاید چیزی که دیویــد لینچ را در میان کارگردانان دیگر ، شاخــص می سازد؛ نوع پرداخت و روایتگری اش باشد. مشخصه ای که در این فیلم هم به نحو بارزی می توان دید.

جاده مالهالند یک فیلم پست مدرن است؛ زیرا ، از دو ویژگی مهم این گونه آثار پیروی می کند:

 

الف ) شکستن قوانین مربوط به روایت متعارف و ایجاد روایتی نو .

ب  )  عدم وجود واقعیت مطلق و یکپارچه.

                                

 

       

         

 

در این فیلم با دو روایت مواجه هستیم. روایت اول که حدود سه چهارم زمان فیلم را تشکیل می دهد که بعد از تماشای فصول پایانی فیلم اصلاً امیدی به آن نیست. جابه جایی شخصیت ها و بازیگران ، می تواند به راحتی بیننده را گمراه کند و گیج نگه دارد. در واقع ما تا دقیقه 117 فیلم ، مخاطب داستانی بوده ایم که شخصیت اصلی بر اساس میل خود و از طریق ذهنش روایت می کرده است.

 

همانطور که پیشتر گفته شد؛ فیلم های دیوید لینچ نیاز به دوباره بینی دارند تا فهمیده شوند. علاقه او به دشوارسازی باعث شده تا مفاهیم مختلف و گوناگونی را بتوان از فیلمهایش برداشت کرد.

 

اما واقعاً جاده مالهالند چیست؟ یک عاشقانه نافرجام درباره دو زن که با کشته شدن زن خیانتکار و خودکشی زن دیگر خاتمه می یابد.

یا می توان آن را نقدی بر نظام خفقان آور هالیوود دانست که روی زشت و ظالم سینمای آمریکا را آشکار می کند.

از سوی دیگر ، فیلم یک اثر سوررئال است که فقط روی روایتش تأکید می کند و متظاهرانه پیچش هایش را به نمایش می گذارد.

 

من آشنایی چندانی با سینمای لینچ ندارم ولی با تماشای همین فیلم هم می توان فهمید که فیلم های او بیشتر شبیه معماهای تو در تویی هستند که هیچ کس به جز خود طراح نمی تواند به آنها پاسخ کامل بدهد.

 

نوشته شده توسط تیموتی در 15:50 |  لینک ثابت   • 
Balatarin

پنجشنبه سوم اسفند 1385

ماهی بزرگ

 

پخش کننده : کلمبیا پیکچرز

تاریخ اکران: 10 دسامبر 2003

مدت زمان  : 125 دقیقه

زبان         :   انگلیسی

بودجه فیلم : 000 000 70 دلار

فروش در گیشه : 867 432 66 دلار

درجه بندی :  PG-13

 ژانر        :  فانتزی ، عاشقانه ، درام ، کمدی

 

بازیگران:

 

ایوان مک گریگور..................................... ادوارد بلوم(جوان)

آلبرت فینی ...........................................  ادوارد بلوم(پیر)

بیلی کراداپ........................................... ویل بلوم

جسیکا لنگ............................................ ساندرا بلوم(پیر)

هلنا بونهام کارتر..................................... جنی ( جوان / پیر)

 

نویسنده: جان آگوست

 

کارگردان : تیموتی ویلیام برتون

 

 

از آن دسته  فیلمسازانی است که سبک و روش خاص خودش را دارد و بیشتر آثارش تخیلی و فانتزی هستند. او دلبستگی عجیبی نسبت به دنیاهای وهم آلود و ترسناک دارد. بعضی می گویند برای بچه ها می سازد و دوست دارد در همان حال و هوای بچگی اش باقی بماند. عاشق انیمیشن های نامتعارف و هیولاهای داستان های پریان است. آن قدر در کارش اعتبار کسب کرده که اسمش را در ابتدای( ولی برای ما ایرانی ها انتهای) نام فیلمهایش می آورند( عروس مرده ی تیم برتون).

حال شما قضاوت کنید، کارگردانی با چنین سبک و روشی، فیلمهایش چه قدر جای نقد دارد، آن هم نقد محتوایی و جدی.

در اصل، آثار برتون برای کسانی ساخته شده اند که از واقعیت زندگی خسته اند و می خواهند به دور از دغدغه های روزمره ، ساعتی را با تخیل و خیال پردازی بگذرانند. البته تخیلی که از کمترین پیچیدگی ممکن برخوردار باشد.

ماهی بزرگ با دیگر آثاری که برتون روی آنها کار کرده ، متفاوت است. مهمترین دلیل شاید این باشد که برتون این بار به مقوله داستان از دیدی تازه نگاه می کند و به طور کامل به آن توجه کرده است. بیشتر شبیه یک شوخی است اگر بگوییم فیلم داستان منسجمی دارد؛ در حالی که می دانیم اساساً مضمون فیلم درباره داستان پردازی و روایت بر پایه تخیل است.

