تبليغاتX
چیزی شبیه آن

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

عجیب تر از تخیل

 

 

             عجیب تر از تخیل

 

 

 

ای کاش کمی خوب تر ببینیم تا فیلم های خوب ببینیم...

 

«عجیب تر از تخیل» ، برای من فیلمی امیدبخش بود. قریحه خشک نشده سینما را نوید داد. اینکه نو بودن هنوز هم پیدا می شود. اینکه فیلمنامه منسجم هنوز وجود دارد. بازی های تحسین برانگیز که هیچ جایزه آن چنانی نگرفته اند ولی قابل توجه اند ، هنوز هست. این فیلم نمونه دیگری از ایفای نقش خوب یک بازیگر کمدی در نقشی نسبتاً جدی است که باید دیده شود.

این داستانی درباره هارولد کِریک و ساعت مچی اش است... هارولد کارمند اداره مالیات ، در یکی از روزهای معمولی زندگی اش ، هنگامی که مشغول مسواک زدن است. ناگهان صدایی می شنود که از حالات و اعمال او گزارش می دهد. هارولد سردرگم می شود و نمی داند منبع صدا از کجاست. صدا او را رها نمی کند. هارولد که سعی دارد نسبت به صدا بی تفاوت باشد سرانجام با شنیدن جمله ای درباره مرگ قریب الوقوع اش  تصمیم می گیرد برای درمان نزد یک روانپزشک برود. تشخیص روانپزشک اسکیزوفرنی است ولی هارولد که می داند دیوانه نیست از روانپزشک می خواهد جز دارو و پیشنهاد بستری شدن ، راه حل دیگری به او ارائه کند. سرانجام با کمک ایده ای که روانپزشک مطرح کرده سراغ پروفسور جولز هیلبرت ، استاد دانشگاه در رشته ادبیات می رود. پروفسور در ابتدا هارولد را دیوانه می پندارد ولی سرانجام به نوع کلمات استفاده شده توسط صدا علاقه مند می شود. و قبول می کند به هارولد کمک کند. هارولد برای بررسی مالیات پرداخت نشده یک نانوا به نام آنا پاسکال به محل کار او می رود. آنا چندان واکنش خوبی نسبت به هارولد نشان نمی دهد. سرانجام پروفسور به او می گوید باید بفهمد که داستانی که در آن قرار دارد یک کمدی است یا تراژدی.

«عجیب تر از تخیل» حکم چیزی را دارد که ممکن است ، روزی ، به طور ناگهانی در زندگی مان پیدا شود و با حکایت عجیبی که برای مان به ارمغان آورده ، ما را وادار کند برای جلوگیری از مرگ «زندگی مان» دست به کاری بزنیم و تراژدی رکود را به کمدی رونق و رضایت تبدیل کنیم. فیلم از چهارچوب بندی های زندگی صحبت می کند. نظم بخشیدن های بیش از حد به زندگی که طراوت و پویایی آن را از بین می برد و تبدیل اش می کند به یک چیز خشک و بی روح و بی فایده . یک زندگی بدون جذابیت و کاملاً قابل پیش بینی که هر روز مثل دیروز سپری می شود و ترسیم اتفاقات فردا هم کار چندان مشکلی نیست.

هارولد نزدیک دوازده سال است که زندگی یکنواختی را پشت سر گذاشته. هر روز برای او به یک شکل اتفاق می افتد. نشان دادن اعداد گرافیکی ، در کنار تصاویر تمهید جالبی است که بیننده بهتر این تکرار را حس کند. اعداد جزء اساسی زندگی هارولد به شمار می روند. شاید حسابگری و شمردن،  از کار هارولد، یعنی بررسی وضعیت مالیاتی افراد نشأت گرفته باشد. مثلاً شمردن تعداد دفعات کشیدن مسواک روی دندان، شمردن قدم ها تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس یا نکته ای که پروفسور جولز هیلبرت به آن اشاره دارد. او چند دفعه از هارولد می پرسد که آیا وسایل اطراف را شمرده یا نه... . این ها یعنی زندگی هارولد نظم دارد؛ بیش از حد هم نظم دارد. نظمی که شادی و شور را از او سلب کرده.

انجام هر روزه کارها ، حتی معمولی ترین شان نظیر مسواک زدن و رد شدن از خیابان ، زندگی هارولد را به یک فرمول شبیه کرده است. اما سرانجام در یک روز چهارشنبه همه چیز بر هم می ریزد. در یک چهارشنبه هارولد ناگهان متوجه صدایی می شود. صدایی که بیش از آن که حضورش عجیب و عامل تحول باشد؛ محتوای کلامش اثرگذار و باعث جنبش می شود. صدایی که به صراحت تمام حالات و احساسات هارولد را توضیح می دهد. صدایی بیدارکننده که هارولد را متوجه علایق و احساسات تقریباً مرده وجودش می کند. این صدا زمینه ساز تحول شخصیت هارولد است.

اگرچه داستان فیلم درباره هارولد و ساعت مچی اش است اما کارن اِیفل بساط این ماجرا ها را عَلَم کرده است. عامل اصلی همه این اتفاقات و مشکل اصلی اوست.  شاید با یک جمله بتوان جهان بینی این استاد تراژدی را توضیح داد. خود او در مصاحبه تلویزیونی اش می گوید «من به خدا اعتقاد ندارم». همین یک جمله برای ما کافی است تا بفهمیم چرا این قدر روی مرگ پافشاری دارد. در حقیقت او زندگی می کند (می نویسد) که بکشد. تلاش او از این طرف و آن طرف رفتن ها برای زندگی نیست بلکه برای مرگ است. او برای لمس هر چه بیشتر حس مرگ و بازسازی چگونگی مرگ شخصیت های داستانش، سعی می کند در شرایط مشابه داستان قرار بگیرد، حتی اگر لازم باشد در هوای سرد و بارانی در مقابل یک پل می نشیند و در حالی که سیگارش را دود می کند ، چگونگی افتادن یک اتومبیل را به داخل رودخانه ، در ذهنش تصور می کند. او در رمان های گذشته اش هشت نفر را کشته ، همه قهرمانان خوب و ایده آل ساخته ذهن او در پایان داستان کشته شده اند و این خود کوششی است برای بیهوده نشان دادن دنیا و القای حس نا امیدی در روح خواننده کتاب . کارن خودش دچار یکنواختی است؛ یکنواختی کشتن و بودن در در یأس و آشکارتر از همه میل مفرط به ایجاد تراژدی، تصور تراژدی، غم و فقط غم. نکته جالب اینکه در صحنه ای که قرار است هارولد کشته شود و کارن انواع(نسخه های) مختلف آن را تصور می کند؛ همیشه یک کودک حضور دارد که می تواند دقیقاً نماد موقعیتی از زندگی بشر باشد که میل به زندگی با نشاط و آزادانه را تداعی می کند.

کارن ایفل شخصیت تنها و افسرده ای است که روابط محدودی با دیگران دارد. نویسنده ای کم کار که حتی تنهایی اش در نحوه چیدمان وسایل محل اقامت اش تأکید شده است. مطمئناً شنیده اید که نویسندگان بخشی از خود را در شخصیت هایشان قرار می دهند. رابطه هارولد و کارن ایفل دقیقاً چنین شکلی دارد. اما این بار شخصیت داستان در حالتی نمادین و فانتزی ، نویسنده خود را متوجه مفاهیمی می کند که سرانجام،  او (نویسنده) نیز از در تنوع  درمی آید. زیبایی فیلم عجیب تر از تخیل در همین نکته نهفته  است.

نویسنده فیلمنامه زاک هِلم در برابر هر دوی شخصیت های اصلی ، افرادی را قرار داده که معادل شخصیت های دارای اعتدال هستند.

         

آنا پاسکال نانوا که برای تغییر دادن دنیا به جایی بهتر ، پخت کلوچه را به ادامه تحصیل در رشته حقوق (در دانشگاه هاروارد ) ترجیح داده است. همانطور که کارن در روایت اش می گوید فردی کاملاً آزاد که حتی اگر لازم بداند مالیاتش را پرداخت نمی کند. کسی که با پیش کشیدن عشق به زندگی هارولد ، تمام معادلات معمول زندگی او را بر هم می زند. باعث می شود هارولد ، شبانه با پاکت های آرد به سمت مغازه او راه بیفتد یا آنقدر او را دستپاچه می کند که چندین ایستگاه جلوتر از محل زندگی اش پیاده شود.

آنا شخصیتی دارای اعتماد به نفس است که هنر پخت و پز باعث شده مغازه و محیط اطرافش همیشه شلوغ باشد. او با همه مشتریانش دوست است و گاهی این رابطه باعث می شود به فردی بی پناه و کمی دیوانه، شیرینی هایش را مجانی بدهد.