در آثار قبلی برتون توجه بیش از اندازه او بر دکور و ایجاد فضاهای گوتیک و فانتزی ، او را از داستان هایی که قرار بودند در دنیایش جاری شوند غافل کرده بود. اما در این فیلم ، برتون داستان را هدف قرار می دهد چراکه خود او بهتر از هرکس دیگری می داند که فیلمی که درباره داستانگویی و قصه است  ؛ خود باید داستانی درخشان برای روایت داشته باشد. تیم برتون با پوشش  دادن بزرگترین ضعفی که منتقدان به آثار او وارد می آوردند فیلمسازی خود را به نوعی تکامل نزدیک کرد.

ماهی بزرگ سرشار  از رنگ ، ماجــراهای عجیب و غریب ، شخصیت های جذاب و مهم تر از همه برخورداری از عناصر برتونی در شکلی ایده آل ، خود را به عنوان بهترین اثر برتون تا به امروز مطرح می کند.

اینکه ادوارد بلوم پیر علاقه دارد همه چیز را در قالب داستان ارائه دهد برای پسرش ، بیلی عجیب است. ادوارد در طول زندگی اش همیشه همین رویه را حفظ کرده و این برای بیلی که آدمی منطقی است غیر قابل درک است. حقیقت این است که بیلی از شنیدن داستان های پدر خسته شده چون پدرش همه چیز حتی گذشته اش را با قصه های پریان ادغام کرده به طوری که تشخیص واقعیت از خیال تقریباً غیر ممکن است.

ادوارد بلوم اتفاقات را در قالبی عجیب روایت می کند نه برای اینکه از حقیقت آنها فرار کند بلکه برای اینکه به آن نیرو ، هیجان و حرکت تزریق کند. هرکدام از ما برای انتقال منظور خود به دیگران روشی داریم. ادوارد نیز دریافته که  اگر واقعیت ها را به همان شکلی که هستند بیان کند مخاطب خود را خسته می کنند چون خشک و بی انعطاف هستند. ادوارد تنها کمی خیالبافی و مبالغه به داستانهــایش اضافه می کند ولی به تأثیری که هر ماجـــــرا به جا می گذارد آســــیبی نمی رساند. به عنوان مثال وقتی ادوارد ماجرای ازدواجش با ساندرا را تعریف می کند؛ می گوید گلزاری را به محل اقامت دختر مورد علاقه اش آورده ،  روی اسلاید های آموزشی در دانشگاه یا روی آسمان از علاقه اش به ساندرا نوشته و تقریباً همه مردم شهر را از عشقی که به ساندرا دارد باخبر کرده است. حتی اگر فیلم را ندیده باشید جذابیت این کلمات و جملات که تنها بخشی از داستان هستند توجه شما را جلب کرده( یا اگر فیلم را دیده اید ، شما را به یاد لحظات شاد آن انداخته) است.

ماهی بزرگ به شکلی هوشمندانه عنوان می کند این حقیقت اتفاقات است که مهم است و می توان با تغییر دادن شکل روی دادن اتفاقات ، زندگی را هیجان انگیز تر و جذاب تر کرد.

اما چیزی که بین رابطه ادوارد و بیلی برایم بسیار عجیب بود این است که بیلی در طول این همه سال حتی یکبار هم به سراغ وسایل قدیمی  و کهنه داخل انبار نرفته بود تا از حقیقی بودن بخشی از داستان های پدرش آگاه شود. بیلی همیشه در مقام یک انســان منـــطقی به نفـی کامل قصه های پدرش می پرداخته بدون اینکه به طور دقیق و جدی به آنها نگاه کند. اما در جایی که پدرش در بستر بیماری افتاده تازه برای درک او به جستجو می پردازد. درکی که بسیار دیر رخ  می دهد ولی سرانجام خوبی دارد. بیلی ، پسر دیروز و پدر امروز این فرصت را دارد که فرزندش را با داستان و روایت پرورش دهد همانطور که خودش پرورش یافته بود.

برتون و فیلمنامه نویسش به شکلی هوشمندانه دو تشییع جنازه برای ادوارد ترتیب می دهند. و به نوعی امکان مقایسه نسخه خیالی آدم های داستان های ادوارد را با خود واقعیشان فراهم می آورند. اینکه کارل زیاد هم بزرگ نیست یا صاحب سیرک ، پیرمردی است مثل سایر آدم ها نه یک گرگ یا  « چیزی شبیه آن » .

 آن طور که به نظر می رسد ماهی بزرگ نتوانسته بعضی از منتقدان خشک هالیوودی را  راضی کند. افرادی مثل ریچارد کورلیس ( تایم ) که از چهار ستاره به فیلم درجه بی ارزش اعطا کرده است. می توان حدس زد که این منتقد تا چه اندازه مغرضانه قلم زده  و چرا به نفی این فیلم تیم برتون پرداخته است.

« ماهی بزرگ »  همچنان به فیلمسازی ادامه می دهد و به نظرات غیر منطقی بعضی از منتقدان اهمیت چندانی نمی دهد؛ زیرا ، نیک می داند که نمی توان همه را راضی نگه داشت.

 

بیوگرافی، فیلمشناسی و سبک تیم برتون

 

نوشته شده توسط تیموتی در 17:15 |  لینک ثابت   • 
Balatarin