در طرف دیگر پنی اِشر قرار دارد که آمده به کارن کمک کند تا هارولد را بکشد. البته مشخص است که روی این شخصیت چندان که جا داشت کار نشده و یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد کوئین لطیفه در این نقش هدر برود همین نکته است. ولی وجود پنی اِشر حکم کسی را دارد که هر از گاهی به کارن تلنگری می زند و در واقع مثل غالب شخصیت های مکمل ، بیشتر برای روشن کردن زوایای شخصیتی ، شخصیت های اصلی نوشته شده اند. این تمام کاری است که زاک هِلم برای شخصیت پنی اِشر در نظر گرفته است. ولی با این حال این شخصیت نیز تضادهای آشکاری با کارن دارد. مثلاً هنگامی کارن نظر او را درباره پریدن از ساختمان جویا می شود. پنی پاسخ می دهد : «من سعی می کنم یه چیزهای خوب فکر کنم» و این دقیقاً کاری است که کارن انجام نمی دهد چرا که او همواره در کمین برای مرگ نشسته است.

از لحاظ بصری فیلم عجیب تر از تخیل یک گام به پیش است. البته این بدان معنا نیست که توقع داشته باشید که  یک تجربه فوق العاده بصری مثل فیلم سرگذشت شگفت انگیز آملی پولن به شما ارائه شود چرا که جغرافیای بحث ما سینمای مستقل آمریکاست. مارک فورستر برای درک بهتر وقایع و حالات حداکثر استفاده را از امکانات کرده. طرح های گرافیکی متنوع در کنار تصاویر فیلم و صدای راوی ، تا جایی انتقال اطلاعات را به حد کمال رسانده اند که بیننده کاملاً آنچه در حال روایت و اتفاق افتادن است را درک می کند. نمایش اعداد در حالی که هارولد مسواک می زند و راوی از تعداد معین شان در طول دوازده سال گذشته سخن می گوید یا جایی دیگر با همان نمابندی ، ناگهان اعداد به اسم آنا تبدیل می شوند و می فهمیم هارولد می خواهد با شمردن از فکر آنا بیرون بیاید ولی نمی تواند.

مکمل های بصری در این فیلم فضای متفاوتی را پیش روی بیننده قرار می دهد تا با آنچه بر روی پرده یا صفحه مانیتور می بیند احساس نزدیکی بیشتری کند.

اما برسیم به بحث بازیگری فیلم، جداً بازی های متفاوتی را در فیلم شاهد هستیم. ویل فرل در این فیلم از قالب کمدین و استاد لودگی بیرون آمده و به نوعی می توان گفت راه جیم کری را در  فیلم نمایش ترومن ادامه می دهد. نباید تردید داشت که یکی از بهترین بازی های ویل فرل در تمام دوران بازیگری اش در این فیلم انجام گرفته است. فقط نگاه کنید به سکانسی که نزد پروفسور جولز هیلبرت می رود تا عاقبت زندگی اش را از زبان او بشنود. اشک های ویل فرل نمایانگر یک بازیگر خوب در یک درام کمدی است نه یک کمدین لوده هالیوودی که فقط... .

 

             

مگی جیلنهال واکنش های خوبی دارد. اگرچه به دلیل نوع حالتی که اغلب بر روی صورتش قرار دارد احساس می کنیم  بازی یکنواختی را عرضه کرده ولی هنرنمایی اش در نحوه ادای کلمات نهفته است. بازی او در کنار توجه مخصوص به صدایش برجسته می شود.

اما در بین تیم بازیگری اگر ویل فرل غافلگیرکننده ترین بازی را ارائه داده باشد. بی هیچ تردیدی برجسته ترین بازی متعلق به  اما تامپسون است. برای این اظهار نظر صریح می شود نمونه های بی شماری ارائه کرد و به همراه جزئیات بررسی کرد. ولی از آنجایی که این جزئیات دیدنی هستند ، شما را به تماشای فیلم دعوت می کنم و تنها به یک نمونه اشاره می کنم. به آن صحنه توجه کنید که هارولد قدم به اتاق کارن می گذارد و این دو با هم رو به رو می شوند. لطفاً با چشمان کاملاً باز به واکنش های تامپسون دقت کنید. یک بازی هنرمندانه و ظریف در عین سادگی...

فیلم «عجیب تر از تخیل» سرانجامی سرشار از امید دارد. کارن ایفل با تغییر پایان داستان ، نه فقط جان هارولد و آن پسربچه را نجات داد و نه فقط رابطه هارولد و آنا را نیز تداوم بخشد؛ بلکه ، توانست با این تغییر کوچک دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند . جایی که زندگی پر شور ادامه دارد هر چند عجیب باشد... حتی عجیب تر از تخیل ما...

       

 

 

 

نوشته شده توسط تیموتی(مصطفی درویشی) در 0:2 |  لینک ثابت   • 
Balatarin